تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

"نیروی خلا یا گرانش؟ VMR – PCR!"

نویسنده پیام
  • ♔ αϻἰг κнаη ♔
    آفلاین
  • مدیرکل  سایت
    *******
  • ارسال‌ها: 16,105
  • تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰
  • اعتبار: 1090
  • تحصیلات:زیر دیپلم
  • علایق:مبارزه
  • محل سکونت:ایران زمین
  • سپاس ها 34949
    سپاس شده 49155 بار در 13535 ارسال
  • امتیاز کاربر: 551,587$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
"نیروی خلا یا گرانش؟ VMR – PCR!"
"بسم الله الرحمن الرحیم"
"نیروی خلا یا گرانش؟ VMR – PCR!"
شاید این نظریه دهها سال پیش می بایست مطرح می شد که نیروی گرانشی ای وجود ندارد و این تماما برآیند دافعه ی بین خلا و ماده است که گرانش می نامیم.
اما با گذشت چندین سال حتی فکر محققی به این سو نمی رود که سیستم جارو برقی (Vacuum cleaner) که حتی از نام آن نیز مشخص است دلیلی واضح بر این امر است که نیروی گرانشی وجود ندارد.
در جارو برقی یک فن قوی خلایی تقریبی در آن ایجاد می کند که باعث مکش اجسام سبک می شود.
شاید از دیگاه کلاسیک دلیلی واضح برای این امر نباشد اما اگر کمی دقیق فکر کنیم می بینیم که ماده (هوا) بر خلا دافعه وارد می کند. صرفا به این دلیل که مقدار خلا در این مورد کمتر از ماده است.
حتی در زندگی روزمره بارها این امر را می بینیم:
بعد از خوردن آبمیوه اگر مکیدن را همچنان ادامه دهیم خلایی تقریبی در درون پاکت ایجاد می شود. به همین دلیل است که با تکرار این عمل پاکت چروکیده می شود.
فیزیک کلاسیک به سادگی این دو امر را با فشار هوا توجیه می کند اما همانطور که گفتم دلایل آن واضح و قاطع نیست.
اما آیا فشار هوایی که از گرانش بین ذرات ایجاد شده نباید فشاری گرانشی ایجاد کند؟
اگر اینگونه بود باید پاکت آبمیوه باید حجیم تر می شد!
تمام این قضایا نیز به صورت عکس توجیه می شوند. آزمایشی که به راحتی می توان برای این مورد طراحی کرد این است که:
درون پاکت آبمیوه ای را خلایی تقریبی ایجاد می کنیم. این پاکت را درون محفظه ای از خلا نگهداری می کنیم تا پاکت چروکیده نشود.
سپس آنرا به فضا منتقل می کنیم و یکی از فضانوردان بوسیله ی یک نی در خلا باید سعی کند تا در آن پاکت بدمد و آنرا از هوا کند.
طبق این دو مثال این امر یا امکان ناپذیر است و یا به نیروی زیادی احتیاج دارد.
بهتر است بگوییم که این سری از ایده ها قبلا به ندرت بیان شده اما یا به شکست انجامیده و یا در زمان خود توجهی به آن نشده است.
سالها قبل فرضیه ای با نام Vacuum fusion (گداختگی خلا) مطرح گردید. دلیل از بیان این فرضیه افزایش فشار گازها و تبدیل آنها به مایع با فلز آنها بود.
آمار دقیقی در دست نیست که آیا این آزمایش به صورت کامل صورت گرفت یا نه.
اما واضح است که اگر از این طرح استفاده می شد به صورت باید و شاید جوابی دریافت نمی گردید.
زیرا طرح اولیه ی مفروض جارو برقی بود و در واقع محاسبه ی دقیقی برای آن انجام نشده بود.
اگر این طرح با بیان امروزی نظریه ی VMR – PCR انجام شود بدون شک ارزان تر و بهتر از طرح پر هزینه ی Diamond Anvil Cell (DAC) خواهد بود.
زیرا دیگر نه احتیاجی به دو تکه سلول دایاموند بزرگ خواهد بود و نه لیزر و نیروی های بسیار بزرگ می خواهیم.
به هر حال به نظر می رسد طرح گداختگی خلا در فیزیک به موفقیت دست نیافت.
اما واضح است که نسلی جدید از جاروبرقی های شرکت هوور (Hoover®) با این فناوری وارد بازار شده اند.
حتی با دست یافتن به این تکنولوژی می توان گرانشی مطلوب در سفینه های فضایی ایجاد کرد!
مثال بهتر سیاه چاله ها هستند:
طبق فرضیه های فعلی ستاره ای پیر بعد از چندین سال که جرمش را سوزاند (طی یک فرآیند هم جوشی) گرانش خود را از دست می دهد و به همین دلیل میدان مغناطیسی خودش بر خود آن غلبه می کند و در نتیجه آنرا چروکیده می سازد.
مگر طبق قوانین نیروی مغناطیسی یک جسم متناسب با جرم آن نیست؟
پس چطور هنگامیکه جرم کم می شود نیروی مغناطیسی آن دست نخورده قدرتمند باقی می ماند؟
بنابراین منطقی تر است بگوییم ستاره در حالت عادی در برآیند دافعه بین خلا و خودش تنها نیروی گرانشی قوی ای را ایجاد می کند.
هنگامیکه جرم خود را از دست داده نیروی کافی برای غلبه بر نیروی خلا را نخواهد داشت. بنابراین خلا آنرا چروکیده می سازد.
این طرح منطقی است اما شاید سوالاتی پیش بیاید از قبیل اینکه چرا خلا با اینکه خالی است این همه اثر دارد؟
شاید بتوان گفت با کشف ذرات پاد یک گام به عقب بر داشتیم زیرا تمام افکار نسبت به آنها منحرف شد. در صورتیکه اصلا آنها ضد ماده نبودند.
می دانیم ذراتی مانند آنتی نوترون و آنتی پروتون ها جرم دارند.
در واقع پاد هر چیزی باید خواص مخالف اصل را حمل کند. برای مثال جرم نداشته باشد. اشعه ای از خود گسیل نکند و رفتاری موج – ذره گونه نداشته باشد.
منطقی است که ضدماده امواج نوری از خود گسیل ندهد زیرا این خاصیت مواد است. حتی ضد ماده نباید از نیرو انرژی به عنوان دو عامل مادی تبعیت کند.
اما اینگونه نیست. آنها حتی اسپین هم دارند!!!
حال اگر خلا از ذراتی به این شکل تشکیل شده باشد به راحتی می توان (تا فعلا) این مسئله را رها کرد. تا اینکه ماهیت آنها دقیقا کشف شود.
حتی اگر ساختار آنها را بفهمیم شاید درک کنیم که اثر آنها در قوانین ما نیرو و انرژی معنا می دهد در صورتیکه شاید برای آنها اثری ناشناخته و متفاوت باشد.
سوال دیگر این است که چرا این ذرات طیف ندارد؟
اگر واقعا این ذرات ضدماده باشند دلیل برای داشتن طیف هم نخواهند داشت.
نور سفید طیف ماده است که متشکل از مام رنگ های مواد است.
ممکن است این ذرات نور سیاه بدهند که ایم برای ما غیر قابل درک خواهد بود و این نور ممکن است رنگهای مختلف ضد مواد را تشکیل بدهند (اگر این ضد مواد رنگی داشته باشند)!
به هر حال این نظریه منطقی تر است زیرا هنگامیکه به مرکز ثقل و ثابت شتاب گرانشی فکر می کنید هیچ توجیه مناسبی برای آنها نمی بینید.
چرا گرانش در مرکز هر جسمی تاثیر می گذارد؟
از نظر من که این موضوع باید سریعا بعد از طرح نقض می شد.
زیرا گرانش هوشمند نیست که به دنبال مرکزی ترین نقطه بگردد و قدرت خود را در آن نقطه مرکزیت بدهد.
طبق این نظریه ی جدید از آنجا که نیرو از خلا بر زمین (برآیند این نیروها) وارد می شود در هر نقطه از یک جسم یک مقدار ثابت نیرو وارد می شود.
و درباره ی شتاب گرانشی:
چرا تمام اجسام با یک شتاب ثابت سقوط می کنند؟ ان سوال بود که تا امروز کسی جواب قطعی نداده است و در این مورد تمام ایده ها تنها در حد فرضیه بیان شده اند.
این سوال را سوالات دیگری در فیزیک سخت تر می کند:
مگر جرم جسم متناسب با نیرو نیست؟ پس چرا یک جسم با جرم بیشتر دقیقا نیروی وارده ای برابر با یک جسم با جرم کمتر دارد؟
منطقی تر است که بگوییم از آنجا که برآیند نیروهای دافعه بین زمین و خلا است هر جسمی که از اثر این برآیند سقوط می کند با شتاب ثابتی که از نیروی ثابت دیگری بوجود آمده این برآیند می گردد.
بدین معنا که تفاوتی ندارد ما یک توپ یک گرمی را در نظر گرفته باشیم یا یک توپ یک کیلویی را!
در هر دو حالت شتاب سقوط آنها ناشی از برآیند نیرو بین دو عامل با مقادیر ثابت است. زمین (ماده) و خلا!
از آنجاییکه این نیرو ثابت است شتاب ایجاد شده از این نیرو نیز برای هر جرمی ثابت است.
حال حدس می زنم فکر هر کسی کمی متاثر از این ایده شد که ماده می تواند دفع کند اما جذب مستقیم ندارد. زیرا جذب هود متکشل از برآیند دو یا تعداد بیشتری دافعه است.
دو توپ را فرض کنید. با به هم زدن آنها می توان انها را از هم دور کرد. اما تنها با یک میدان مغناطیسی می توان آنها را مستقیما جذب کرد و همانطور که می دانید مغناطیس مقوله ای جدا از گرانش است.
چندی پیش بود که در سایت پارس اسکای (بخش اخبار) مطلب زیر را خواندم:
آبهي اشتكار ، مدير موسسه فيزيك و هندسه گرانشي از همين دانشگاه مي گويد" مي توان ازنسبيت عام براي توضيح كيهان در زمانيكه ماده آنقدر چگال شد كه هيچ معادله اي نمي تواند آن را توضيح دهد استفاده كرد. ما براي نگاه به وراي اين زمان و نقطه نياز به معادلات و ابزار كوانتومي داشتيم كه در زمان انيشتين در دسترس نبود." وي با همكاري پژوهشگران ديگر مدلي را تهيه كردند كه با دنبال كردن ردپاي مهبانگ و عبور از ميان آن به كيهان در حال چروكيده شدني بر مي خورد كه فيزيكي مشابه كيهان ما داشت.
اين گروه در تحقيق خود نشان دادند كه قبل از مهبانگ يك كيهان در حال منقبض شدن وجود داشت كه هندسه فضا-زمان آن مشابه كيهان در حال انبساط ما بود.زمانيكه نيروهاي گرانشي كيهان قبلي را به داخل مي كشاند ، به نقطه اي رسيد كه خواص كوانتومي فضا-زمان باعث مي شوند گرانش حالتي دافعه داشته باشد نه جاذبه. اشتكار مي گويد" ما با استفاده از اصلاحات كوانتمي معادلات كيهانشناسي انيشتين نشان داديم كه بجاي يك انفجار بزرگ كلاسيك ، درحقيقت يك "واگشت كوانتومي" وجود داشته است. سناريوي واگشت كوانتمي بسيار واقع گرايانه بنظر مي رسد.

این موسسه تقریبا نه ماه پیش (1Q – 2006) به این موضوع رسید در حالیکه VMR – PCR این مطلب را از دو سال پیش (4Q – 2003) بیان کرده بود.
در خبر می بینیم که تبدیل جاذبه به دافعه از اثرات کوانتومی فضا – زمان معرفی شده در صورتیکه VMR – PCR دلیل واضحی را برای این اثر ارائه می دهد:
در ریاضیات به صورت جدا هیچ گاه یک فضای سه بعدی توسط خطی تک بعدی خم نمی شود. اینشتین برای حل این موضوع تعریف جدید به نام فضا – زمان را ارائه داد.
اما باید گفت هنگامیکه یک فضا تک بعدی است (زمان) و فضای دیگر سه بعدی (فضا) ما حتی اجازه نداریم آنها را بررسی کنیم زیرا نقطه ی اشتراکی ندارند.
لازمه ی ترکیب آنها که انطباق آنهاست.
شاید این مطالب در اوایل قرن بیستم نیز مطرح شد اما اثبات اینشتین آزمایشی بود که در آن نور به سمت زمین منحرف شده بود و از آنجا که این یک دلیل تجربی محسوب می شد مستقیما نظریه را اثبات می کرد.
اما آیا واقعا انحراف فضا باعث تغییر مسیر نور می شود؟
با فرض اینکه خلا مملو از ضدماده باشد با ایجاد یک جرم این ذرات باید در اطراف جرم ایجاد شده چگال تر از دیگر نقاط شوند. همین افزایش چگالی باعث فعال کردن این ذرات بدون جرم (و بدون اثر در شرایط معمولی) می شود. این ذرات شروع به دفع کردن جرم که فضای آنها را اشغال کرده می کنند. (دقیقا مانند مثال پاکت آبمیوه که ذرات هوا می خواهند فضای اشغال شده توسط خلا را خود پر کنند)!
طبق قانون سوم نیوتن مبنی بر داشتن عکس العمل برای هر عملی ذرات جرم نیز شروع به دفع (عکس العمل) می کنند. مسلما این بار نتیجه برعکس مثال آبمیوه خواهد بود زیرا مقدار جرم در مقابل خلا اندک است.
البته برآیند این نیروها کم است که چنین شتاب گرانشی اندکی ایجاد می شود. به همین دلیل می توان بیشتر شدن چگالی زمین (کم شدن حجم) آنرا به مرور زمان و با افزایش شتاب گرانشی زمین دید که البته این مقدار نا محسوس است.
روابط زیر طریقه ی احتساب این نیرو و فرمول محاسبه ی نیرو ی خلا و ماده را نشان می دهد:
F = G x Mm x Me / Re^2
Vacuum has no mass. The distance between vacuum and earth is 0. So:

F = ma

Fe = 5.98 x 10^24 x (3 x 10^8 – 9.8) = 17.93 x 10^32
Fv = 5.98 x 10^24 x 3 x1*0 ^8 = 17.94 x 10^32
Fv – Fe = resultant = 0.01 x 10^32 = 10^30 (N)
This force creates the gravity acceleration constant.
S0:
Fv = MC
Fe = M(C-g)
این روابط نشان می دهند که شتاب گرانشی زمین حاصل برآیند نیروی 10^32 x 17.94 نیوتنی خلا بر زمین و نیروی 17.93 x 10^32 نیوتنی زمین بر خلا است. این برآیند به صورت تقریبی برابر با 10^30 نیوتن است.
نکات مهم دیگری که از این محاسبات بدست می آیند این است که دافعه خلا بر یک جسم برابر است با جرم جسم در سرعت نور و دافعه ی ماده بر خلا برابر است با جرم ماده در تفاضل سرعت نور و شتاب گرانشی (یا ضریب چروکیدگی ماده در نیروهای بالا).
توجه داشته باشید طبق این تعاریف از آنجا که نور در سرعت بی نهایت (مادی) قرار دارد شتاب آن نیز برابر با سرعت آن خواهد بود. بنابراین می توان تفاضل آنرا با شتاب گرانشی با در نظر گرفتن واحد شتاب انجام داد.
توجه داشته باشید که اینشتین به این دلیل شتاب را در نسبیت خاص تعریف نکرد زیرا اعتقاد داشت نور بالاترین سرعت است و حتی با دادن نیروی بیشتر سرعت آنرا بیشتر نمی کنیم .
می دانیم که اگر نوری از اتمسفر وارد خلا شود به سرعت اولیه ی خود شتاب می گیرد.
حتی امروزه ذراتی با نام تاکیون ها به فیزیک معرفی شده اند که این خود نشان می دهد نور آخرین سرعت را دارا نیست.
همچنین می دانیم که طبق نسبیت خاص و هم ارزی جرم و انرژی اگر ماده ای به سرعت نور شتاب بگیرد مقدار جرم بیشتری از آن به انرژی تبدیل می شود. در پدیده ی انتقال به آبی نیز نور بر اثر نیروی زیاد یک میدان گرانشی قوی منحرف به سمت جرم مرکزی می شود و طیف آن متمایل به آبی می گردد که این نشان دهنده ی افزایش انرژی در آن است.
VMR – PCR با این مقدمه نتیجه گیری می کند که:
الف) نور صورتی کامل از انرژی نیست و در آن جرم نیز وجود دارد.
ب) سرعت نور سرعت نهایی نیست.
ج) در پدیده ی انتقال به آبی انرژی و در نتیجه سرعت نور بیشتر می گردد.
همچنین این نظریه بازه ی نور را طبق محاسبات زیر معرفی می کند (در قالب نوری و پیرو قوانین نسبیتی و نه تاکیونی و فرا نسبیتی):

سرعت 300195025.68574004 متر بر ثانیه آخرین سرعت یک ذره – موج در قالب نوری می باشد اگر که سرعت خلا در نور 299792458 متر بر ثانیه باشد.
به همین دلیل است که نمی توان خواص نور را در کل موجی دانست زیرا کلا از انرژی نیست و به دلیل حمل مقداری جرم خواص ذره ای نیز دارد.
این نسبت باید تا حدی باشد که سرعت مجذور نور تقریبا سرعت بی نهایت باشد.
نهایت سرعت نور از رابطه ی زیر و بر طبق شکل بالا بدست می آید:
از آنجاییکه اگر ضلع پایینی مثلث سمت چپ بر ضلع پایینی مستطیل (FG) منطبق باشد خط D در سرعت C = 3 x 10^ 8 (m/s) قرار دارد نتیجه می گیریم که DC = 2707000 و حال که فرض کرده ایم طول قطر مستطیل ثابت است و با تغییر زاویه تغییر نمی کند پس طول پاره خط DC نیز ثابت و برابر با Sin θ در DC و بنابراین سرعت در D برابر است با بعلاوه ی اندازه ی DC . ]حل: نوید حقیقت[ .
در صورتیکه:
الف) θ زاویه ی ایجاد شده بالای قطر مستطیل باشد.
ب) در هر مستطیل با رسم قطر زوایای قائمه (رئوس) آن به دو زاویه ی 70 درجه (بالای قطر) و 20 درجه (پایین قطر) تقسیم می شود.
آنگاه =>
Vc (max) = C + Sin θ (C – Vl)
که در Vl آن سرعت نور در خلا برابر با 299792458 متر بر ثانیه و C ثابت تقریبی سرعت نور برابر با 3 x 10^8 متر بر ثانیه و Vc (max) بالاترین سرعت یک ذره – موج در قالب نوری می باشد.
دو نکته در این مسئله حائز اهمیت است:
1) طبق یکی از نظریه های اینشتین سرعت اثر گرانش برابر با سرعت تقریبی نور (نه سرعت خود نور در خلا) است که فرضیه ی همیشگی بودن اثر گرانش نیوتن را با اثباتی که از سوی کیهان شناسان در سال 2004 – 2002 صورت گرفت نقض می کند. به همین دلیل ما در این محاسبه بین دو سرعت تقریبی نور و سرعت نور در خلا تقاوت قائل شدیم.
2) در فرمول بدست آمده اصل تقدم ضرب بر جمع باید رعایت شود تا جواب صحیح بدست بیاید.
و بنابراین این مدل هنگامیکه به سرعت مجذور نور (تقریبی) برسیم آنگاه گرانش در ما اثری خواهد داشت و اثر زمان چندین برابر اثر معمولی آن بر ذره ای با چنین سرعتی خواهد بود.
بنابراین ذره ای با این سرعت به آینده سفر خواهد کرد. (در این سرعت شتاب برابر با تندی است).
همچنین عکس این مطلب نیز صادق است که اگر با چنین سرعتی در سفر باشیم و ناگهان چنان شتاب منفی ای پیدا کنیم که در یک ثانیه سرعتمان به صفر برسد (اصطلاحا سرعت منفی بگیریم) از زمان جا خواهیم ماند و به گذشته خواهیم رفت. (البته ابن بدان معناست که دیگران طبق زمان معمول می روند و ما در گذشته جا می مانیم و تنها از نظر افرادی که در زمان معمولی هستند به گذشته رفته ایم اما برای خود ما بازه ی زمانی مشخصی تکرار خواهد شد).
به همین دلیل است که کسی از آینده به گذشته نمی آید. زیرا با سفر به گذشته در بازه ی زمانی خاصی (از همان جا که سفر را شروع کرده ایم) زندانی خواهیم شد. نه به عقب می رویم و نه به جلو!
اما سفر به آینده امکان پذیر است.
از این مسائل که بگذریم باید به موضوع هم ارزی نیرو انرژی و ارتباط آن با گرانش پرداخت.
همانطور که دیدید VMR – PCR هم نظریه ی اینشتین مبنی بر انرژی بودن ماهیت گرانش را می پذیرد و هم اثرات نیروی گرانش نیوتن را قبول دارد بنابراین سعی در ترکیب آنها دارد.
این دید ترکیبی به صورت زیر است:
1) هنگامیکه جرمی سرعت می گیرد به نسبت سرعت جرم آن به انرژی تبدیل می شود. به طوریکه اگر جرم جسمی در حالت سکون M باشد در سرعت V برابر با m خواهد بود که در آن M>m و نسبت M و m متناسب با سرعت و انرژی ایجاد شده می باشد.
2) در فرآیند تبدیل جرم به انرژی جرم مستقیما به انرژی تبدیل نمی شود بلکه ابتدا به نیرو و سپس به انرژی تبدیل می شود.
3) ماهیت گرانش از ترکیب دو عامل انرژی و نیرو ایجاد شده است. بر همین مبنا (در مدل مشخص شده) هنگامیکه سرعت جسمی صفر است شتاب لازم برای حرکت آن جسم تنها تابع نیروهای وارده است زیرا عامل انرژی در سرعت های بالا فعال است. بنابراین می توان گفت که اگر نور در خلا به صورت طبیعی حرکت کند عامل آن بیشتر نیرو خواهد بود تا انرژی و در هنگام انتقال به آبی نیروی بیشتری به انرژی تبدیل می شود.
4) رابطه ی هم ارزی نیرو و انرژی به صورت زیر است: (به یاد داشته باشید که در ابتدا ما شتاب را در نسبیت تعریف و توجیه کرده ایم):
E x a = F x C^2  E x g = F x C^2
اما نیروی گرانش (وزن) همچنان با قبل تفاوتی نخواهد داشت:
Fv = MC
Fm = M (C-g)
Fg = Fv – Fm
Fg = MC – MC – Mg
 Fg = W = - Mg
5) محیطی که چنین پدیده هایی (افزایش انرژی) در آن توسط گرانش رخ می دهد محیط دوگانه ی انتشار می نامیم:
6) اگر جسمی به سرعت مجذور نور برسد تماما از انرژی خواهد بود و به همین دلیل تماما خاصیت موجی خواهد داشت. در این سرعت گرانشی برای جسم وجود نخواهد داشت. زیرا طبق مدل در این سرعت جسم از محیط دوگانه ی انتشار عبور کرده بنابراین دیگر محیط اثر گرانشی برای آن نخواهد بود.
7) نسبت نیرو به انرژی در فرمول E x a = F x C^2  E x g = F x C^2 این برابر است با:
M = F/a
a = g  M = F/ [G (Me/Re^2)
E = (F x Re^2 x C^2)/ (G x Me)
 E ≈ F (9.18 x 10^15)
یعنی هر ژول انرژی تقریبا معادل 9.18 x 10^15 نیوتن است!
حال VMR – PCR چگونه اثبات می کند که انرژی نیز عاملی در ماهیت گرانش است؟
یک دلیل تجربی ویژه برای اثبات این مطلب وجود دارد که علاوه بر اثبات اینکه دافعه ی خلا متناسب با دافعه ی ماده است اثبات می کند که انرژی یکی از عوامل ماهیت انرژی نیز هست.
طبق فرمول زیر انرژی لایه های الکترونی بدست می آید:
که در آن ثابت ریدربرگ و Q بار هسته ی اتم و n تعداد عدد کوانتومی اصلی و e بار الکترون و h ثابت پلانک و C ثابت سرعت نور می باشد. (مرحله ی ریدربرگ تنها به عدد کوانتومی اصلی وابسته است و از بین یک تا 10^30 الکترون ولت بر طبق آن تعیین می شود).
طبق این فرمول هرچه عدد کوانتومی اصلی (لایه ی الکترونی) بیشتر بشود باید انرژی آن لایه و الکترون هایش نیز بیشتر بشود.
اما تجربیات چیز دیگری را نشان می دهند. شکل زیر مقادیر انرژی لایه های یک اتم اورانیوم است:
همانطور که می دانید بین اتم و اولین لایه ی الکترونی و همچنین بعد از آخرین لایه ی الکترونی خلا وجود دارد. طبق تعاریف گفته شده باید فرآیند دفع در آنها نیز صورت بگیرد و طبق قوانین باید در نزدیکترین نقطه به منبع دفع ماده اثر گرانش باید برابر با اثر گرانش در نزدیک ترین نقطه به منبع دفع خلا باشد و فاصله ی میانگین بین آنها باید از اثر گرانش بیشتری برخوردار باشد.
می بینید که در شکل بالا لایه های آخر و اول انرژی یکسانی دارند. در صورتیکه طبق مدل اتمی بور اگر الکترونی بخواهد به لایه ی بالاتر برود باید انرژی بیشتر داشته باشد. بنابراین لایه ی آخر الکترونی قطعا باید از لایه ی اول الکترونی طبق فرمول ذکر شده انرژی بیشتری داشته باشد.
اما همانطور که می بینید در طبیعت این مورد نیز از VMR – PCR پیروی می کند.
دقیقا لایه ی چهارم که لایه ی میانی هست نیز از انرژی بیشتر برخوردار است!
بنابراین متوجه می شویم گرانش ماهیتی دوگانه از عوامل انرژی و نیرو دارد و تبادل ذره و گراویتونی در کار نیست. (اگر ذرات خلا را گراویتون بنامیم آن وقت تمام اثرات را باید به آنها نسبت دهیم در صورتیکه می دانیم ذرات خلا بدون وجود ذرات ماده در اطراف خود گرانشی ایجاد نمی کنند و می دانیم که ذرات در هر دو طرف ثابت اند و حرکت نمی کند تنها یکدیدگر را دفع می کنند. ذراتی که در این قرآیند دفع حرکت می کنند را در بخش بعد بررسی می کنیم).
بر همین مبنا پیش بینی می کنیم که در زمین نیز هسته بیشتری گرانش را ندارد بلکه فاصله ی میانی بیشتری گرانش را دارد. (فاصله ی میانی به صورت تقریبی = فاصله ی آخرین لایه جو از زمین بعلاوه ی شعاع زمین تقسیم بر دو). بنابراین طبق این مدل اگر از نقطه ی میانی به زمین نزدیک شویم گرانش بیشتر خواهد بود تا اگر به همان اندازه به خلا نزدیک شویم:

همانطور که گفتیم حال قصد داریم ذراتی را که در این فرآیند حرکت می کنند و تنها رد می شوند و نه بدل بررسی کنیم. (چون برآیند از سمت خلا به ماده است بنابراین تنها ذراتی ترکیبی بر جو زمین سقوط می کنند).
حتی اگر این موضوعات (دفع خلا و ماده) با اختراع جاروبرقی کشف نشده بودند باید با بیان تشعشات چرنکوف مطرح می شدند.
جالب است که از سال 1927 دانشمندان اظهار دارند که ماهیت پرتوهای کیهانی را کاملا شناخته اند. اما چگونه امکان دارد که پرتوهایی که خود از اتم های هیدروژن (96 درصد) و هلیم (یک درصد) و کربن – نیتروژن – اکسیژن – فلئور و ذرات پروتون (96 درصد) – ذرات آلفا (3 درصد) – پرتوهای گاما – الکترون – پوزیترون و نوترینو تشکیل شده اند در برخورد با اتم های تشکیل دهنده ی جو آنها را تجزیه کند؟
طبق فرضیه های پرتوهای کیهانی با برخورد به هسته ی اتم های جوی به مقدار تجزیه شده ای از خود + ذرات بنیادی هسته + نوترینو و چند نوع مزون (پاد – مجازی – مثبت) تبدیل می شوند.
در صورتیکه در شیمی هر اتمی پروتون را دفع می کند – در برخورد با هیدروژن هایبرید می شود و با بمباران هلیم یا ذرات آلفا دو عدد اتمی و چهار اتم جرمی به آن اضافه می شود.
در هیچ کدام از این فرآیندها نیز هیچ ذره ای با انرژی بالا بوجود نمی آید.
اینجاست که متوجه می شویم تعریف ما از پرتوها کیهانی دقیق نبوده است.
بنابراین احتمال می دهیم با برخورد این ذره به اتم های جوی آنها بیشتر به اتم های سبک تر و چند نوع ذره ی بنیادی تبدیل می شوند.
گازهای دیگر که خود در جو موجود هستند و ممکن است طی فرآیندهای شناخته شده با این مواد ترکیب شوند.
پرتوهای چرنکوف در دنباله ی این ذرات نشان دهنده ی سرعت فرانور آنهاست و پرتوهای کیهانی نیز تشکیل شده از پرتوهایی هستند که پس از برخورد با اثرهای جوی تشکیل شده اند.
فرآیند بالا به راحتی توسط امواج هادرونیک نیز قابل اثبات هستند.
بعد از بیان فرمول پرتوهای کیهانی و ایجاد فرآیند هادرونیک جوابی برای این قضیه نبود که چرا مقداری از پرتوهای کیهانی بر روی اولین ذرات جوی تاثیر می گذارند و مقداری از آنها از این مواد عبور کرده و به مراحل بعدی می رسند. اما پرتوهای کیهانی هیچ گاه به زمین نمی رسند؟
بعد از مدتی دانشمندان متوجه شدند انرژی این پرتوها در فرآیندی به نام امواج هادرونیک(Hadronic cascades) تبدیل به ذرات و امواج مختلف می شود و به همین دلیل کل پرتو دیگر انرژی رسیدن به زمین را ندارد و قسمت زیادی از آن در راه تجزیه به بسته های جزئی تر انرژی و ماده می شود.
مدل امواج هادرونیک به صورت زیر است:

اما این دانشمندان نتوانستند متوجه شوند که چرا با اتمام این فرآیند و تجزیه ی جز به جز پرتو چرا هنوز اشعه ی چرنکوف مسیر خود را ادامه می داد؟
در واقع اینکه انرژی این پرتو از کجا تامین می شد؟
این مطلب را به صورت تاکیونی توجیه می کند:VMR – PCR
در این توجیه طبق شکلی که در ابتدای موضوع بیان کردیم ذره ای به نام (ε) با سرعت C^2 در دنباله ی خود به دلیل سرعت بالا اشعه ی چرنکوف ایجاد می کند و این ذره در برخورد با اتم ها جوی با ایفای نقشی نیمه کاتالیزگر از پرتوی چرنکوف در دنباله ی خود (در دنبال اشعه ی چرنوکوف) پرتوهای کیهانی را ایجاد می کند.

بنابراین این ذرات چیزی از خود مصرف نمی کنند و اگر هم بکنند طبق این محاسبات نباید اثری در خود آنها ایجاد شود:

این محاسبات نشان می دهند که در این ذرات m = E = F = V = ∞ زیرا این ذرات باید بر فراز جو (زوایای 180 و 360) سقوط کنند که کتانژانت این زوایا تعریف نشده است. مقادیر صورت طبق فرمول صفر شده و مخرج نیز تعریف نشده است بنابراین مقادیر برای این ذره تعریف نشده (بی نهایت) می باشد. از آنجاییکه بی نهایت نیز برای ما مشخص نیست تقریبا تعریف نشده است.
می دانیم که سرعت این ذره در نهایت است و سرعتی بالاتر از آن نداریم. پس زمان نیز در این سرعت برای جسم تعریف نمی شود و در واقع در نهایت است. بنابراین تمام عوامل دیگر از جمله نیرو و جرم و انرژی برای این ذره بی نهایت (تعریف نشده) می شوند.
مثال قابل درک تر این است که:
اگر دو ماشین با سرعت تقریبا یکسان به بکدیگر برخورد کنند تکه های خرد شده ی آنها در زوایای خاصی نسبت به زاویه ی روبرویی دو ماشین و با سرعتی بیشتر از سرعت دو ماشین به اطراف پرتاب می شوند.
همین موضوع به همین شکل برای مواد اتفاق می افتد. نیروی دفع خلا با سرعت تقریبی نور و نیروی دفع ماده با سرعتی کمی پایین تر به هم برخورد می کنند. از آنجا که برآیند دافعات به سمت زمین است ذرات حاصل از برخورد با سرعتی بیشتر از نور بر فراز جو زمین سقوط می کنند.
مثال تجربی دیگر بمباران اتم بوسیله ی نوترون است. یک نوترون و یک اتم با سرعتی کم به هم دیگر برخورد کرده و از آنها امواجی ساطع می شود که سرعت نور را دارند.
حتی اینگونه می فهمیم که تفاوتی بین تولید اشعه ی چرنکوف در پدیده های چرنکوف و بزامشتراهلونگ نیست.
زیرا اثر چرنکوف مثال مایکروسکوپیک این اثر (تولید این اشعه ها در اتمسفر سیارات) است و اثر بزامشتراهلونگ مثال میکروسکوپیک این اثر (تولید این تشعشات در اتم ها) می باشد.
این اشعه ها به این دلیل در سیارات بدون جو دیده نمی شود که ذرات نام برده توانایی شکست و تجزیه ی عظیم سطح سیاران خاکی بدون جو را ندارند.
همچنین این تشعشعات در اتم های سبک دیده نمی شوند زیرا در آنها لایه های الکترونی و در واقع پدیده ی دافعه ی خلا و ماده و در نتیجه انتشار ذرات پر سرعت و پر انرژی بیشتر است.
البته طبق قوانین این پرتوها در اتم های سبک نیز وجود دارند اما به دلیل مقدار کم به سختی دیده می شوند.
در شکل زیر طریقه ی تولید این پرتوها در اتم هیدروژن نشان داده شده است:

با بیان این مطلب چکیده ای از دیدگاه جدید تئوری VMR – PCR را بیان کردیم.
این تئوری هنوز به طور قطعی اثبات نشده و در حال معرفی شدن به مجامع علمی است.
عنوان : هگل و تئوري جهش
تهيه و تنظيم : رهام بركچي زاده
مبارزه ی اتصال و انفصال در فلسفه ی حرکت: یکی از بنیادی ترین مسائل فلسفه، مساله ی حرکت است. زیرا حرکت و تغییر به عنوان خصیصه ی ذاتی ماده، همواره در طول تاریخ مورد مطالعه و بررسی علوم مختلف بوده است. از اینرو حرکت از زمان باستان موضوع تامل و تفکر فراوان فلاسفه ی یونانی بوده است. مناقشه بر سر نوع و شکل حرکت عمومی اجزای عالم از یونان باستان تا به امروز ادامه دارد. هدف من در این جستار ارائه ی خلاصه ای از جریانات فکری فیلسوفان در مبحث حرکت از آغاز تا امروز است. یکی از مهمترین مباحثی که در موضوع حرکت مورد مطالعه قرار می گیرد، مبحث نوع حرکت از نظر اتصال و انفصال است. پرسش اینجاست که حرکت پیوسته است و یا بین لحظات و مومانهای حرکتی فاصله وجود دارد؟ آیا تغییر به صورت تدریجی صورت می گیرد و یا دفعتا صورت می گیرد؟ در صورتی که مومانهای حرکتی ( لحظات ) از یکدیگر جدا هستند پیوستگی حرکت چگونه توجیه می شود؟ و اگر لحظات به یکدیگر پیوسته اند سرعت سپری شدن زمان چگونه توجیه می شود؟ به منظور پاسخ گویی به این پرسشها باید توجه خود را به جدل تاریخی فیلسوفان بر سر نوع حرکت معطوف کنیم. تمثیلهای سگانه ی زنون: فیلسوفان یونان از بدو شکل گیری نگرش فلسفی، به مساله ی بساطت و مرکب بودن اجزای عالم توجه خاصی را مبذول داشته اند. دموکریتوس و اتمیستها به منظور تشریح مکانیسم حرکت و ترکیب عناصر موجود در عالم، به وضع دو جوهر پرداختند که عبارت بوند ازجوهر ماده و جوهر خلا. ماده همان ذات و ماهیت اجزای سازنده ی جهان است و در مقابل خلا به معنای عدم و نیستی است که امکان حرکت ماده را در فضا توجیه می کند. ماده خود متشکل از ذره ای بنیادی است که ذاتا بسیط بوده و در اثر ترکیب عناصر مختلف را بوجود می آورد. دموکریتوس این ذره ی بنیادی بسیط را اتم نامید. اتم، در زبان یونانی به معنای تجزیه ناپذیر ( بسیط ) است. در کنار شکل گیری نگرش اتمیستی، فیلسوف دیگر یونانی هراکلیتوس، مفهوم حرکت را مطرح کرد. در ذهن او عالم چیزی نبود جز ماده ی در حال حرکت. او در اين باره گفته است: « هیچ انسانی نمی تواند دو بار در یک رودخانه شنا کند. » اما هراکلیت برخلاف اتمیستها به بساطت و مرکب بودن اجزای عالم توجه خاصی نمی کند. در کنار این جریانات فکری منطقدانان مکتب الئایی به نفی هر دو مفهوم ماده و حرکت پرداختند. یکی از مهمترین این فیلسوفان الئایی، زنون است که با طرح سه مثال به رد مفهوم حرکت و ماده می پردازد. البته باید ذکر شود که ردیه ی زنون بر وجود ماده کاملا مبتنی بر رد مفهوم امتداد است. بدین معنی زنون با رد مفهوم امتداد زمانی، حرکت را مورد تردید قرار می دهد و با رد مفهوم امتداد مکانی ماده را مورد تردید قرار می دهد. هم اکنون به تشریح تمثیلهای زنون می پردازیم تا هدف و روش زنون روشنتر شود. مثال اول: متحرکی می خواهد از نقطه ی « الف » به نقطه ی « ب » برود. نقطه ی « ج » وسط دو نقطه ی « الف » و « ب » قرار دارد. در نتیجه مسلم است که اگر بخواهد از نقطه ی « الف » به « ب » برود ابتدا باید از نقطه ی « ج » بگذرد. حال برای اینکه بتواند از نقطه ی « الف » به نقطه ی « ج » برود ابتدا باید از نقطه ی میانی آنها، یعنی نقطه ی « د » بگذرد. مسلم است که این عمل تا بی نهایت ادامه خواهد داشت زیرا اگر بین هر دو نقطه فاصله ی معینی وجود داشته باشد، پس مسلما نقطه ای در وسط این فاصله قرار دارد که طی کردن آن فاصله مستلزم عبور از آن نقطه باشد. زنون اینگونه استدلال می کند: 1- حرکت به معنای جابجایی بین دو نقطه تنها در صورتی ممکن است که بین دو نقطه فاصله ی معینی وجود داشته باشد و در غیر این صورت دو نقطه بر هم منطبق هستند و این به معنای سکون است. 2- هرگاه میان دو نقطه فاصله ی معینی وجود داشته باشد قطعا نقطه ای در وسط این فاصله قابل تعریف است که طی کردن آن فاصله مستلزم عبور از نقطه ی مورد نظر باشد. و عمل نصف کردن فاصله ی معین می تواند تا بی نهایت ادامه پیدا کند. بنابراین برای طی فاصله ی معین باید از بینهایت نقطه ی میانی عبور کرد. 3- بنابراین حرکت از نقطه ای به نقطه ی دیگر مستلزم طی بی نهایت حرکت است. زنون پس از طرح این استدلال می پرسد: چگونه ممکن است با طی بی نهایت حرکت فاصله ی معینی طی شود؟ زنون مثال خود را بگونه ای دیگر هم مطرح می کند. فرض کنید ما پس از آنکه ببه تعداد بی نهایت دفعه عمل نصف کردن فاصله ی مورد نظرمان را انجام دادیم نقطه ی « ایکس » بدست آمد. دو حالت قابل پیش بینی است. یکی اینکه دو نقطه ی « الف » و « ایکس » بر هم منطبق هستند که در این صورت حرکت امکان پذیر نخواهد بود و حالت دیگر این است که بین نقاط « الف » و « ایکس » فاصله ی معینی وجود دارد. در این صورت پیمودن این فاصله مستلزم طی زمان « آلفا » است. حال آنکه برای رفتن از « الف » به « ب » زمان مشخص « بتا » لازم است. مسلم است که زمان « آلفا » بی نهایت بار کوچکتر از زمان « بتا » است. چطور ممکن است گذشت بی نهایت زمان محدود، زمان محدودی را در بر بگیرد؟ زنون دو راه پیش روی ما می گذارد. حرکت را نفی کنیم یا دچار تناقض شویم ! بنابراین تنها راه ممکن معرفی حرکت به عنوان توهمی ذهنی است. مثال دوم: این مثال مربوط به مسابقه ی دوندگی میان لاک پشت و اخیلوس ( یکی از پهلوانان افسانه ای یونان که به تیزروی معروف است. ) است. پیش فرض این است که در آغاز مسابقه لاک پشت جلوتر از اخیلوس قرار گرفته است. اخیلوس برای اینکه به لاک پشت برسد باید محل اولیه ی لاک پشت را هدف قرار دهد. برای اینکه اخیلوس این مسافت را طی کرده و به لاک پشت برسد باید زمانی سفری شود که در این زمان لاک پشت کمی جلوتر می رود و در موقعیت ثانویه ای قرار می گیرد. هم اکنون برای اینکه اخیلوس به لاک پشت برسد باید مکان ثانویه ی او را هدف قرار دهد و مسلما باز هم باید زمانی هر چند کوتاه تر برای اینکار سپری شود. در این زمان لاک پشت مجددا جلوتر می رود و در مکان ثالثی قرار می گیرد. باز هم اخیلوس برای رسیدن به لاک پشت باید مکان سوم را هدف قرار دهد و همزمان با حرکت اخیلوس به سمت مکان سوم ، لاک پشت باز هم جلوتر می رود و این عمل تا ابد ادامه می یابد. طی این حرکات، بازه های زمانی حرکت اخیلوس مرتبا کوتاه تر می شود اما هیچگاه به صفر نمی رسد زیرا هر چقدر بازه ی زمانی کوتاه باشد باز هم حرکتی هرچند اندک را از سوی لاک پشت به دنبال دارد و این یعنی اخیلوس هیچگاه به لاک پشت نمی رسد. حال آنکه در عمل می بینیم اخیلوس از لاک پشت پیشی می گیرد و این تناقض آشکار است. مثال سوم: فرض کنید هم اکنون تیری را از کمان رها کردیم. پس از رها کردن تیر در لحظه ی معینی به بررسی موقعیت مکانی تیر می پردازیم. وضعیت تیر منطقا از دو حالت نمی تواند خارج باشد. اول اینکه تیر در نقطه ی مشخصی قرار دارد. این به معنای سکون است زیرا حرکت مستلزم تغییر مکان است که در صورت قرار داشتن تیر در نقطه ی مشخص تغییر مکانی وجود ندارد. همان طور که می دانیم حرکت تیر در اثر در یک بازه ی زمانی ناشی از مجموع حرکت تیر در هر لحظه است. بنابراین اگر تیر در لحظه ساکن باشد این بدین معنا خواهد بود که مجموع سکونها تولید حرکت می کند! و این منطقا محال است. حالت دوم این است که تیر در لحظه ی مورد نظر ساکن نیست. پرسشی که مطرح می شود این است که اگر در آن لحظه در مکان مشخصی نیست پس در کجاست و موجودیت او در چه مکانی تحقق یافته است؟ فلاسفه ی الئایی به همین روش به طرح استدلالاتی به منظور نفی ماده پرداختند که عمدتا مبنی بر رد امتداد مکانی ماده است. به طور مثال اگر ماده را به اجزای سازنده اش تقسیم کنیم در نهایت به ذراتی می رسیم که منطقا جسمیت ندارند. و این تناقض است که ماده که دارای جسمیت است از اجزایی ساخته شده باشد که جسمیت ندارند. علیرقم سفسطه های کثیری که در تمثیلهای زنون آورده شده است، اما تمثیلهای زنون نمونه ی مناسبی برای تببین مشکل اساسی ما در فهم چگونگی حرکت است. اگر در تمثیلهای زنون دقت بیشتری صورت پذیرد فهمیده خواهد شد که زنون با طرح هر دو شکل اتصال و انفصال در حرکت و به قصد پا فشاری بر تناقض موجود میان این دو شکل حرکت، مثالهای خود را بیان می کند. وی معتقد است اگر حرکت انفصالی است چه عاملی مختصات حرکت را بهم پیوند می دهد تا حرکت صورت پذیرد؟ و اگر حرکت اتصالی است، چگونه می توان لحظات حرکتی را از هم متمایز کرد؟ زنون در برهان اول با عمل تقسیم متناوب امتداد ( فاصله ) به دو، بین دو نقطه ی مشخص بی نهایت نقطه تعریف می کند و با اینکار بازه های حرکتی را به بی نهایت تقسیم می کند که این کار مسلما هر بازه را به صفر می رساند و حرکت نفی می شود. در این حالت امکان ندارد که هر بازه از صفر بیشتر شود زیرا هیچگاه بی نهایت برابر یک بازه ی محدود غیر صفر، نمی تواند محدود باشد. به عبارت دیگر اگر بازه ها از صفر بزرگتر شوند باز هم تقسیم پذیر خواهند بود و این یعنی بی نهایت بار تقسیم نشده اند. بنابراین تناقضی که زنون مطرح می کند بی مورد است. در مثال دوم یعنی مسابقه ی لاک پشت و اخیلوس، زنون به طرح تناقض بی مورد دیگری می پردازد. وی می گوید برخلاف آنچه که عملا می بینیم اخیلوس نباید به لاک پشت برسد زیرا با هر بار حرکت اخیلوس به سمت لاک پشت، لاک پشت کمی جلوتر می رود. این برهان به راحتی قابل ابطال است. در مثالی که از زنون نقل شد هدف اخیلوس رسیدن به لاک پشت است و طبق نظر زنون هیچگاه اخیلوس به لاک پشت نمی رسد. اما در واقعیت مسابقه هدف اخیلوس گذشتن از لاک پشت است و میبینیم که این اتفاق می افتد. بنابراین این امر تناقض نیست زیرا اهداف در دو شکل مسابقه تفاوت دارد. در حالت اول اخیلوس مکان اولیه ی لاک پشت را طی هر مرحله مقصد قرار می دهد و به همین دلیل هیچگاه به مکان ثانویه ی لاک پشت نمی رسد که هر دو در یک خط قرار گیرند. اما در حالت دوم مقصد اخیلوس خط پایان است. در مثال سوم زنون آشکارا دچار سفسطه می شود. زیرا حرکت ذاتا نیازمند جریان داشتن زمان است. حال آنکه در این مثال بازه ی زمانی به صفر می رسد ( زیرا بررسی مکان تیر در شرایطی صورت می گیرد که زمان متوقف شده است ) و امکان حرکت منتفی می شود. و این در حالی است که در واقعیت هیچگاه بازه ی زمانی صفر نمی شود ( زمان متوقف نمی شود ) و زمان همواره جریان دارد. به همین دلیل حرکت نیز جریان دارد. برهان چهارم نیز به شکل برهان اول قابل ابطال است. در برهان چهارم استدلال می شود که هرگاه جسمی را متناوبا تقسیم کنیم در نهایت به ذراتی می رسیم که جسمیت ندارند. نقص اساسی این برهان این است که هیچگاه در تقسیم یک مقدار محدود غیر صفر به مقدار محدود غیر صفر دیگر، صفر بدست نمی آید. این برهان تنها در صورتی امکان دارد که عمل تقسیم تا بی نهایت ادامه یابد که امری محال است و بنابراین عملا هیچگاه به ذره ای بدون جسمیت نمی رسیم. فلسفه ی حرکت ارسطو: ارسطو، فیلسوف سترگ یونانی از بانیان ابتدایی ترین قواعد لازم برای تشریح حرکت و ماده است. همچنین ارسطو از بزرگترین منتقدین سوفسطاییان بخصوص زنون و پارمنیدس نیز هست. وی با استفاده از چهار مفهوم اساسی دستگاه فلسفی خود به تشریح قوانین حرکت می پردازد. این چهار مفهوم عبارتند از: ماده ( هیولی )، صورت ، قوه ( توانایی ) و فعل ( موقعیت موجود ). در تفکر ارسطو اشیاء عبارتند از ترکیب ماده و صورت. ماده جوهره ی اصلی اشیاء و فاقد هرگونه صورت یا ویژگی خاصی است و از اینرو نمی تواند مرکب باشد و مسلما بسیط است، از اين رو مي توان آن را يكپارچه و واحد دانست. حال آنکه صورت به عنوان معرف حالت و شکل ماده است و صور خاص ماده از صورت آن حاصل می شود. از آنجایی که ماده خواص خود را از صورت دارد، ماده ی بدون صورت قابل ادراک نیست و همانطور که گفته شد از آنجا که توسط صورت محدود و مقید نشده است فاقد هرگونه انفصالی است.حال آنکه صورت از آنجایی که به ماده خصلت و شکل می دهد، دارای مرز و حدود مشخصی است و انفصال و ترکیب در آن معنا پیدا می کند. بنابراین هر شئی دارای دو وجه اتصال و انفصال است. ماده و صورت متحدا توسط دو مفهوم قوه و فعل تعریف می شوند. فعل حالت و شرایطی است که ماده و صورت در آن قرار دارند. به عبارت دقیقتر حالت سکون ماده و صورت، فعل نام دارد. حال آنکه قوه عبارت است از توانایی ها و استعدادهای نهفته در ذات شئ که در صورت مهیا شدن موقعیت می تواند به فعلیت برسد و به ماده صورت تازه ای بدهد. با توجه به تعاریف فوق می توان گفت حرکت عبارت است از به فعلیت رسیدن قوه یا همان تغییر حالت ماده از صورتی به صورت دیگر. زمان، امکان این تغییر صورت یا به فعلیت رسیدن قوه را فراهم می کند. بنابراین در هنگام حرکت، قوه صورتی است که در آینده به فعل بدل می شود و فعل نیز صورتی است که در لحظات زمانی پیشین قوه بوده است. بنابراين فعل نسبت به قوه از لحاظ زمانی متاخر است. پس در یک لحظه قوه ی شئ در زمانی پیش از فعل شئ قرار دارد. از طرف ديگر آنچه كه در هنگام وقوع حرکت، ثابت و ساکن می باشد، ماده است و جزء متحرك شئ که توسط قوه و فعل، تغییر شکل می دهد، همان صورت است. با توجه به تعاریف فوق ارسطو به اقامه ی استدلالهایی به منظور رد براهین زنون می پردازد. به طور مثال درمثال سوم زنون ارسطو می گوید جسم مورد نظر ما در لحظه ی مشخص در نقطه ی مورد نظر بالفعل است اما بالقوه در مکان مورد نظر نیست و بدین نحو امکان اتصال میان لحظات زمانی و مختصات مکانی فراهم می آید. در مثال اول زنون، گفته می شود که جسم مورد نظر ما باید از بی نهایت نقطه ی میان مسیر ما عبور کند و برای اینکه از تناقض رهایی یابیم باید بگوییم جسم در جای خود ساکن است زیرا هیچگاه نمی تواند از بینهایت نقطه ی میانی به ترتیب بگذرد. ارسطو در پاسخ می گوید در لحظه ی زمانی و مکانی مورد نظر جسم بالفعل ساکن است اما بالقوه در حال حرکت است. وی معتقد است استدلال زنون تنها می تواند ساکن بودن فعل را به اثبات برساند زیرا بازه ی مکانی حرکت را به بی نهایت قسمت تقسیم می کند و فاصله ها را صفر می کند. اما قوه به این بازه ها تعلق ندارد و برای جسم امکان رسیدن به نقطه ی مورد نظر را می دهد و با جلوگیری از صفر شدن بازه های مکانی، به فعلیت رسیدن قوه مشاهده می شود. فلسفه ی ارسطو مبانی حرکت را به خوبی تشریح می کند و مفاهیم انفصال و اتصال را بهم می آمیزد. اما از توضیح چگونگی حرکت عاجز است زیرا نمی تواند به وضوح چگونگی به فعلیت رسیدن قوه را توضیح دهد. فلسفه ی ارسطو تنها توضیح می دهد که چرا حرکت صورت می پذیرد و از تشریح چگونگی این تبدیل باز می ماند. هگل و تئوري جهش ديالكتيكي: پس از تشريح تمثيلهاي زنون و ارائه ي پاسخ ناكافي ارسطو، نظر هگل را در اين باره تبيين مي كنيم، كه بر مبناي منطق ديالكتيك او بنا شده است. مقدمتا بايد بگوييم كه منطق هگل كه به نام منطق ديالكتيك يا منطق جدلي خوانده مي شود داراي سه ركن اساسي است كه محوري ترين آنها «اصل وحدت آنتي ها» است. در اين اصل، حركت به واسطه ي تقابل ضدين تشريح مي شود. از اينرو آن را اصل وحدت آنتي ها مي نامند. بر مبناي اين ديدگاه، حركت به واسطه ي تقابل «تز» و «آنتي تز» كه در نهايت امر به پيدايش «سنتز» منجر مي شود، صورت مي گيرد. پيرامون اين اصل، در طول تاريخ فلسفه، چه در تفكر اسلامي و چه در تفكر غربي بحثهاي طولاني اي به خصوص در قرن بيستم صورت گرفته است كه دامنه ي گستره اي دارد و از محدوده ي بحث ما خارج است. بنابراين توجه خود را به دومين اصل يا ركن ديالكتيك معطوف مي كنيم كه به درك ما از مفهوم اتصال و انفصال در لحظات زماني و حركتي كمك بسياري مي كند. مي توان به جرات اعلام كرد كه اين ركن، تا به امروز كم خدشه ترين ركن منطق ديالكتيك بوده است همان طور كه ديديم، زنون با طرح مساله ي تقسيمات متداوم حركت، آن را به پرتگاه فنا فرا مي خواند. اما ارسطو در برخورد با اين مشكل پاسخ زيركانه اي ارائه داد، كه دهان سوفسطايي ها را بست. او اين نوع تقسيم بندي، را عمل ذهني و بالقوه خواند و آن را از دايره ي واقعيت حركت، بيرون راند. به اين معني، حركت توانايي تقسيم شدن را دارد، اما در عالم عينيت چنين اتفاقي نمي افتد. اما مسلما پاسخ ارسطو تمام مساله را روشن نمي كند. زيرا معلوم نمي كند كه حركت به چه صورتي رخ مي دهد. گفته نمي شود كه چرا تقسيم پذيري تداومي صورت بالفعل به خود نمي گيرد. نظريه ي هگل در ركن دوم، تلاشي براي پاسخ گويي به اين معماست. من به شخصه بر اين عقيده ام، كه اين ركن بر خلاف اركان ديگر منطق جدلي واجد نوعي رويكرد منطقي است، تا شهودي يا تجربه باورانه. بر اساس نظر هگل در صورتي كه تمثيلهاي زنون مصداق عيني داشته باشند، حركت كه امري وجدان و بديهي است، زير سوال مي رود. بنابراين بايد براي كشف جواب معما بايد دست به پژوهشي منطقي در حوزه ي واقعيات بالفعل زد، بدون اين كه خودمان را در مخمصه ي مقولات ذهني ( مانند ارسطو ) گرفتار كنيم. بنابراين حل مساله در گروي پاسخ گويي به اين پرسش است: حركت در عالم عينيت از چه سنخ و به چه صورتي است؟ هگل پس از پذيرش مباني ديدگاه هراكليتوس نسبت به واقعيت سليان جهان مادي، به بازبيني نظريات زنون و سوفسطايان مي پردازد. در تمثيلهاي زنون و با تاكيد بر مثال اول، سوفسطاييان معتقدند كه مفهوم حركت عبارت است از تغيير موقعيت يك ذره از يك موقعيت به موقعيت ديگر. بنابراين تنها زماني مي توانيم حكم به وقوع حركت بكنيم كه موقعيتهاي اوليه و ثانويه وجود داشته و بر يكديگر منطبق نباشند، چون در اين صورت به هيچ وجه حركت و تغييري شكل نگرفته است. هگل بر مبناي نظريه ي هراكليتوس مبني بر وجود حركت، معتقد است كه وقوع حركت در جهان مادي از بديهياتي است كه ما نسبت به تحقق آن اطمينان داشته و نسبت به آن علم حضوري داريم. بنابراين فرض معدوميت حركت محال است. از ديدگاه سوفسطاييان حركت از آن جهت كه داراي ابتدا و انتها ( موقعيت اوليه و ثانويه ) است، توانايي تقسيم پذيري را دارد. از طرفي اين تقسيم پذيري بايد بتواند در بازه ي نامحدودي امكان پذير باشد، زيرا در خلاف اين صورت به يك جزء حركتي مي رسيم كه قابليت تقسيم شدن را ندارد و طبعا اين جزء نمي تواند داراي مقادير ناصفر باشد زيرا از آن جهت كه داراي ابتدا و انتهاست، تقسيم پذير مي باشد. بنا

مطالب مشابه ...

"نیروی خلا یا  گرانش؟ VMR – PCR!"

۲۸-۹-۱۳۹۰ ۰۱:۱۲ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط senior engineer

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  [مقاله] عوامل تهدید کننده نیروی کار در محیط کار ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 604 ۹-۷-۱۳۹۱ ۰۲:۰۵ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان