تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

گارسیا لورکا

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
گارسیا لورکا

فدریکو گارسیا لورکا،بی شک درخشانترین شاعر-نویسنده اسپانیاست.شهرت او نه تنها از شعر نغزش،بلکه از زندگی پر شور و مرگ جنایت آمیزش نشات می گیرد.وی در سال 1898 در دهکده ای در غرناطه،پایتخت باستانی اسپانیا،شهر افسانه های کولیان،متولد شد.فرهنگ شگرف آندلسی بعدها چنان در شعرش رنگ گرفت که پس از انتشار محبوبترین کتابش با نام "ترانه های کولی" لقب "شاعر کولی" را به او دادند.لورکا در نواختن پیانو و گیتار مهارت چشمگیری یافت،اما این حرفه را نیز چون تحصیلاتش در زمینه فلسفه و حقوق نیمه کاره رها کرد.آشنایی او با مردان بزرگی چون خیمه نز،دالی،بونوئل،رافائل آلبرتی و... موجب شکوفایی بیشتر او شد.
فدریکو همواره به هنر نمایش عشق می ورزید.نمایشنامه های درخشانی چون عروسی خون،خانه برنارد آلبا،یرما،همسر حیرت آور کفاش و ...را به رشته تحریر درآورد،که بسیاری از آنها را خود به صحنه برد.
شاعر پس از سالها زندگی در نیویورک و سپس کوبا به اندلس رویایی خود بازگشت.و سرانجام در تشنجات سیاسی اسپانیا،پس از دو روز بازداشت و بازجویی،تیرباران شد.پیکرش را در ناکجایی از گرانادا،به ریشه های درخت زیتونی سپردند.به خاک خود و به جاودانگی شعرش.
هیچ کس بازت نمی شناسد،نه،اما من تو را می سرایم
برای بعدها می سرایم چهره تو را و لطف تو را
کمال پختگی معرفتت را
اشتهای تورا به مرگ و طعم دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرف شادخویی تو بود...



کمان‌‌ ِ ماه
کمانی از ماه تيره
برفراز دريای بی‌موج.

کودکانِ نازاده‌ی من
دنبال می‌کنند مرا.

«پدر، نرو! صبر کن!
جوانترينمان جان داد!»

آويز می‌شوند به‌مردم چشمم.
خروس می‌خواند.

دريا، سنگ شده، می‌خندد
آخرين موجْ خندش را.
«پدر، نرو! ...»
فريادهای من
به‌خوشه‌ی سُنبل تبديل می‌شود.




راستش را می‌گويم
آه، که دوست داشتن تو
چنين که دوستت دارم
چه دردآور است.
با عشق تو
هوا آزارم می‌دهد،
قلبم،
و کلام نيز.
پس چه کسی خواهد خريد
يراق ابريشمين
و اندوهی از قيطان سپيد،
تا برايم دستمالهای بسيار بسازد؟
آه، که دوست داشتن تو
چنين که دوستت دارم
چه دردآور است زندگی هنری:

پژوهشهای لورکا، هرگز در چارچوب «فلسفه» و«حقوق» که به تحصیل آنها در دانشگاه سرگرم بود، باقی نمی‌ماند. مطالعه آثار بزرگان جهان از نویسندگان جنبش ۹۸ چون ماچادو (Machado) و آسورینAzorin) (وهمینطور آثارشاعران معاصر اسپانیا چون روبن داریو (Roban Dario)، خیمنز گرفته تا نمایشنامه‌های کلاسیک یونانی، از لورکا شاعری با دستان توانا و تفکری ژرف و گسترده می‌سازد. لورکا نخستین کتابش (به نثر) را در سال ۱۹۱۸ به نام " باورها و چشم اندازهاً (Impersiones y Viajes) در گرانادا به چاپ می‌رساند. به سال ۱۹۲۰ نخستین نمایشنامه اش با نام «دوران نحس پروانه‌ها» (el malificio de la mariposa) را می‌نویسد و به صحنه می‌برد که با استقبال چندانی روبرو نمی‌شود. و سال بعد (۱۹۲۱)، «کتاب اشعار» (Libre de Poems) که نخستین مجموعه شعرش است را منتشر می‌کند. ۱۹۲۲ سالی است که با مانوئل دفایا جشنواره بی همتا کانته خوندو(Conte Jondo)، آمیزه‌ای از افسانه‌ها، آوازها و پایکوبیهای کولیان اسپانیا که می‌رفت در هیاهوی ابتذال آن سالهای فلامنکو به دست فراموشی سپرده شود، را برپا می‌کند . لورکا در ۱۹۲۷ «ترانه‌ها (Canciones)» را منتشر می‌کند و نمایشنامه " ماریانا پینداً (Mariana Pineda) را در ماه ژوئن همین سال به صحنه می‌برد و در بارسلونا نمایشگاهی از نقاشیهایش بر پا می‌شود. در ۱۹۲۸ محبوبترین کتابش، «ترانه‌های کولی» (Romancero Gitano) منتشر می‌شود. نشانی که بسیارانی آن را بهترین کار لورکا می‌دانند. مجموعه‌ای که شهرتی گسترده را برای فدریکو به ارمغان می‌آورد چنانکه لقب«شاعر کولی» را بر او می‌نهند. شکل گیری هسته نمایشنامه «عروسی خون» با الهام از خبر قتل نیخار(Nijar) در روزرنامه‌ها، نیز به سال ۱۹۲۸ بر می‌گردد. در تابستان ۱۹۲۹ شاعر به نیویورک سفر می‌کند و برای آموختن انگلیسی وارد دانشگاه کلمبیا می‌شود. در نیویورک است که لورکا به شعر سختش می‌رسد. به سرزنش از شهری با معماریهای مافوق آدمین، ریتم سرگیجه آور و هندسهٔ اندوهناک می‌رسد. حاصل سفر نیویورک مجموعه اشعاری است با نام«شاعر در نیویورک» که در ۱۹۴۰ (پس از مرگ شاعر) منتشر می‌شود. واژه‌هایی که مملو از همدردی با سیاهان آمریکا است و اثر دیگری که نمایشنامه‌ای شعرگونه و ناتمام و کارایی گرفته از سفر شاعر به آمریکاست «مخاطب»Audience و یا به تعبیر گروهی دیگر «مردم»(people) نام دارد. فدریکو، دربهار ۱۹۳۰ خسته از زندگی سیاه “هارلم” و ریشه‌های فولادی آسمان خراشهای نیویورک، در پی یک دعوت نامه جهت سخنرانی در” هاوانا” به آغوش سرزمینی که آنرا” جزیره‌ای زیبا با تلألو بی پایان آفتاب” می‌خواند، پناه می‌برد .شاید دوماه اقامت لورکا درکوبا و خو گرفتن دوباره اش با ترانه‌های بومی و تم اسپانیایی آن بود که سبب گشت تا شاعر به اندلس اش بازگردد. در همین سال است که نگارش «یرما» را آغاز می‌کند. با بازگشت به اسپانیا در خانه پدری (گرانادا) ساکن می‌شود و «مخاطب» را در جمع دوستانش می‌خواند و در زمستان«همسر حیرت آور» (la zapatero prodigiosa) را به صحنه می‌برد.(در مادرید) سال بعد (۱۹۳۱)” چنین که گذشت این ۵ سال” را می‌نویسد که تنها پس از مرگش یه صحنه می‌رود و پس از آن کتاب جدیدش به نام «ترانه‌های کانته خوندو» el poems del Conte Jondo، که در ادامه کار بزرگش در جشنواره کانته خوندو و «ترانه‌های کولی» است را منتشر می‌کند.


در ماه آوریل حکومت جمهوری در اسپانیا اعلام موجودیت می‌کند و این سبب می‌شود تا شاعر، که تئاتر را بی وقفه به روی مردم می‌گشاید، بیش از پیش موفق شود. چرا که در ۱۹۳۲ به نام کارگردان یک گروه تئاتر سیار (la barraca) که کسان آن را بازیگران آماتور پایه ریزی می‌دادند به شهرها و روستاهای اسپانیا می‌رود و آثار کلاسیک و ماندگاری چون کارهای لوپه دبگا) l’ope de vega (و کالدرون) Calderon) و ..را به اجرا در می‌آورد. در زمستان همین سال” عروسی خون” را در جمع دوستانش می‌خواند و به سال ۱۹۳۳ آنرا به صحنه می‌برد.(مادرید) اجرای این تراژدی با کامیابی و استقبال بی مانندی روبه رور می‌شود، و همچنین وقتی در همین سال شاهکارش را به آرژانتین می‌برد و در بوئینس آیرس به نمایش در می‌آورد، این کامیابی برای لورکا تکرار می‌شود. در همین سفر (از سپتامبر ۱۹۳۳ تا مارس ۱۹۳۴) است که هسته” دنا رزیتا” شکل می‌گیرد.۱۹۳۴ سالی است که فدریکو، «یرما (Yerma)» و «دیوان تاماریت)» Divan del Tamarit) را به پایان می‌رساند. «یرماً نیز چونان اثر پیشین (عروسی خون)تراژدی است که از فرهنگ روستائیان اندلس و ناامیدی ژرف اشان سرچشمه می‌گیرد.و درخشانترین جای شعر لورکا (و حتی اسپانیا) به همین سال است که رقم می‌خورد.»مرثیه‌ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس" Mejias Lianto por Ignacio Sanchez ؛ سوگنامه‌ای که برای همیشه در تاریخ ادبیات جهان بی مانند و بی جانشین ماند؛ شعری جادویی برای دوستی گاوبازکه مرگی دلخراش را در میدان گاوبازی درآغوش می‌کشد

بچه‌ی زیبای جگنی نرم
فراخ شانه، باریک اندام،
رنگ و رویش از سیب ِ شبانه
درشت چشم و گس دهان
و اعصابش از نقره‌ی سوزان ــ
از خلوت ِ کوچه می‌گذرد.
کفش ِ سیاه ِ برقی‌اش
به آهنگ مضاعفی که
دردهای موجز ِ بهشتی را می‌سراید
کوکبی‌های یکدست را می‌شکند.

بر سرتاسر ِ دریا کنار
یکی نخل نیست که بدو ماند،
نه شهریاری بر اورنگ
نه ستاره‌یی تابان در گذر.
چندان که سر
بر سینه‌ی یَشم ِ خویش فروافکند
شب به جست‌وجوی دشت‌ها برمی‌خیزد
تا در برابرش به زانو درآید.

تنها گیتارها به طنین درمی‌آیند
از برای جبریل، ملک مقرب،
خصم سوگند خورده‌ی بیدبُنان و
رام کننده‌ی قُمریکان.

هان، جبریل قدیس!
کودک در بطن ِ مادر می‌گرید.
از یاد مبر که جامه‌ات را
کولیان به تو بخشیده‌اند


لورکا
درباره فدريكو گارسيا لوركا

استعاره، ويژگى بارز شعر فدريكو گارسيا لوركا است. استعاره هاى او كه عموماً بر دو اصل متناقض نمايى و ارائه طرح كلى از يك تصوير استوارند، شايد تنها ويژگى مشترك ميان شعر هايى باشند كه در كتاب «گزيده اشعار فدريكو گارسيا لوركا» به چشم مى خورند.شعر هاى او به واسطه استعاره هايى كه از خلال لغات ساده بيان مى شوند، شعر دوگانه است. از سويى شعر تركيبى از واژگان متداول است و از سويى چنان جادويى است كه مطالعه و كنكاشى عميق را طلب مى كند. جدا از اين پارادوكس معنايى شعر او بر انتخاب واژه هاى متناقض نيز استوار است: شنزار سوزان جنوب / كه خواهان كاملياى سپيد است/ براى تيرى بى هدف/ شامگاهى بى فردا
حضور اين متضاد ها شعر او را وارد فضايى سوررئال مى كنند كه اين شايد بى تاثير از دوستى عميق او با سالوادور دالى نقاش و لوئيس بونوئل كارگردان كه از پيشروان سوررئاليسم بودند، نباشد. چرا كه خود فدريكو گارسيا لوركا بيش از اين كه در پى ايجاد تغيير در هنر يا ادبيات باشد در پى شعر است. او با تمام ذرات وجودش شاعر است و انگار با خويش پيمان بسته كه هرگز چيز ديگرى نباشد. تا ۳۸ سالگى كه به دست فاشيست ها كشته مى شود، هيچ رشته اى را تمام نمى كند، هيچ شغلى اتخاذ نمى كند و هيچ هويت آكادميكى به دست نمى آورد.در يكى از شعر هاى اين مجموعه او انگار از خويشتن سخن مى گويد:اسب تك شاخ خاكسترى و سبز/ مرتعش اما سرشار از وجد و نشاط/ آسمان، شناور به روى هوا / لبان بى كرانه نيلوفرى آبى/ آه! چه تنها مى گذرى/ از آخرين عمارت شب.
تك شاخ استعاره از خود لوركا است. «با شاخى از جنس نور» و همين تفاوتش، استعداد بى بديل سرودن است كه توان چون ديگران زيستن را از او سلب كرده است.در گزيده اشعار فدريكو گارسيا لوركا خواننده كراراً «با صور مثالين كوليان»، «اسب سواران»، «دوشيزه دامن چيندار» و«لولا» كه زير درخت نارنج كهنه كتان مى شويد برخورد مى كند. اين تصوير ها كه ظاهرى محلى و روستايى دارند و به آواز هاى كوليان مى مانند در واقع استعاره از انسان هستند و دغدغه هايش، انتظار هايش و دردهايش در جهانى كه هميشه براى او غريبه مى ماند. تمام اين صور مثالى چون اشباحى سرگردان بر زمين گام برمى دارند. لوركا دائماً اين درگيرى را دارد كه به كجا راه خواهند برد؟:
نه به كوردوبا مى رسند و نه به سويل / نه به گرانادا كه در حسرت درياست/ اين اسب هاى خواب آلوده آنان را/ به هزارتوى مسيرى مى كشانند/ كه در آن ترانه مى لرزد.
زيبايى ديگر شعر لوركا در اين مجموعه تكرار تصاوير است، بسيارى از شعر ها با تصويرى آغاز مى شوند، امتداد و بسط مى يابند و آنگاه دوباره با همان تصوير نخستين پايان مى پذيرند. تطابق تصوير آغاز و پايان شعر كاملاً مبين فضاى ذهنى لوركا است، شعر انگار در لحظه هيچ متولد شده است، چونان رويايى كه در يك پلك بستن و گشودن اتفاق بيفتد، به خاطر همين نوع تكرار است كه شعر ها فضايى روياگونه پيدا مى كنند كه باز هم به كار خلق تابلوى سوررئاليستى لوركا مى آيند. او در تمامى شعر هايش به دنبال بازگشت به اصل انسان است اما در اين بازگشت تاثرى برشكوه كلاسيسيسم يا جلال و شكوه از دست رفته اسپانيا (كه دستمايه شعر بسيارى از هم نسلان اوست) به چشم نمى خورد. او به چيزى بسيار عميق تر مى انديشد، به انسان:قلب ابريشمين من /سرشار از نور شده است/ و من به دورها خواهم شد/ بسيار فراتر از آن كوهساران/ نزديك ستارگان/ تا از مسيح بخواهم/ كه به من بازگرداند/ روح ديرينه كودكيم را/ شكل گرفته از افسانه ها.
در بسيارى از شعرهاى لوركا اين «غم وراى خويشتن» را مى بينيم كه شكل مى گيرد. او در آنچه مى سرايد، حتى در تلخ ترين اشعار، هرگز براى خود غم نمى خورد، من او، انسان است، اما او شاعر است و شاعرى متفكر، از اين رو است كه اين غم، شعر او را گاه تا اين حد دردآلود مى كند. نقد او بر جهان نقد يك شاعر است، شاعرى كه زشتى و نابسامانى را نيز چونان كه زيبايى، به زيبايى تصوير مى كند. در مجموعه ديوان تاماريت ۱۹۳۹ مقارن با حكومت وحشت و ديكتاتورى در اسپانيا مى سرايد: دختر نمناك/ در آب سپيد بود/ و آب، آتش گرفته بود/ دختر اشك ها/ خويش را ميان شعله ها مى شست/ و بلبل با بال هاى سوخته/ زارى مى كرد. دختر، چيست جز اسپانيا؟ در آتش اختناق و بلبل كيست؟ جز خود لوركا كه پيش از اين نيز سروده است...
دختر طلايى/ آب را طلايى مى كرد/ و بلبل براى دخترك سپيد/ آواز مى خواند.
باز در اينجا، با ظاهر و لغاتى ساده، لوركا نقدى اجتماعى ارائه مى دهد. او كه عمداً يا براساس سرگشتگى كودك وارش، هميشه از توصيف جزئيات تصوير اجتناب مى كند، خواننده را كاملاً در خلق تصاوير آزاد مى گذارد. تصويرهاى لوركا تنها چارچوب هايى كلى هستند و زمينه اى لطيف و خيال انگيز و بعد خواننده است و فضايى كه رويايش را در آن بسط دهد. اين دقيقاً منجر به ايجاد برداشت هاى شخصى افراد از شعر او مى شود و نيز فضاى سوررئاليستى اشعار او را تشديد مى كنند. سوررئاليسم لوركا اما، منتقد و جانبدارانه است. او گرچه مخاطب را آزاد مى گذارد و چيزى را به او حقنه نمى كند اما چارچوبى بسيار قوى تر از آن رسم مى كند كه قلم پردازى هاى ياوه، تصوير مورد نظر او را خدشه دار كنند. شعرهاى او در مجموعه گزيده اشعار فدريكو گارسيا لوركا كه به رغم ترجمه خوب، از فقدان همبستگى معنايى در انتخاب اشعار توسط مترجمان در رنج است، تنها تصويرى كلى و مبهم از لوركا ارائه مى دهند. تصويرى كه در آن متاسفانه بسيار كم از آن لوركاى منتقد اجتماعى مى توان سراغى يافت. لوركايى كه تا پاى جان، بر سر جانبدارى اش از اصول انسانى مى ايستد و هرگز در شعرهايش، اين اصول را فراموش نمى كند. لوركايى كه در ادبيات اسپانيا اسطوره مى شود نه چون يك ابرمرد است، بلكه چون با تمام ذرات روح لطيفش، با تمام ترس ها و ضعف هايش بر سر آنچه حقيقت مى پندارد، جان مى بازد


مجسمه فدریکو گارسیا لورکا


پژوهشهای لورکا، هرگز در چارچوب «فلسفه» و«حقوق» که به تحصیل آنها در دانشگاه سرگرم بود، باقی نمی‌ماند. مطالعه آثار بزرگان جهان از نویسندگان جنبش ۹۸ چون ماچادو (Machado) و آسورینAzorin) (وهمینطور آثارشاعران معاصر اسپانیا چون روبن داریو (Roban Dario)، خیمنز گرفته تا نمایشنامه‌های کلاسیک یونانی، از لورکا شاعری با دستان توانا و تفکری ژرف و گسترده می‌سازد. لورکا نخستین کتابش (به نثر) را در سال ۱۹۱۸ به نام " باورها و چشم اندازهاً (Impersiones y Viajes) در گرانادا به چاپ می‌رساند. به سال ۱۹۲۰ نخستین نمایشنامه اش با نام «دوران نحس پروانه‌ها» (el malificio de la mariposa) را می‌نویسد و به صحنه می‌برد که با استقبال چندانی روبرو نمی‌شود. و سال بعد (۱۹۲۱)، «کتاب اشعار» (Libre de Poems) که نخستین مجموعه شعرش است را منتشر می‌کند. ۱۹۲۲ سالی است که با مانوئل دفایا جشنواره بی همتا کانته خوندو(Conte Jondo)، آمیزه‌ای از افسانه‌ها، آوازها و پایکوبیهای کولیان اسپانیا که می‌رفت در هیاهوی ابتذال آن سالهای فلامنکو به دست فراموشی سپرده شود، را برپا می‌کند . لورکا در ۱۹۲۷ «ترانه‌ها (Canciones)» را منتشر می‌کند و نمایشنامه " ماریانا پینداً (Mariana Pineda) را در ماه ژوئن همین سال به صحنه می‌برد و در بارسلونا نمایشگاهی از نقاشیهایش بر پا می‌شود. در ۱۹۲۸ محبوبترین کتابش، «ترانه‌های کولی» (Romancero Gitano) منتشر می‌شود. نشانی که بسیارانی آن را بهترین کار لورکا می‌دانند. مجموعه‌ای که شهرتی گسترده را برای فدریکو به ارمغان می‌آورد چنانکه لقب«شاعر کولی» را بر او می‌نهند. شکل گیری هسته نمایشنامه «عروسی خون» با الهام از خبر قتل نیخار(Nijar) در روزرنامه‌ها، نیز به سال ۱۹۲۸ بر می‌گردد. در تابستان ۱۹۲۹ شاعر به نیویورک سفر می‌کند و برای آموختن انگلیسی وارد دانشگاه کلمبیا می‌شود. در نیویورک است که لورکا به شعر سختش می‌رسد. به سرزنش از شهری با معماریهای مافوق آدمین، ریتم سرگیجه آور و هندسهٔ اندوهناک می‌رسد. حاصل سفر نیویورک مجموعه اشعاری است با نام«شاعر در نیویورک» که در ۱۹۴۰ (پس از مرگ شاعر) منتشر می‌شود. واژه‌هایی که مملو از همدردی با سیاهان آمریکا است و اثر دیگری که نمایشنامه‌ای شعرگونه و ناتمام و کارایی گرفته از سفر شاعر به آمریکاست «مخاطب»Audience و یا به تعبیر گروهی دیگر «مردم»(people) نام دارد. فدریکو، دربهار ۱۹۳۰ خسته از زندگی سیاه “هارلم” و ریشه‌های فولادی آسمان خراشهای نیویورک، در پی یک دعوت نامه جهت سخنرانی در” هاوانا” به آغوش سرزمینی که آنرا” جزیره‌ای زیبا با تلألو بی پایان آفتاب” می‌خواند، پناه می‌برد .شاید دوماه اقامت لورکا درکوبا و خو گرفتن دوباره اش با ترانه‌های بومی و تم اسپانیایی آن بود که سبب گشت تا شاعر به اندلس اش بازگردد. در همین سال است که نگارش «یرما» را آغاز می‌کند. با بازگشت به اسپانیا در خانه پدری (گرانادا) ساکن می‌شود و «مخاطب» را در جمع دوستانش می‌خواند و در زمستان«همسر حیرت آور» (la zapatero prodigiosa) را به صحنه می‌برد.(در مادرید) سال بعد (۱۹۳۱)” چنین که گذشت این ۵ سال” را می‌نویسد که تنها پس از مرگش یه صحنه می‌رود و پس از آن کتاب جدیدش به نام «ترانه‌های کانته خوندو» el poems del Conte Jondo، که در ادامه کار بزرگش در جشنواره کانته خوندو و «ترانه‌های کولی» است را منتشر می‌کند.

در ماه آوریل حکومت جمهوری در اسپانیا اعلام موجودیت می‌کند و این سبب می‌شود تا شاعر، که تئاتر را بی وقفه به روی مردم می‌گشاید، بیش از پیش موفق شود. چرا که در ۱۹۳۲ به نام کارگردان یک گروه تئاتر سیار (la barraca) که کسان آن را بازیگران آماتور پایه ریزی می‌دادند به شهرها و روستاهای اسپانیا می‌رود و آثار کلاسیک و ماندگاری چون کارهای لوپه دبگا) l’ope de vega (و کالدرون) Calderon) و ..را به اجرا در می‌آورد. در زمستان همین سال” عروسی خون” را در جمع دوستانش می‌خواند و به سال ۱۹۳۳ آنرا به صحنه می‌برد.(مادرید) اجرای این تراژدی با کامیابی و استقبال بی مانندی روبه رور می‌شود، و همچنین وقتی در همین سال شاهکارش را به آرژانتین می‌برد و در بوئینس آیرس به نمایش در می‌آورد، این کامیابی برای لورکا تکرار می‌شود. در همین سفر (از سپتامبر ۱۹۳۳ تا مارس ۱۹۳۴) است که هسته” دنا رزیتا” شکل می‌گیرد.۱۹۳۴ سالی است که فدریکو، «یرما (Yerma)» و «دیوان تاماریت)» Divan del Tamarit) را به پایان می‌رساند. «یرماً نیز چونان اثر پیشین (عروسی خون)تراژدی است که از فرهنگ روستائیان اندلس و ناامیدی ژرف اشان سرچشمه می‌گیرد.و درخشانترین جای شعر لورکا (و حتی اسپانیا) به همین سال است که رقم می‌خورد.»مرثیه‌ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس" Mejias Lianto por Ignacio Sanchez ؛ سوگنامه‌ای که برای همیشه در تاریخ ادبیات جهان بی مانند و بی جانشین ماند؛ شعری جادویی برای دوستی گاوبازکه مرگی دلخراش را در میدان گاوبازی درآغوش می‌کشد.

گناه

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

گارسیا لورکا

۲۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۱:۴۷ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط ♔ αϻἰг κнаη ♔

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان