تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

نیشابور در سال 401 هجری(جالب)

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
نیشابور در سال 401 هجری(جالب)
در سال 401 هجری ٰ در شهر های خراسان مخصوصا در شهر نیشابور قحطی فراگیر و بلایی ترسناک فروفرستاده شد .

به علت کمبود غذا کسی نیرو نداشت و مردم از ذخیره بدنشان استفاده می کردند. هرکس به ظاهر حیوانی می دید به قوت جاذبه در اندرون می کشید. تا اینکه چهره ها زرد شد و صورت های زیبا چون برگ خزان از طراوت فرو ریخت . چشم های درشت در چاه چشم افتاد و لب های شیرین چروکیده و ترکیده گشت و زبان ها قدرت سخن گفتن نداشت .

دندان های مرواریدمانند از حرارت آتش درون زرد شد و دهان های خوشبوی از تاب شعله گرسنگی ٰ دود درون به آسمان رسانید . جان ها از وحشت منازل اجسام روی با مرکز خویش نهاد و دانه گندم به قیمت از دانه مروارید در گذشت و سنبله آسمان بر عزت سنبله زمین حسد آورد .


انبارهای اهل احتکار چون دل مادر موسی خالی شد .
شکم ثروتمندان چون طبل تهی گشت و از نان نشان نماند و خوردنی کمیاب شد و کار به جایی رسید که در اطراف نیشابور نزدیک به هزار نفر هلاک شدند و کسی فرصت کفن کردن و دفن آن ها را نداشت و همه را با جامه ای که داشتند در زیر خاک می کردند و مرد و زن و پیر و جوان فریاد نان نان می زدند و در جای سرد می شدند و روح از کالبد آنان می گریخت و بعضی به گیاه و کشت از گرسنگی جلوگیری می کردند تا اینکه محصولات کشاورزی و گیاهان نیز به اتمام رسیدند و اثری از گیاه و علوفه یافت نمی شد.


و کسانی که زنده مانده بودند استخوان ها از آشغال دانی بر می گرفتند و خورد می کردند و غذا می ساختند و چون قصابی گوسفندی می کشت ٰ فقیران را بر تقسیم کردند اجزای خون وی دعوا و جنگ در می گرفت و بدان تسکین آتش گرسنگی می کردند و در حفظ رمق می کوشیدند ٰ اما هرکس که از این آلودگی ها و کثافات تناول کردی برجای می افتاد و جان می داد و می مرد. و فردی از سخنوران و زیرکان روزگار گفته است که در آن ایام مردم را دیدمی که در محل سقوط مدفوع حیوانات جست و جو دانه ها می کردند و یک دانه پیدا نمی کردند .

چه جایی که آدمی با شرف نفس و عزت ذات هیچ نوع از انواع دانه ها و حبوبات نمی یافت به جانوران چگونه رسیدی . شدت آن رنج و عذاب به حدی رسید که مادر بچه می خورد و برادر از گوشت برادر ساکت شده جان می ساخت و شوهر زن را می کشت و می جوشانید و اجزا و اعضای او را مزه مزه می کرد و مردم را از خیابان ها می دزدیدند و می کشتند و می خوردند و اهل دین و دیانت از گوشت های فروخته شده در بازار پرهیز می کردند چه بیشتر با اجزا و اعضای بشر می گداختند و در بازارها می فروختند و جمعی را به این علت بگرفتند و در خانه های ایشان استخوان آدمی یافتند و همه را هلاک کردند و سرچشمه آن رنج نابود نمی شد. و دیگر از سگ و گربه و امثال آن هیچ نماند و کسی را جرات آن نبود که در محله های دور دست شهر تردد کند مگر به پشتیبانی جمعی با ساز و سلاح . دانشمندی از پیشوایان حدیث به پیش امام اوالطیب صعلوکی رفت . امام ابوالطیب پرسید : مدتی است که از ما پنهان شده ای و قدم بازگرفته و از ما دوری کردی و به پیش ما نمی آیی . علت چیست ؟ گفت : قصه من از عجایب روزگار و شگفتی های احوال است . اگر شیخ برای پند گرفتن لطف کند و گوش کند و به شرح ماجرای من گوش کند من حکایت خواهم کرد جریان روزگاری که بر من گذشت. که باری تعالی در حق من چه فضل عظیم و نیکی بزرگی کرده است و جان من از ورطه هلاک خلاصی داد . شیخ فرمود : این قصه را باید گفت و شنید.

... گفت : شبانگاهی از فلان کوچه می گذشتم ناگاه بند کمندی در گردن من افتاد و حلقوم من به کشش های پی در پی چنان فشار داد که نفس من گرفته شد و از ترس خفه شدن بند را رها کرده و همراه کشش او می رفتم تا مرا در گوشه ای کشید و عجوزه ای از خانه بیرون دوید و هر دو زانو در من کوفت . من از آن ضربه بیهوش گشتم و بعد از آن حالت هیچ خبر نداشتم تا بعد از زمانی به خنکی آب که بر روی من می زدند بیدار و هوشیار شدم .


قومی را دیدم پیرامون من نشسته با من به مهربانی رفتار می کنند و طریق حیله گری و پنهان کاری را در پیش گرفته اندو حقیقت واقعه را پنهان می کنند اما من به نشانه های آن احوال فهمیدم که به هنگامی که من توسط پیرزن به داخل خانه کشیده می شدم این افراد به خانه های خویش می رفتند و آن ناپاک به قتل من دندان تیز کرده بود و از ترس ایشان مرا به آن حال فرو گذاشته بود و فرار کرده بود و من چون اندک مایه رمقی یافتم به خانه رفتم و از ترس آن حادثه بیست روز بستری بودم تا خدای تعالی فضل کرد و درد بیماری از بین رفت و چون آثار تندرستی و سلامتی در من پدیدار شد . هنگام سحر به قصد نماز خواندن به مسجد رفتم و طبق معمول برای اذان گفتن به گلدسته مسجد رفتم. ناگهان کمندی به جانب من روانه شد و به قصد گردن من بود اما لطف خداوند در رسید و آن رنج و محنت از گردن من بگردانید و عمامه جان من را حفظ کرد .



عمامه من در بند کمند بماند و من از گلدسته فرو دویدم و فریاد برآوردم و نذر کردم که در مدت این فتنه و ایام این محنت جز در روشنایی روز از خانه بیرون نیایم و پیش از غروب آفتاب به سراغ بچه هایم بروم . مانع از خدمت و رسیدن به پیش شیخ این حال بود که حکایت کردم . حاضران از آن مصیبت بسیار بزرگ و زشت تعجب نمودند و از خدای تعالی عافیت خواستند و در پناه عنایت و رحمت او گریختند.

برگرفته از کتاب تاریخ یمینی


مطالب مشابه ...

نیشابور در سال 401 هجری(جالب)

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۰-۱۰-۱۳۹۰ ۰۸:۵۴ عصر، توسط گلچین جاویددوست.)
۳۰-۱۰-۱۳۹۰ ۰۸:۵۳ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  حکایت های جالب و خواندنی ta.soltani 3 168 ۱۷-۴-۱۳۹۴ ۰۸:۱۳ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
5 داستان جالب استجابت دعا yasaman76 1 1,731 ۱-۴-۱۳۹۴ ۱۰:۰۲ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان جالب شمع قرمز... @Autumn@ 1 576 ۱۰-۸-۱۳۹۳ ۱۰:۵۶ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان جالب خر دانا... @Autumn@ 0 547 ۱۰-۸-۱۳۹۳ ۰۸:۲۲ عصر
آخرین ارسال: @Autumn@
Star نامه جالب دختر 4 ساله ای به خدا و جواب جالب آن+ عکس *بی دل* 1 305 ۲۳-۱۱-۱۳۹۲ ۰۳:۱۵ صبح
آخرین ارسال: لاله
  داستان خواندنی و جالب با عنوان معلم neda 0 117 ۱۶-۹-۱۳۹۲ ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: neda
  داستانک جالب و خواندنی زن باهوش Malihe 3286 0 150 ۱۱-۶-۱۳۹۲ ۰۹:۲۴ عصر
آخرین ارسال: Malihe 3286
  ماجرای جالب مردی که به هیچ صورت نمرد ! persian_girl 0 110 ۹-۶-۱۳۹۲ ۰۲:۲۸ صبح
آخرین ارسال: persian_girl
  داستان کوتاه جالب persian_girl 0 110 ۱۹-۵-۱۳۹۲ ۰۳:۵۲ عصر
آخرین ارسال: persian_girl
  داستان جالب “دزد کیست!؟” persian_girl 1 152 ۹-۵-۱۳۹۲ ۰۷:۰۶ عصر
آخرین ارسال: baran**

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان