تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

هرمنوتیک چیست؟

نویسنده پیام
  • senior engineer
    آفلاین
  • مدیرکل  سایت
    *******
  • ارسال‌ها: 16,405
  • تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰
  • اعتبار: 587
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:نگاه کردن توی چشم...
  • محل سکونت:خونمون
  • سپاس ها 40812
    سپاس شده 37095 بار در 12451 ارسال
  • امتیاز کاربر: 1,035,949$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
هرمنوتیک چیست؟
هرمنوتیک چیست :
هرمنوتیک (Hermanutic) به علم تأویل یا تفسیر متون معنا شده است. بین روش هرمنوتیکی و روش تفسیری عالمان دینی، تفاوت‏هایی اساسی وجود دارد. از مهم‏ترین تفاوت‏ها این است که تلاش عمده مفسران متون دینی آن است که مقصود شارع را از نصوص صادره به دست آورند؛ ولی روش هرمنوتیکی، متن را گسسته از گوینده، نویسنده یا نازل کننده آن مورد بررسی قرار میدهد و به مقصود گوینده کاری ندارد؛ بلکه برای آنمعنایی عصری در نظر میگیرد. به تعبیر دیگر بر اساس تأویل هرمنوتیکی الفاظ و جملات در هر عصر معنای خاصی مییابند و این تاریخ است که به متن معنا میدهد. برای آگاهی بیشتر ر.ک: تحول فهم دین، احمد واعظی. اصطلاح هرمنوتیک در اصل از واژه یونانی Hermeneuinگرفته شده که فعل است و به معنای «تفسیر کردن» به کار میرود. اما برخی آن رامأخوذ از نام «هرمس»(Hermes) خدای یونانی و پیام‏آور خدایان میدانند که هم آورنده پیام بودو هم تفسیر کننده آن. بدین‏سان هرمنوتیک نیز، عملی هرمسی است و مفسر، کاری هرمسی میکند و میکوشد تا به کشف معنای سخن و تفسیر پیام بپردازد. اما در اصطلاح، از هرمنوتیک تعریف‏های مختلفی ارائه شده است که در این مختصر، مجالی برای طرح آنها وجود ندارد؛ ولی تعریف اصطلاحی رایج آن است که هرمنوتیک «نظریّه یا فلسفه تفسیر معنی» و نوعی روش پژوهشی است که ویژه علوم انسانی و علوم اجتماعی میباشد. مطابق این تعریف، بحث اصلی هرمنوتیک عبارت است از این که جریان «فهمیدن» چگونه صورت میگیرد؟ معنی چگونه از عالم شخصی به عالم شخص دیگر منتقل میشود و به دنبال این‏گونه پرسش‏هاست که مباحثی درباره معرفت عینی، نسبیت معرفت یا فهم، زبانمندی فهم، تاریخ مندی زبان و فهم، تجربه زیست یا جهان‏زیست، فهم قبلی، امتزاج افق‏ها، پیش‏ساخت معنایی و نقش پیش‏فرض‏ها در فهم، بهتر فهمیدن و فهم کامل، تکامل و رشد معرفت، نقادی متن، نیت مؤلف و ده‏ها مسأله دیگر در این علم مورد طرح و بررسی قرار میگیرد. ناگفته نماند که نظریه‏های هرمنوتیکی متفاوتی وجود دارند مثل هرمنوتیک زبانشناختی، هستیشناختی، معرفت‏شناختی، تاریخ‏گرایانه، دینی، فلسفی، جامعه‏شناختی، روان‏شناختی و... که نباید از وجود تمایز و تفاوت آنها غفلت کرد. علاوه بر آن که باید دانست به دلیل آن که هرمنوتیک با نشانه‏ها، پیام و متن سر و کار دارد، به قلمرو الهیات، فلسفه، هنر، زیباییشناسی، نقد ادبی، نقادی متون، شناخت و تفسیر کتابهای مقدس دینی، روش‏شناسی علوم و معرفت‏شناسی نیز گسترش مییابد.(1) «گادامر» فیلسوف معاصر آلمانی که از شاگردان خصوصی «مارتین هایدگر» و تحت تأثیر اندیشه‏های اوست، بنیانگذار مکتب جدید هرمنوتیک و مطالبش محور تمام مباحث هرمنوتیکی تلقی میشود، اطلاع از دیدگاه‏های وی و نقد آن‏ها میتواند تا اندازه‏ای شما را به این موضوع و مبانی آن آشنا سازد. او میخواهد با توجه به مجموعه تحقیقات پیشگامان هرمنوتیک همچون شلایرماخر، دیلتای و به ویژه هایدگر، مشکل مسائل پیچیده و غامض این علم را حل کند. مهم‏ترین اثر وی کتاب حقیقت و روش (Truth And Method) است. اساسیترین دیدگاه‏های وی را به طور فشرده میتوان در موارد ذیل خلاصه کرد.(2) 1 - او حقیقت را لایه لایه و ذوبطون میداند و شناخت یک متن را تنها در سایه قرار گرفتن در «موقعیت گفت‏وگو» میداند. از این رو به اعتقاد وی در علوم انسانی، ما با آنچه آن را مورد شناسایی قرار میدهیم، یک نوع مشارکت وداد و ستد داریم. به نظر وی گفت و گو میان خواننده و متن، فرایندی یک سویه نیست. 2 - ما در گفت و گو با متن، پرسش‏ها و پاسخ‏هایی را رد و بدل میکنیم. این پرسش‏ها گاه در ابتدا از سوی ما مطرح میشود و آن گاه به سراغ متن میرویم و گاه در برخورد ما با متن پدید میآیند. این پرسش و پاسخ، منطق ویژه خود را میطلبند که گادامر از آن به «منطق مکالمه» تعبیر میکند. به اعتقاد وی، باید توجه داشت که دریافت پاسخ و برداشت ما از متن و در واقع فهمی که اکنون برای ما حاصل میشود، فهمی امروزی و برداشتی متناسب با ذهنیت خاص خود ما است. 3 - فهم در اثر پیوند افق معنایی مفسر با افق معنایی متن حاصل میشود. یعنی پیش‏فرض‏ها، پیش‏فهم‏ها، پیش‏داوریهای مفسر (افق معنایی) با افق معنایی متن (دیدگاه تاریخی متن) همخوان میشود و مجموعه‏ای از معانی را که بار امروزی دارند و مناسب با فهم امروز است، در اختیار مفسر قرار میدهند. بنابراین، به اعتقاد وی میان تفسیر متن و شناخت آن تمایزی وجود ندارد. 4 - «چشم‏انداز فهم» با «سنت» مرتبط است و چون به اعتقاد گادامر این سنت ثابت نیست و دائم در جریان است، لاجرم تفسیر و شناخت نیز ثابت نخواهد بود. 5 - به اعتقاد و نظر گادامر «معناشناسی» کاوش در پوسته زبان و «هرمنوتیک» سرایت به باطن و متن زبان است. 6 - ما از یک سو در حصار «سنت» قرار داریم و از سوی دیگر گرفتار «زبان» هستیم. چون فهم‏ها و اندیشه‏های خود را در قالب زبان بیان میکنیم، به نظر گادامر ما حتی در اندیشیدن نیز در قلمرو زبان میاندیشیم. به همین دلیل میگوید: فهم، زبان‏گونه است و تسلّط زبان بر ما شرط شناخت ما از جهان است. بنابراین، بار معنایی الفاظ - که نتیجه سنتی است که ما در آن متولد میشویم - فکر و فهم ما را با خود هماهنگ میکند و هر فهمی وابسته به زبان و گره‏خورده با جریان سنت است. از مهم‏ترین و فشرده‏ترین مبانی دیدگاه‏های گادامر، میتوان این نتیجه را گرفت - چنان که خود بدان معتقد است - که همیشه فهم ما از یک متن، فهمی زمانه‏ای و وابسته به فضای خاص عصر و روزگار مفسر است وما نمیتوانیم جزم به معنای یک متن پیدا کنیم؛ یعنی هیچ تفسیر و شناخت قطعی، همواره درست و عینی نیست و همانند تجربه در جریان زمان و در حال «شدن» است. به عبارت دیگر، فهم درست و نادرست در مکتب گادامر وجود ندارد. یعنی هر فهمی در موقعیت خاص خود درست و در شرایط دیگر، نادرست است. البته برخی معتقدند که مقصود گادامر «نسبیت» نیست چرا که او هر فهمی را به هر شکلی که باشد، درست نمیداند. گادامر میگوید: فهم، گفت و گو با متن است به طوری که معیار شناخت و ضابطه فهم، از یک سو طرح‏ریزی و کارکرد خود متن و از سوی دیگر موقعیت ذهنی شناسنده است؛ و هر فهمی با توجه به ضابطه همخوانی متن با شرایط ویژه ذهن شناسنده، صورت میپذیرد. البته این فهم ایستا و مطلق نیست و در جریان سنت قرار دارد،(3) ولی این فرار از نسبیت نیست، بلکه در واقع ایجاد ضابطه برای آن است. چنان که ملاحظه شد، یکی از نتایج آرای گادامر نسبیگرایی فرهنگی است که منجر به تعدّد و تکثّر فرهنگی میگردد؛ علاوه بر آن که در درون یک فرهنگ نیز همواره مفاهیم متحول و بسته به پیش‏فرض‏ها، پیشداوریها و انتظارات و پرسش‏های مفسر و در یک کلمه جریان پویا و متحول سنت، گوناگون و نسبی است. به عبارت دیگر، «نسبیگرایی فرهنگی» که از نسبیگرایی مفهومی اتخاذ و بر آن بنا میشود، منجر به «سیّالیت» یک فرهنگ نیز میشود. البته اگر این سیالیت به معنای پالایش، تعمیق، توسعه و بازنگری در ویژگیهای فرهنگ باشد، هیچ ایرادی ندارد؛ اما اگر این تحول به معنای تغییر در تار و پود یک فرهنگ باشد، جای تأمل و سخن دارد که در نقد این نگرش سخن خواهیم گفت. بر طبق این اندیشه، مثلاً مفهوم «خداوند» بسته به سنت‏های مختلف، گوناگون تفسیر میشود و نمیتوان گفت کدام درست و کدام نادرست است؛ چرا که هر کدام براساس یک سلسله سنت‏ها و باورهای ما به وجود آمده و شکل گرفته است. از این رو به گفته جان هیک: «یهوه کتاب مقدس عبریان در رابطه متقابل با قوم یهود شکل پذیرفته است. او بخشی از تاریخ آنان و آنان جزیی از او هستند. او را نمیتوان از این پیوستگی خاص انضمامی تاریخی منتزع و جدا نمود. از سوی دیگر، کریشنا شخصیت الهی کاملاً متفاوتی است که در ارتباط با جامعه دینی متفاوتی وجوددارد، جامعه‏ای با آداب دینی متمایز خود. با توجه به این فرضیه بنیادین در باب واقعیت خداوند، میتوان گفت که یهوه و کریشنا (و همین‏طور شیوا، الله و پدر عیسی مسیح) ذوات متشخص مختلفیاند که براساس آن واقعیت الهی در متن جریان‏های متفاوت حیات دینی به تجربه درمیآید و موضوع تفکر قرار میگیرد. از این رو، این ذوات متفاوت تا حدی تجلیات واقعیت الهی در آگاهی و وجدان بشری و تا حدی فرافکنیهای خود آگاهی و ذهن بشری آن‏گونه که فرهنگ‏های تاریخی خاص به آن صورت داده، هستند. از جنبه بشری، آنها تصاویر خود ما از خداوندند؛ از جنبه الهی آنها تشخص‏های خداوند در ارتباط با سنت‏های بشری دینی هستند».(4) اما این دیدگاه با مشکلات و پرسش‏های جدی مواجه است که اگر پاسخ معقول و منطقی برای آن فراهم نیاورد، تنها به صورت یک فرضیه در کنار فرضیه‏های دیگر خودنمایی خواهد کرد. اما نقدهای این بینش: 1 - این دیدگاه ضابطه‏ای برای شناخت دقیق ارائه نکرده، بلکه اعتبار هر تفسیر را تقلیل داده یا به کلی از میان برده است؛ و به بیان دیگر، نوعی نسبیگرایی عام در قالب ضابطه ارائه شده است. این بینش نتوانسته است چارچوبی برای معرفت یقینی به دست دهد. گادامر، گرچه کوشیده است تا فاصله میان نومن «شیء فی نفسه» و فنومن «شیء برای ما» را - که در افکار کانت پدید آمد - با جایگزینی «افق معنایی مفسر» و «افق معنایی متن» کم کند ولی با ادعای تأثیر سنت‏ها، مواریث فرهنگی، پرسش‏ها، انتظارات و پیش‏فرض‏ها در تفسیر مفسران، به نوعی دیگر در «نسبیت عام در فهم» گرفتار آمده است(5) هر چند برخی کوشیده‏اند تا بگویند این نسبیگرایی نیست بلکه زمینه‏گرایی است؛ یعنی تفسیر و شناخت یک متن وابسته به شرایطی است که در آن تحقق مییابد و از لحاظ زمینه تفسیر - که چارچوب‏های خاصی را شامل میشود - نسبی به شمار میرود. اما این پاک کردن صورت مسأله است نه حل آن؛ چرا که در این صورت هم باز راهی برای تطابق معرفت با واقع ارائه نمیشود؛ بلکه نسبی بودن شرایط به طور غیرمستقیم، فهم ما را از واقع نسبی خواهد کرد.(6) عده‏ای دیگر مدعی شده‏اند که گادامر نمیخواهد بگوید هر فهمی از هر متنی، یا نسبت به هر پدیداری به هر شکلی که باشد، درست است؛ بلکه او اعتقاد دارد گرچه فهم، محدوده‏هایی دارد و با معیار و ضوابط خاصی سنجیده میشود، ولی باید توجه داشت که این فهم، ایستا و مطلق نیست، هر فهمی دامنه‏ای دارد و میتواند در موقعیتی دیگر فهم دیگری از متن پیدا کرد. از سوی دیگر، فرایند فهم - چنان که اشاره شد - در اندیشه گادامر یک فرایند یک سویه نیست بلکه دوسویه است. در پاسخ باید گفت که آیا کارکرد متن، موقعیت خاص فاعل فهم، شرایط ذهنی او، مکالمه میان متن و مفسر، در فهم تأثیر دارد، یا خیر؟ اگر دارد، بیگمان بسته به شرایط، این فهم متفاوت و گوناگون خواهد بود و این، همان «نسبیت عام»است. شما تنها این نسبیت عام را ضابطه‏مند ساخته‏اید و آن را حل نکرده‏اید. بله، اگر مراد گادامر این باشد که هر فهمی به مقداری از واقعیت میرسد و فهم دیگری فراتر از آن فهم به کشف واقعیت دست مییازد؛ و به عبارت دیگر، مدعی فهم طولی بود نه عرضی، شاید بتوان ادعاهای او را پذیرفت،(7) ولی با توجه به دیدگاه‏ها و سخنان وی، بسیار بعید است که چنین نظری داشته باشد. 2 - آیا گریزی از یک تفسیر خاص هست و میتوان تفاسیر دیگری داشت یا تفاسیر دیگر را نیز فهمید؟ یا این که آدمی مجبور است، چنان تفسیر کند و بفهمد که با اطلاعات وی همخوان باشد؟ آیا این جبر در فهم، معیار درستی و نادرستی است؟ به نظر میرسد محدودیت شناخت بشر تنها مبیّن وجود تعدد معرفت‏های بشر نسبت به واقعیت است؛ ولی معیار درستی و نادرستی نخواهد بود. مانند آن که تزاحم منافع و تمایلات بشری و محدودیت داده‏های طبیعی و دستمایه‏های معیشتی، علت بروز اختلاف در جوامع بشری قلمداد میشود؛ ولی آیا دلیل بر درستی و حق بودن همه طرف‏هاست؟ باید توجه داشت که یک پدیده یا یک متن، واقعیت معینی در خود دارد که اگر انسان به آن دست یابد، به فهم درست رسیده و در غیر این صورت، به راه خطا رفته است. بنابراین، میتوان گفت هر چند فهم‏های متفاوتی از یک پدیده یا متن، در جریان تغییر اطلاعات بیرونی و تحول سنّت به وجود آمده باشد، نمیتوان همه این فهم‏ها را در موقعیت خاص خویش درست تلقی کرد و همه تفاسیر در فهم واقع و کشف حقیقت، در ظرف خاص خود خواند. بلکه باید اذعان کرد که همه یا بسیاری از آن فهم‏ها، غلط بوده، به اشتباه نام فهم بر آن گذاشته شده است.(8) 3 - اگر هر فرد محدود و محصور در حصار افق معنایی خود - که برخاسته از سنت اوست - باشد، راه مفاهمه، گفت و گو و نقد بسته خواهد شد؛ چرا که لازمه این نگرش، پذیرش اندیشه‏های جدا جدا و تکه‏تکه‏ای است که هیچ راهی برای ارتباط با یکدیگر ندارند و حال آن که ما مشاهده میکنیم که انتقادهای فراوانی به تفاسیر و فهم‏های متفاوت صورت میگیرد؛ علاوه بر آن که نظاره‏گر گفت و گو میان اندیشمندان مختلف از مکاتب گوناگون با فرهنگ‏های مختلف و از جوامع متفاوت بر سر اساسیترین مسائل و اصول حیات بشری هستیم. 4 - این نسبیت در فهم، تنها دامنگیر فرهنگ‏های گوناگون نمیشود؛ بلکه سلایق مختلف و رنگارنگ درون یک فرهنگ را نیز دربر میگیرد. البته هر چند، فضای ذهنی و تاریخی یک جامعه که دارای یک فرهنگ خاص است، تا اندازه‏ای از همسانی برخوردار است؛ ولی در عین حال ما درون هر جامعه، خرده‏فرهنگ‏هایی داریم که فضای ذهنی خاصی بر اندیشه‏های آنان حاکم است و بعید نمینماید که از یک پدیده در درون یک فرهنگ، تلقیهای گوناگونی ارائه شود.

معروفترین کتابی که در قرن بیستم در باب هرمنوتیک نگاشته شده کتاب "حقیقت و روش " گادامر است.
معروفترین کتابی که در قرن بیستم در باب هرمنوتیک نگاشته شده کتاب "حقیقت و روش " گادامر است. از نظر وی حقیقت از راه روش به دست نمی‌آید بلکه از راه دیالکتیک به دست می‌آید و عنوان کتاب بدین نکته اشاره دارد.
قدیمی ترین و احتمالا هنوز هم شایع ترین فهم از کلمه "هرمنوتیک" بر اصول تاویل کتاب مقدس برمی گردد. برای این تعریف توجیهی تاریخی هست، زیرا این کلمه دقیقا هنگامی کاربرد جدید پیدا کرد که نیاز برای کتاب هایی که قواعد تفسیر صحیح کتاب مقدس را مطرح می کردند پیش آمد.
در عصر جدید هایدگر به این علم یعنی هرمنوتیک غنا بخشید و آن را توسعه داد، در فلسفه هایدگر لفظ "جهان" به معنای محیط اطراف ما، اگر به طور عینی در نظر گرفته شود، نیست. منظور او از جهان نزدیک به آن چیزی است که شاید بتوان آن را جهان شخصی ما نامید.
موجوداتی که در جهان طبیعی انسان قرار دارند خودشان جهان نیستند بلکه در جهانی هستند . فقط انسان است که جهان دارد . جهان بسیار محیط است و در عین حال بسیار نزدیک و در نتیجه به چشم نمی آید، خصلت هرمنوتیکی تفکر هایدگر در نوشته‌های بعدی او ابعاد دیگری می یابد، اما بیشتر هرمنوتیکی می شود .
هایدگر حتی اگر سهم زیادی در طرح نظریه فهم در "هستی و زمان" نداشت باز می توانست "هرمنوتیکی" ترین فیلسوف در میان فیلسوفان غرب نامیده شود. اما گادامر در کتاب "حقیقت و روش" علم هرمنوتیک را به سطح تازه ای از عمومیت و شمولیت در می آورد. به گفته گادامر، فهم همواره واقعه ای تاریخی و دیالکتیکی و زبانی است ، یعنی در همه علوم طبیعی و انسانی و حتی در آشپزخانه. علم هرمنوتیک هستی شناسی و پدیدارشناسی فهم است.
وی نظریه هایدگر در باب فهم هستی شناسی و نقد او از فاعل گرایی انسان گرایانه دوره جدید و تکنولوژی را انتخاب کرد و بدون اینکه با تفکر هایدگر به تناقض اساسی دچار شود یک علم هرمنوتیکی را پرورش داده است که زبان محور و هستی شناختی و دیالکتیکی و قابل تامل است. خیلی ها معتقدند که ویژگی دیالکتیکی هرمنوتیک گادامر نسبت به هرمنوتیک هایدگر به کسی که بخواهد با انجام این فهم گام دیگری برای تجربه هرمنوتیکی بردارد، کمک بیشتر می کند.
بدین ترتیب کتاب "حقیقت و روش" افق کاملا تازه ای از ملاحظات را در نظریه هرمنوتیکی می گشاید و شاید حاکی از آغاز مرحله تازه و پرباری در تفکر جدید و در باب تاویل باشد . در حالی که در هرمنوتیک هایدگر به تصور هستی شناسانه واقعه فهم توجه شده است، گادامر به توسعه هستی شناسی فهم در هرمنوتیکی دیالکتیکی پرداخته است که اکثر اصول بنیادی زیباشناسی دوره جدید و تاویل تاریخی را مورد سئوال قرار می‌دهد.
هایدگر در سال ۱۹۳۶ سه درس گفتار با عنوان "خاستگاه اثرهنری" در باب هنر ایراد کرد. اما این درس گفتارها تا سال ۱۹۵۰ منتشر نشدند. در این درس گفتارها می توانند تکامل یافته ترین بحث هایدگر را در باب ذات هنر یافت. اما واقعه اساسی در تحول و تکامل نظریه هرمنوتیکی با انتشار کتاب "حقیقت و روش" نوشته هانس – گئورگ گادامر در ۱۹۶۰ رخ داد. نویسنده در این کتاب مروری انتقادی بر زیباشناسی جدید و نظریه فهم تاریخی از منظری اساسا هایدگر دارد و علم هرمنوتیکی تازه، مبتنی بر هستی شناسی زبان، نیز ارائه می کند.
گادامر نیز مانند هایدگر ناقد تسلیم جدید به تفکر فنآورانه است، تفکری که ریشه در فاعل گرایی دارد، یعنی در فرض آگاهی ذهنی انسان و یقینیات عقل مبتنی بر آن به عنوان مرجع نهایی برای شناخت انسان. بدین ترتیب رویکرد گادامر به دیالکتیک سقراط نزدیک تر است تا تفکر فن آورانه دوره جدید. از نظر وی حقیقت از راه روش به دست نمی آید بلکه از راه دیالکتیک به دست می‌آید. آنچه در تفکر گادامر تازه است تاکید نظری و دیالکتیکی – می توان گفت هگلی – و شرح کاملا تکامل یافته الزامات هستی شناسی هایدگری برای زیباشناسی و تاویل متن است.
استدلال گادامر به طرز نیرومندی مبتنی بر تحلیل های انتقادی و مفصل او از تفکر پیشین در باب زبان و آگاهی تاریخی و تجربه زیبایی شناختی است. از نظر گادامر مفهوم "آگاهی زیباشناختی" جدا از حیطه های "غیر زیبایی شناختی" تجربه، نسبتا جدید است . این مفهوم در واقع نتیجه ذهنی شدن عام تفکر از زمان دکارت به بعد است، یعنی گرایش به بنیاد گذاشتن هر دانش در یقین ذهنی خود شخص.
آنچه لازمه تجربه زیباشناختی اثر هنری است صورت و محتوا نیست بلکه هدف و مقصود است، یعنی چیزی که در صورت خیالی است با پویایی های خاص خودش. پس در مواجهه زیباشناختی با اثر هنری شعر را از مواد خام آن جدا نمی کنیم و در تجربه اجرای اثری هنری نیز به طور پیوسته در صدد جداکردن مراد و مقصود از اجرا بر نخواهیم آمد.
گادامر در اشاره به هنر نمایش می گوید: دور افتادن از تجربه اصیل شعر هنگامی است که آدمی برای دیدن نمایشنامه در پرتو آنچه از آن گرفته شده به داستان زیربنایی آن رجوع کند، و بیرون افتادن از تجربه اصیل نمایشنامه هنگامی است که تماشاگر در حین نمایش فقط به برداشت زیر بنایی اجرای این اثر یا خود اجرا بیندیشد.
گادامر چیزی را مطرح می کند که حاکی از درهم شکستن بیشتر انزوای پرجلال و شکوه آگاهی زیباشناختی است. به گفته گادامر، لازم است که در برداشت رایج از هنر در قرن های اخیر و "مفهوم بازنمایی که نمایشگاههای جدید ما را با آن مانوس ساخته اند "تعبیری پدید آید. به گفته وی ما باید عنصر تزئینی هنر را دوباره در هنر قرار دهیم ، یعنی چیزی که زیباشناسی مبتنی بر "صورت محض" یا "بیان تجربه" آن را بی اعتبار کرد. در این مورد به تفصیل در کتاب "حقیقت و روش" توضیح داده شده است.




هرمنوتیک چیست؟چرا؟چگونه؟چه وقت؟ و هر آنچه از هرمنوتیک می خواهید!!
گذری بر روش شناسی هرمنوتیک

تبار شناسی یک دانش
هرمنوتیک به معنای تاویل و تفسیر ترجمه شده است که تاویل ترجمه دقیق تری است و به معنای نهفته در پس هر چیزی نظر دارد. واژه هرمنوتیک در اصل از لغت هرمس hermes مشتق شده است. هرمس یک شخصیت اسطوره ای است. او کسی است که پیامهای خدا را گرفته و به انسان ها می رساند. هرمس در حقیقت آنچه را که ورای شناخت و اندیشه بشر است به حوزه ادراک او منتقل می کند و باعث کشف معانی و رموز نهفته در هر چیز می شود. هرمس جلوه جاودانه دانش است که آن را با انتقال معانی از عالم غیب به عالم انسانی تحقق می بخشد. چنین معنایی از هرمس در یکی از جملات شیخ اشراق،سهروردی، به خوبی منعکس است:"هرمس گفت: من به دیدار موجودی روحانی نائل شدم و آن، علم اشیاء را به من آموخت. از او پرسیدم تو کیستی؟ گفت من حیات باطن هر چیزم." در این جمله، روح معنای هرمس کاملا آشکار می شود و این بار سهروردی نقش ناقل را ایفا می کند. هرمیتیسم در تاریخ به یک نحله فلسفی، دینی و عرفانی نیز بدل شد که ریشه های شرقی هم داشت. استادان آن پیشینه ای اسطوره ای_تاریخی داشتند. یکی هرمس مصری بود که او را طبیب و فیلسوف و کیمیاگر معرفی می کردند و دیگری هرمس بابلی که اعتقاد بر این بود که بعد از طوفان نوح در بابل به به فلسفه و پزشکی می پرداخته و احیاگر علوم بوده است. شخص دیگری هرمس الرامسه است. او را از پیروان کیومرث دانسته و برخی او را با ادریس و اخنوخ یکی می دانند و برخی نیز او را اولین کسی می دانند که علم آسمانی را کسب کرد. ولی واژه هرمنوتیک مشتق از همان اسطوره یونانی است که به عنوان واسطی، واژگان را در قالب روح معانی به انسان بر می گرداند.

هرمنوتیک به شکل عام

هرمنوتیک به عنوان یک نحله فکری و مهم تر از آن، روشی که در کسب دانش و تحصیل علم به کار میرود، مشخصا از قرن 19 با آرای ویلهلم دیلتای آغاز میشود. گرچه اشخاصی چون شلایر ماخر و آگوست ولف هم در شکل گیری آن بی تاثیر نبودند. البته پس از شکل گیری و اشاعه آن، بنیانگذارانش متوجه شدند که در تاریخ، اشخاص و آثار بسیاری بوده اند که می توان آنها را به عنوان به کار برندگان اولیه روش هرمنوتیک دانست و چه بسا ناآگاهانه آن را در مطالعات، تحقیقات و آثارشان اعمال کردند. نمونه هایی از آنها را می توان برشمرد. برخی محقققین عهد عتیق به تشخیص دست نوشته های اصلی از متون برآمدند که بعضی از آنها را تاویل گران نخستین دانسته اند. گروه دیگر کسانی بودند که تلاش کردند از طریق واژگان مقدس به کنه محتوا و رموز و معانی درونی آن دست پیدا کنند و همین طور فلاسفه و متکلمان قرون وسطی که سعی می کردند با استفاده از آثار به جا مانده از افلاطون و ارسطو و کتبی که منتسب به آنها بود، آراء و نظرات حقیقی شان را کشف کنند، همچون آگوستین قدیس و توماس قدیس در اروپا و فارابی، ابن سینا و ابن رشد در تمدن اسلامی. نیز حقوق دانانی که به تاویل قوانین و حوزه دلالتشان پرداختند، از دیگر اشخاص تاویل گرا به شمار می روند.

روش بنیان گذار-دیلتای- پاسخی بود به جریانی که پیش از آن در علوم انسانی متداول شده بود. پس از رنسانس، پیشرفت فزاینده در علوم طبیعی مانند زیست شناسی، طبیعیات،فیزیک، زمین شناسی و جانورشناسی مکتبی جدید به نام پوزیتیویسم یا مثبت گرایی را شکل بخشید که مدعی بود علوم انسانی و اجتماعی نیز باید از حرافیها و کلی گوییهای ذهنی دست کشیده تا همچون علوم طبیعی با تکیه بر روش آزمون و تجربه، به علمی همان گونه علمی، آزمون پذیر و تبیین پذیر دست یابند. دیلتای به استناد روش روش هرمنوتیک اعتقاد داشت که به جهت تفاوت ریشه ای و محتوایی علوم انسانی و اجتماعی با فیزیک و طبیعیات، آنها باید روشهای متفاوتی را که هر یک خاص خودشان است، دنبال کنند. دیلتای تفوت این علوم را از چند جنبه می دانست. نخست محتوا و معرفت شناسی علوم. به نظر وی جهان طبیعت مستقل از اراده و معرفت ما انسانها وجود دارد، در حالی که جهان انسانی تابع اراده ماست. به عبارت دیگر دنیای طبیعی از بیرون قواعدش را بر انسان تحمیل می کند در حالی که دنیای اجتماعی توسط اراده انسان ساخته میشود. دانشهای طبیعی نوعی ضرورت و موجبیت دارند، ولی علوم انسانی بیشتر احتمالی و شرطی هستند که از اختیار و اراده انسان ناشی میشوند. علوم طبیعی با ماده ای بیجان یا جانوران و گیاهان سر و کار دارند، در حالی که در علوم انسانی، ما انسانهایی را که پیش بینی ناپذیر و صاحب اراده، اختیار، آزادی آگاهی و انگیزه هستند، مورد بررسی و تحقیق قرار می دهیم. برای شناخت دنیای پیرامون تنها اندیشه کافی نیست، بلکه کلیه قوای احساسی باید به خدمت گرفته شوند زیرا موضوع علوم انسانی و اجتماعی با علوم طبیعی متفاوت است. در علوم انسانی و اجتماعی، موضوع پژوهش، انسان است که شامل خود پژوهشگر نیز هست. به عبارتی هم فاعل و هم مفعول این پژوهش، انسان است و از این رو محقق می تواند چه علمی چه ذهنی، خود را به جای موضوع پژوهش بگذارد و بدین طریق خود را مورد مطالعه قرار دهد و هر آنچه را تاویل می کند به عنوان نظریاتی استخراج کند. روش شناسان هرمنوتیک بر این عقیده اند که به سبب تمایز موضوع پژوهش، باید بین روشهای به کار رفته در علوم طبیعی با علوم انسانی و اجتماعی فرق قائل شد.تفاوت دو علوم انسانی با علوم طبیعی به روش آنها بر میگردد. شناخت دانش طبیعی با تجربه بیرونی و عینی گرایی مقدور است، ولی دانش انسانی با درون نگری و گذاشتن محقق به جای انسانی که مورد مطالعه قرار می گیرد تا نیت و انگیزه درونی او را حدس بزند، تحقق پیدا می کند. به بیان دیگر، ما طبیعت را تبیین می کنیم ولی انسان را می فهمیم. در تفهم، فرو رفتن در روحیات و احساسات درونی مدنظر است،در حالی که تبیین علی است و با امور عینی سروکار دارد، ولی علوم طبیعی عینیت تفهم ناپذیر است. در هرمنوتیک اعتقاد بر این است که شناخت پدیده های انسانی جز با در نظر گرفتن زمینه،متن،محیط و زمانی که آن پدیده ها در آن شکل گرفته اند مقدور نیست. هر جزئی از هر پدیده اجتماعی و انسانی باید با در نظر گرفتن شرایط،زمان، بافت و زمینه ای که از آن برخاسته تاویل شود. در این راه باید به بعد تاریخی هر پدیده توجه کرد به طوری که توالی پدیده ها نوعی پیوست را از گذشته تا زمان مطالعه نشان میدهد. از طرف دیگر، نیات، انگیزه ها و خواستهای شکل دهنده پدیده های انسانی و اجتماعی باید از طریق قرار دادن محقق به جای فاعلی که در موردش تحقیق می کنیم، صورت پذیرد. از آن طریق محقق به تاویلی که موجب شکل گیری رفتارها یا پدیدهای انسانی شده دست خواهد یافت.

نظریات روش شناسان هرمنوتیک

از نظر روش شناسان هرمنوتیک، پدیده های انسانی و اجنماعی و شناخت انسانها و نیات اصلی آنها با توجه به چندین شرط تحقق پیدا می کند که در این مورد متشابهات و تمایزاتی در بین آرای آنان دیده می شود. کارل مانهایم عقیده داشت که جلوه های منفرد فرهنگ تنها با توجه کلی و وسیعتری که آن را در بر می گیرد، مقدور و درک شدنی است و تحلیل کننده اثر، از این طریق به اعمال انسانی معنایی اسنادی میدهد. برای مثال یک نقاشی زمانی تاویل می شود که جامعه، گروه و جهان بینی دوره و مکانی که نقاشی در آن رشد کرده و آن اثر ار خلق نمده، کشف شود. دیلتای علوم انسانی را تاریخی می داند، اما اساس تاریخ را تاریخی نمی داند، بلکه یک نوع روانشناختی و معرفت شناختی می پندارد و تاریخ را در حقیقت ظهور روانشناسانه تاویلهای در حال شدن می انگارد.و هدف غایی تاویل را بازسازی کلیت ذهنی نویسنده و خالق اثر توسط تاویل کننده می داند. محقق می تواند نمودهای خاصی را شناسایی کند، بی آنکه از قضایایی کلی به عنوان واسط استفاده کند. پدیده ها و کنشهای اجتماعی طبق ارزسهایی معنا دار شکل می گیرند. بنابراین برای فهم معنای آنها باید آن ارزشها را شناخت، ولی از طرف دیگر نظریه علمی باید از ارزشها به دور باشد، پس باید راهی برای به کار گیری ارزشها در پژوهش انتخاب کرد و آن استفاده از ارزشها تنها هنگام انتخاب موضوع پژوهش است، ولیپس از آن دیگر محقق اجازه اعمال ارزشها را طی پژوهش ندارد و به دور از هرگونه تمایل ارزشی باید به پژوهش ادامه دهد، جدای از آنکه دستاوردهای پژوهش با احکام ارزشی مورد نظر محقق منطبق باشد یا نه. هانس گئورگ گادامر که یکی از پیروان دیلتای و از بزرگترین فلاسفه تاویل گرای معاصر است، بر این باور است که در یک تحقیق تاویل کننده باید حتی با وجود فاصله زمانی بتواند از نظر روانی خویشتن را به جای مولف گذاشته و آن جنان غرق در آن فضا و زمینه شود که نوعی"ذوب افقها" اتفاق بیفتد. از نظر او تاویل نوعی بازتولید است چون تاویلگر با قرار دادن خویشتن به جای دیگری، درصدد برمی آید تا به بازسازی شرایطی بپردازد که نویسنده در آن جای داشته و خلق اثر کرده است. و خلاصه گیرتز تا آنجا پیش می رود که برای تاویل، روشی خارج از حوزه تعریف کنونی علمی ارائه می دهد و روشهایی چون تفسر نمادها و نقد ادبی به عنوان جانشین برای روشهای جست جوی صدق و کذب گزاره ها پیشنهاد می کند.


(هرمنوتیک)

واژه ی "هرمنوتیک" ماخوذ از واژه ی یونانی "هرمس" است و.هرمس در اسطوره های یونانی خدای سخنوری بوده است و سروش "معبد دلفی" از زبان او جاری می شده است.معبد دلفی، معبدی بوده است که خدایان یونانی در آن جا با واسطه ی هرمس با بشر سخن می گفتند.لابد تصور یونانیان باستان-نظیر اکثر مذاهب دیگر-این بوده است که خدایان چون از جنس آدمیان نیستند، برای رساندن پیام خود به آدمیان باید واسطه ای داشته باشند که به نوعی وظیفه ی مترجمی و سخن گویی را در این میانه به عهده گیرد.

سوالی که همیشه مطرح بوده است این بوده که چگونه باید این پیام های آسمانی را که البته به زبان خاص هستند، رمز گشایی کرد؟ لذا هرمنوتیک عمدتا و غالبا به معنی رمز گشایی از متون مقدس و کشف معانی نهفته در آن ها بوده است.

البته بسیاری از موارد- هم در سنت غربی و هم در سنت شرقی هرمنوتیک-این کلمه به معنای تفسیر و توضیح ساده ی متون به کار رفته است. یعنی نوعی تشریح وباز کردن بیشتر متن- خاصه مفردات متن- مورد نظر بوده است. ولی از آن جا که در متون ادبی و دینی،پتانسیل و ظرفیت تفسیر پذیری افزایش می یافته،این واژه رفته رفته کاربرد پیچیده تری پیدا کرده است.به این معنی که اگر در تفسیر و تعبیر، عمدتا به معنای ظاهری کلام پرداخته می شد، در تاویل قائل به این بودند که متن یک معنای ظاهری دارد و یک معنای باطنی و وظیفه ی تاویل یا هرمنوتیک،کشف معنای باطنی متن است.پس اگر معنای واژه را- همان طور که "ویتگنشتاین" می گوید- "نحوه ی استعمال" آن روشن می کند ، باید بگوییم "تفسیر" بیشتر به معنای روشنی افکندن و توضیح در معنای ظاهری متن به خصوص از طریق تجزیه و تحلیل مفردات آن-به کار رفته است ولی "تاویل" –چنان چه از معنای ظاهری آن ( یعنی "به اول بردن") هم بر می آید در معنای نوعی بازگشت یا "کشف" معنای نخستین و اولیه ی متن، مورد استعمال قرار گرفته است.تلاش پدید آورندگان "هرمنوتیک متقدم" کشف روش های مناسب برای بازگشت به این معنای اولیه بوده است."شلایر ماخر"و" ویلهلم دیلتای" (1911-1833) از آن جمله اند.

در متون دینی این" اگوستین مقدس" بود که هرمنوتیک را به عنوان "علم تاویل" مطرح کرد. بعدها پرتستان ها هم استدلال می کردند که کتاب های مقدس دست نویس اند و بازتاب ذهنیت مولفان آن ها؛ لذا نباید آن ها را مبنای شریعت قرار داد بلکه سنت و رفتار خود عیسی مسیح(ع) باید ملاک عمل و اعتقاد باشد.



شلایر ماخر که "پدر هرمنوتیک" لقب گرفته ، می گفت برای کشف معنای مورد نظر مولف، باید بتوانیم تجربه ی او را برای خود بازسازی می کنیم. یعنی باید بتوانیم خود را جای او بگذاریم و از زاویه ی منظر و نگاه او بنگریم. شلایر ماخر می گوید این کار را باید از طریق "همدلی" با مولف انجا م دهیم.لذا هرمنوتیک از منظر او بیش از آن که یک "علم" و نوعی "دانایی" باشد، یک "هنر" و نوعی "توانایی" است.بازسازی تجربه ی مولف و همدلی با او نیز، بیش از هرچیز مستلزم اطلاع از دقایق زندگی اوست.درواقع بدون درک از "متن زندگی" مولف، نمی توان متن نوشته های او را فهمید.بدین ترتیب هرمنوتیک نوعی هنر تفاهم است.





آن چه ویلهلم دیلتای به هرمنوتیک شلایر ماخر افزود، تفکیک بین علوم طبیعی و علوم انسانی بود. "روش" فهم علوم طبیعی از روش فهم علوم انسانی متمایز است. چرا که فهم علوم طبیعی ربطی به تجارب شخصی و زندگی عالِم طبیعی ندارد در حالی که فهم علوم انسانی رابطه وثیقی با تجارب شخصی مولف دارد. پس روش فهم عوم طبیعی "استقرا"ست و روش فهم علوم انسانی" تاویل". شلایر ماخر، دیلتای و" اریک هرش"مهم ترین مدافعان هرمنوتیک متقدم اند که اعتقاد به وجود معنای معین در ذهن مولف دارند و وظیفه ی هرمنوتیک را کشف این معنا از طریق به کارگیری "روش"های موثر می دانستند. اما وجه تمایز "هایدگر"و به خصوص" گادامر" و "ریکور"- به عنوان نمایندگان هرمنوتیک متاخر یا مدرن- با نمایندگان هرمنوتیک متقدم در نفی معنای واحد برای یک متن است.از نگاه هرمنوتیک جدید هر انسانی انباشته از سوابق ذهنی فراوانی است که به لحاظ تفاوت این سوابق(backgrounds)، نگاه هیچ دو انسانی به یک پدیده مثل هم نیست و لــذا فهم و درک ما با هم فــرق داردو در نتیجه معانی و بــرداشت ها به مقدار انسان ها تکثر و تعدد می پذیرد.

" میخائیل باختین " می‌گفت معنا امری خارج از ما نیست که آن را کشف کنیم بلکه حاصل نوعی مکالمة مستمر بین انسان هاست . او می‌گفت" بدون وجود دیگران از وجود خودمان آگاهی نداریم" و در واقع " من نمی‌توانم خودم باشم مگر از راه دیگران". لذا "زندگی یعنی شرکت در مکالمه" .

" مارتین هایدگر " می‌گفت هستی ما " زبان گونه" است و انسان تا زمانی که مکالمه می‌کند انسان است ." زبان خانة وجود ماست" نه صرفاً یک ابزار بیانی ." ادموند هوسِرل" هم گفته بود ما در " زیست جهان" یا "سپهر زیست" ‌های مختلفی به سر می‌بریم که با هم تداخل و تعامل دارند .

" هانس گئورک گادامر " را می‌توان بنیان گزار هرمنوتیک مدرن دانست . او معنا را حاصل امتزاج" افق‌های ذهنی" و معنایی مولف و خواننده می‌داند . زبان ابزار بی‌طرف نیست که پس از استفاده کنارش بگذاریم و این ما نیستیم که بر زبان تسلط داریم و با آن به عنوان یک ابزار و وسیله بیان برخورد می‌گنیم بل این زبان است که بر ما احاطه و تسلط دارد و ما اساساً زمان مند هستیم و هویتمان در داخل زبان تعریف می‌شود . به همان اندازه که انسان زبان را می‌سازد .

فهم نوعی مشارکت در " ساختن "معناست. فهم " کشف " معنا نیست بلکه " آفرینش " لحظه به لحظه و مداوم آن است که در ارتباطات بین انسانی به عنوان یک " پروسة " پویا مستمراً جریان دارد . " منطق مکالمه " باختین و نظریات گادامر متضمن گستردگی و پخش بودگی حقیقت در روابط بین انسان هاست . گادامر شاگرد هایدگر بود. او زبان را وسیله‌ای نمی‌دانست که در دست ما مثل موم کاربرد دارد و بعد از آن کنار گذاشته می‌شود . " کشف معنا " ، معنا ندارد . آن چه وجود دارد ، " آفریدن معنا" ست . گادامر در کتاب مشهورش یعنی " حقیقت و روش " می گوید حقیقت محصول روش شناسی و متدلوژی خاصی نیست بلکه حاصل همپرسه ( دیالکتیک ) لاتناهی افق‌های ذهنی با یکدیگر است . حقیقت مقصد معنی نیست که باید به آن برسیم بلکه نوعی سیر و سفر دائمی در سرزمین‌های بکر و نامکشوف معنا است ؛ که ضمن سفری بی‌پایان ، کشف حجابی تدریجی از آن صورت می‌گیرد . انسان ابتدا به ساکن و خالی‌الذهن به سوی متن نمی‌رود ، بلکه غریق دریای متون و پیش داوری هایی است که پیش از آن با آن‌ها سر و کار داشته است و هر متنی بر اساس متون قبلی فهم می‌شود . به قول " اکتاویوپاز " همه متون تـرجمه‌های تـرجمه‌ها هستند . بنابــراین فهم متن به معنی فهم معنای مورد نظر مؤلف نیست و از این جا نظــریه " مؤلف مرده " در بیان امثال "پل ریکور" ، "رولان بارت" و "میشل فوکو" مطرح می شود .

"پل ریکور" معتقد بود که متن در تعامل بین مؤلف و خواننده تکثیر می‌شود و ما با نوعی گسترش و تولید مثل بی‌پایان و غیر قابل مهار معنا سر و کار داریم . او " استعاره " را سویة آفریننده زبان و نیروی توصیف مجدد واقعیت و باز آفریننده ی واقعیتی جدید می‌دانست .

هرمنوتیک مدرن ، بر خلاف هرمنوتیک سنتی در محدودة فهم نیست مؤلف نمی‌ماند . چرا که شاید اولاً مؤلف نتوانسته باشد نیت مورد نظر خود را در قالب جملات و کلمات مورد استفاده‌اش بیان کرده باشد . ثانیاً و مهم‌تر از آن ممکن است متن شامل مفاهیمی باشد که خود مؤلف بر آن ها اشعار نداشته باشد . به خصوص در متون ادبی و هنری که خاستگاه متن ، شعور ناخودآگاه است . ثالثاً به قول سارتر هیچ کس عمق یک کلمه یک واژه را نشناخته است و سویه‌های معنایی واژه در حال تکاثر و تزاید و تحول‌اند . رابعاً انسان در محاصرة ذهنیت‌ها و غرقه در متون قبلی است و خالی الذهن به سوی متن نمی‌رود .

خلاصه معنا ساختمانی است که همه با هم ضمن دیالوگ و گفتگو آن را می‌سازیم یا قسمت‌هایی از آن را تغییر می‌دهیم . معنا ساختنی است نه کشف کردنی .

" ژاگ دریدا " با طرح نظریة " تأخیر معنا " گام‌های جدیدی در تشریح نحوه ی ادراک ما و مکانیسم عمل زبان برداشت . "شالوده شکنی" به معنای ویرانی این تصور و توهم است که هر متن یک معنای نهایی دارد ولی نه معنی ویرانی خود متن. متن می‌تواند معانی بی‌شماری ( نه یک معنای نهایی ) داشته باشد که به کمک خواننده خلق می‌شوند . معــانی‌ که چه بسا مورد نظر مؤلف هم نبوده باشند . دریدا می‌گوید ما نه از دال به مدلول بلکه از دال به دال‌های بی شمار حرکت می‌کنیم . معنای هر گلمه همواره در حالت تعلیق و تعویق قرار داد و مرتباً به تعویق و تأخیر می‌افتد . به دلیل بی‌پایانی ارجاعات ، هرگز نمی‌توان به معنای نهایی حقیقت دست یافت . کما اینکه در فرهنگ لغت هم هر واژه را با واژة دیگر معنا می‌کنیم . شالوده شکنی به ما می‌گوید همیشه معنا چند قدم جلوتر از ماست .

شالــوده شکنی یا "ساختار شکنی" یا "بن فکنی" تــرجمه Deconstruction است ولی شاید تــرجمه دقیق‌تر آن " واسازی " باشد که به معنی فاصله گرفتن دائمی از معنایی واحد برای واژه است . واسازی نوعی پنبه کردن رشته‌های مدرنیته ی عقل محور و عدم ارجاع معنا به مرجعی واحد و نهایی است . به رسمیت شناختن تکثر معنا و تبدیل ساختار هرمی و" درختی "حقیقت به ساختاری" ریزومی "و اینترنتی آن است .

با نظریاتی نظیر تأخیر معنا و واسازی و منطق مکالمه ، تکثر معنا فقط به حیطة متون دینی و ادبی محدود نمی‌ماند مع الوصف بدان دلیل که ساختار و طبیعت متون دینی و ادبی استعاری تر و مجازی تر است بحث هرمنوتیک عمدتاً در حوزة این متون کاربرد داشته است .


نگاهی هم به سنت اسلامی ـ عرفانی تأویل بیاندازیم :
گفتیم که شلایر ماخر معتقد بود روش فهم معنای مورد نظر مؤلف ، همدلی با او از طریق خود را به جای او گذاشتن است اما از آن جا که مؤلف متون دینی و حیاتی خداوند است ، این امکان و این روش نا ممکن و منتفی است لذا برای برقراری رابطه خاوند و انسان، این خداوند است که خود را به زبان و فهم انسان نزدیک می‌کند و از میان همة امت ها، پیامبرانی از جنس خودشان و به زبان خودشان برمی‌انگیزد تا پیام خداوند را به بشر ابلاغ نمایند . این نزول پیام آسمانی به زبان بشر ، مستلزم" تنزیل" وحی در ساختار و صورت فرهنگ ملت‌ها و امت‌هاست و همین مسئله، موجب آمیختگی وحی به ذهن و زبان بشر می شود و فهم بشری از وحی را مقید به مقتضیات زمانی و مکانی و فرهنگی می‌کند . هیچ متنی در خلأ زمانی و مکانی و فرهنگی شکل نمی‌گیرد . به قول " نصرا بو حامد زید " نوعی دیالکتیک ( همپرسه ) میان متن قرآنی و واقعیات تاریخی برقرار می‌شود . خداوند فرهنگ موجود را یکسره نفی نمی‌کند بلکه با تأئید و امضای بخشی از ان به حک و اصلاح بخشی دیگر می‌پردازد . آیات ناسخ و منسوخ و مباحث مربوط به شان نزول و حتی مکی و مدنی بودن آیات، همه دلالت بر به رسمیت شناختن و لحاظِ نقش فرهنگ موجود در آموزه‌های دینی دارد .

این دیالکتیک و تعامل بین متن مقدس و ذهن و زبان مخاطبان ، فهمی سیال و سیار و جاری و ساری از متن را سامان می‌دهد که به تکثر معنا و ان چیزی می‌انجامد که سروش هم در نظریة " قبض و بسط " و " صراط‌های مستقیم "پیش می نهد و اما پیش ازمتجددینی چون نصرابو حامد زید و سروش ، بحث تأویل در میان عرفا و متصوفه از صدها سال پیش مطرح بوده است . تفسیر به ظاهر قرآن ممکن نیست. عرفا معتقدند " تنزیل " وحی ختم و منقطع گردیده ولی " تأویل " وحی را نقطة پایانی نیست و مستند آن‌ها هم حدیث نبوی دال بر ذوبطون بودن قران است که طبق ان قرآن هفت بطن دارد هر بطن هفت بطن دیگر و الی آخر که صراحتاً بر نوعی هرمنوتیک بی‌پایان end less) (دلالت می‌کندو در تئوری‌های باختین ، گادامر، هایدگر و دریدا هم با عباراتی دیگر آمده است . ذوبطون بودن در بسیاری از آیات قرآنی واضح است و بسیاری از آیات را صرفاً به معنای ظاهر نمی‌توان فهمید و جز به تأویل و تفسیر نمی‌توان توضیح داد . مثل این که خداوند نور آسمان ها و زمین است و بر کرسی مستوی است و سمیع و بصیر است.

قرآن به لحاظ متنی متراکم و فشرده و سرشار از استعارات تو در تو است که محتاج ادراک تدریجی و بی‌پایان است و هیچ کس را یارای آن نیست که بگوید من کل قرآن را فهمیده‌ام یا فهم من یگانه فهم درست از قرآن است . عرفایی چون ابن عربی معتقدند با کشف بطون قرآن است که " قرآن " تبدیل به "فرقان" می شود . " فرقان " از اسامی قرآن است و آن کس که بتواند از قرآن به فرقان برسد ، قدرت تشخیص حق و باطل را بدست ‌می‌آورد.

طبق حدیث ذو بطن بودنِ متن وحیانی ، قرآن ظرفیت‌های نامحدود و نامکشوفی دارد که انسان هرگز به همه آن ها اشراف و احاطه پیدا نمی‌کند . قرآن دریایی از معانی بی پایان است که هر کس به اندازه ی ظرفیت ذهن وزبانش از آن برداشت می کند. البته تفاوتی که تأویل عارفانه با هرمنوتیک مدرن دارد آن است که تأویل عارفانه عمدتاً تأویلی در عمق است و تأویل هرمنوتیک تأویلی در سطح . بدین معنا که تکثر معنا از طرفی به علت اختلاف در افق‌های ذهنی و معنایی است که تکثری عددی و کمی است ولی از طرف دیگر به علت تعمیق و ژرف‌کاوی در واژه و متن است که تکثر و تحولی کیفی است . حاصل تکثیر در سطح ، استحصال معانی کثیری در عرض یکدیگر است . اما انسان ممکن است در طول زمان هم فهم بیشتری نسبت به یک موضوع معین پیدا کند و پتانسیل‌ها و ظرفیت‌های معنایی متن را به تدریج استحصال نماید . این تحولات معنایی در طول یکدیگر قرار دارند و نوعی ، "حفاری" چاهِ معانی یا به تعبیری عارفانه تر نوعی "بر شدن" بر نردبان معانی است . در این معنای دوم تأویل صرفاً امری "معرفت شناسانه" یا زبان شناسانه" نیست بلکه نوعی خودشناسی" است . تکثیر معنا در سطح و به تعداد نفوس، می‌تواند به نوعی نسبیت حقیقت بیانجامد ولی تکثیر در عمق ، ضمن نفی امکان رسیدن به معنایی نهایی ، امکان تقرب تدریجی و سلسله مراتبی بدان را تأیید می‌کند و به دامان نسبی گرایی مطلق نمی‌افتد . کشف معنا رودی سیال و رونده است که به سوی دریای معانی روانه است بدون آن هرگز بدان برسد .

عرفای اسلامی ضمن تأیید تکثر به معنای اول ( که در داستان‌هایی نظیر موسی و شبان و فیل در خانه تاریک مده است ) ، تأکید بیشتری بر تأویل به معنای دوم دارند و اساساً منظورشان از تأویل بازگرداندن خود انسان – نه به واژه – به وضعیت اولیه ای است که در آن کثرتی در کار نبود و وجود ، وحدت داشت . به همین دلیل مولوی می‌گوید به جای تأویل ذکر( قرآن ) و زبان ، خودت را تأویل کن . یعنی به آن جا برگرد که از آن آمده‌ای :

کرده‌ای تأویل حرف بکر را خویش را تاویل کن نی ذکر را

در واقع تمسک عرفا به حدیث ذوبطون بودن قرآن و تأویلِ ذکر هم در خدمت تأویل خود است و تمام این احتج اجات معرفت شناسانه ، مقدمه‌ای هستند برای نتیجه ای که خودشناسی و کمال و بازگشت از کثرت و تفرقه به وحدت و معناست .

در خود قران هم هر دو نوع کثرت مؤکد شده است . ن جاهایی که می‌فرماید تکثر و اختلاف ادیان و امم و ضلالت و هدایت از خود من است و در چشم هر امتی اعتقاداتش را زینت داده و آراسته‌ایم بر نوع اول تکثر دلالت دارد .( برای نمونه نگاه کنید به سوره ی) اما بحث ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه، دلالت بر تکثر در عمق موضوع معین دارد .

مطالب مشابه ...

سلام خدمت همه ی عزیزان
من دوباره اومدم...تازه تر از همیشه...
بازم در خدمتتونمKhansariha (214)

۲۱-۱۰-۱۳۹۰ ۰۲:۲۲ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  لایه ی ا وزون چیست ؟ ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 188 ۱۳-۷-۱۳۹۱ ۰۱:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  [مقاله] هیدرولوژی چیست ؟ قسمت سوم ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 157 ۸-۷-۱۳۹۱ ۱۲:۲۷ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  [مقاله]  هیدرولوژی چیست ؟ قسمت دوم ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 187 ۳۰-۶-۱۳۹۱ ۱۱:۲۵ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  هوش مصنوعی چیست ؟ senior engineer 0 191 ۲۱-۶-۱۳۹۱ ۱۰:۲۴ صبح
آخرین ارسال: senior engineer
  Vulnerability Scanner چیست؟ senior engineer 0 183 ۲۰-۶-۱۳۹۱ ۰۲:۳۵ عصر
آخرین ارسال: senior engineer
  Nmap چیست؟ senior engineer 0 170 ۲۰-۶-۱۳۹۱ ۰۲:۳۱ عصر
آخرین ارسال: senior engineer
  برد اصلی (MotherBoard) چیست؟ senior engineer 0 167 ۲۰-۶-۱۳۹۱ ۰۲:۳۱ عصر
آخرین ارسال: senior engineer
  حکم تعلیم و تعلّم رقص چیست؟ خاطره بانو 0 319 ۲۲-۱-۱۳۹۱ ۱۱:۵۹ صبح
آخرین ارسال: خاطره بانو
  هیدرولوژی چیست؟ ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 835 ۴-۱۲-۱۳۹۰ ۰۱:۳۷ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  Vulnerability Scanner چیست؟ ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 199 ۴-۱۲-۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان