تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

مکرمه قنبری(خیلی جالب)

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
مکرمه قنبری(خیلی جالب)
مکرمه قنبری (شناخته شده به نام ننه مکرمه)نقاش سبک پست مدرنیسم
نقاشی‌های او موجب شد تا به عنوان بانوی نمونه نقاش در سال ۲۰۰۱ توسط دوازدهمین کنفرانس ایران شناسی در دانشگاه دولتی سوئد، معرفی بشه.
او تحصیلات دانشگاهی و سواد خواندن و نوشتن نداشت و دوره‌ علمی هم نگذرانده بود، اما به خاطر نقاشی‌هایش به شهرت جهانی رسید.
به اقرار خودش , جوشش درونی وی برای خلق طرح ها و تصاویر از همان زمان کودکی و به صورت بازی با گل و خاک خود را آشکار می ساخت.این میل باطنی بعد ها به صورت آرایشگری به خصوص آرایش عروس های دهکده ادامه پیدا کرد.
وی که از سن ده سالگی شروع به کار کرده و روزگار پر شیب و فرازی را می پیمود تا سن 67 سالگی تصمیمی برای نقاشی کردن نداشت و در طول این سال ها 9 بچه تربیت کرده و به عنوان خیاط , آرایشگر, ماما, طبیب محل به فعالیت می پرداخت. تا زمانی که بر اثر یک حادثه شور و جوشش درونی وی نمود بیرونی یافت :
هم‌اکنون بیش از 30 درصد آثار مکرمه قنبری به فروش رسیده و در موزه‌های معتبر دنیا نگهداری می‌شود
کارشناسان هنر اروپا آثار قنبری را با نقاشی های شاگال مقایسه می کنند.
بانو مکرمه قنبری دوم آبان 1384 از دنیا رفت
مکرمه قنبری(خیلی جالب)
گزیدهای از سرگذشتش را به زبان خودش بخوانین
وقتی دوازده سالم بود، ارباب محله ی همسایه، پی ام فرستاد تا بیارنم واسه پسرش ... به زور بردنم. توی راه هی گریه کردم ... اون موقع ها رسم اینطوری بود که اگه دختری رو بخوان، خودشون بیان ببرن ... پدرم حرفی نزد ... سوار اسبم کردنُ بردن ... هنوز نمی دونستم داماد کیه ... وقتی فهمیدم داماد زمین گیر و لالِ نفسم بند اومد ... خُل بود. حتی نمی تونس روپاش وایسه ... موقع شام کنیز ارباب بهش غذا می داد ... من اون شب یه لقمه هم نخوردم ... چیزی از گلوم پائین نمی رفت. وقتی نگام بهش می افتاد، مو به تنم راس می شد. منو که می دید بلند می خندید. صبر کردم شب بشه ... بونه گرفتم باید برم دست به آب ... هوا تاریک بود. به حیاط که رسیدم، از خونه زدم بیرون ... تا اون جایی که نفس داشتم دویدم. فرار کردم. توو مسیر برگشت باید از جنگل رد می شدم. اون موقع ها همه جا درخت بود، مثله حالا نبود که جاده باشه.

هیچ کس بی تفنگُ اسب به جنگل نمی ره ... اون وقتا جنگل زیر سلطه ی بَبـرای مازندران بود. اما یه جاده ی میانبر بود که زودتر می رسیدی، ولی پر از باتلاق بود. باید راه بلد می بودی تا گیر نکنی ... اما اون روز من به هیچکدوم از اینا فکر نکردم ... فقط می خواستم فرار کنم. بعد رسیدم به رودخونه ای که بین محله ما و محله ی همسایه بود. این رودخونه هنوزم هست.

یه کم نفس گرفتم ... ماه آسمون رو روشن کرده بود ... رود می غریدُ آب بالا اومده بود ... صدای خِرخِر گرازها از اونطرف رودخونه به گوشم می رسید. گرازها به بزرگی یه گاوند.کشاورزا مجبورند شبا سر زمین هاشون باشند که گرازها پی اشغال، شالی هاشون رو خراب نکنند.

تازه ترسِ جنگلُ شب، وجودم رو گرفت. می ترسیدم برم خونه ... ممکن بود بیان پدرم رو بکشن ... گریه ام گرفت ... همون جا نشستم ... خوابم برد.

سحرکه شد، صدای خروس ها بلندم کرد ... آب آروم گرفته بودُ پائین بود ... سریع بلند شدمُ از رودخونه گذشتم ... وقتی به خونه رسیدم خواهر و برادرم خواب بودند ... پدرم نبود ... هنوز از سر زمین برنگشته بود ... رفتم پهلوی بچه ها خوابیدم ... خوابم نمی برد ... به این فکر می کردم که پدرم چی می گه ؟!

خورشید که زد پدرم برگشت ... شروع کردم به گریه ... پدرم توو درگاهی ایستاده بودُ نگام می کرد ... افتادم به پاش ... دلش سوخت، پشیمون شده بود ... گفت نگران نباش.

همه ی محل ها ارباب داشتند ... محله ی ما هم داشت. پنج تا ارباب داشت ... ممدآقا کدخدای محل بود ... برادر ارباب بود ... خودشم ارباب بود ... یکی از دلایلی که ارباب اون محل دیگه پی ام نیومد این بود که فهمیده بود ممدآقا هم منو می خواد ... ممدآقا هم بعد از اون ماجرا چندبار آدم فرستاد پیش پدرم واسه بله گفتن ... نزدیک به دوسال گذشت ... ولی پدرم رضا نمی داد ... ممدآقا 54 سالش بود ... دوتا زن داشت با دوازده تا بچه ...

توو همون گیرُ دار یه پسر جوونه درس خونده از بابل اومد خاستگاری ... پدرم بهش بله گفت ... اما چند روز بعد، وقتی ممدآقا جریانُ فهمید دیگه از اون پسر هم خبری نشد ... شاید کشته باشنش ... شایدم اونقدر ترسوندش که فرارکرد. ممدآقا که از این اتفاق عصبانی بود آدم فرستاد پدرم رو ببرن شکنجه کنن ... انداختنش توو یه طویله ... بستنش به یه تیرکُ با انبر گوشِشُ کندن ... کاه، توو طویله آتیش زدن ... دودش نمی ذاشت پدرم نفس بکشه ... وقتی رطوبت زیاد بشه دود می آد پائین ... واسه همین به کف طویله آب بستند ... اینطوری نه می تونست بخوابه نه می تونست نفس بکشه ... پدرم بیچارمُ داشتن می کشتن ... یه هفته بعد وقتی دیدند داره می میره ... مَش مختار- میرآبِ ممدآقا- پدرمُ رو دوشش آورد انداخت رو ایوون ... من فرار کردم ... پنج شش روز گذشت ... تا اینکه پدرم اومد دنبالم. گفت مکرم جان ... بیا ممدآقا کنار کشیده، گفته برو دخترت رو به هرکسی خواستی بده ... اما پدرم دروغ گفت.

سوار گاری شدیم، رفتیم ... دیدم منو به خونه ی برادر ممدآقا می بره ... جمعیت بودُ ارباب ها جمع بودند... همه جا آذین بسته بودن ... من گریه ام گرفت ... پدرم گفت دخترم اگه تو عروس ممدآقا نشی اینا منو می کُشن ... بعد دستم رو گرفت که یعنی نگران نباش.

به خودم گفتم پدر بیچاره ی من این سال ها واسه ما زحمت کشیده، جای مادر نداشتمون بوده ... کار کرده سختی دیده ... حالا روا نیست به خاطرم کشته بشه ... واسه همین بهش گفتم هرکاری می خوای بکن ... زن ها هی کِل کشیدن، مردها هم با تفنگ هاشون تیر در کردند ... با این حال من بله ندادم تا اینکه بعد از پانزده روز با شلاق عقدم کردند.

دوره دوره ی ارباب رعیتی بود ... رعیت واسه ارباب کار می کرد ... صبح تا شب تو شالیزار کار می کرد ... یک سال زحمت می کشید، سرآخر سی کیلو برنج می برد خونه ... ارباب می اومد پنج تا ده کیسه محصول شالی پاک کرده رو وزن می کردُ می برد ... زور بود. می آمدند می گفتند فردا بیست نفر باید برند بیگاری ... زنان رو می بردند سیگارباغ و مردها رو به کارای دیگه وامی داشتن ... صبح واسه مردم اینطوری شب می شد.

به هرحال من ازدواج کردم ... زن برادر ارباب شدم ... زن کدخدای روستای دَریکَنده ... زن ممدآقای 54 ساله شدم. سال بیستُ یک بود ... بیشتر وقت ها توو خونه تنها بودم ... کسی باهام کار نداشت ... کسی باهام حرف نمی زد ... هَووهام یه جوری نگام می کردن که انگار من شوهرشونُ دزدیدم.

نزدیک سال تازه که می شد، مردم دیوارهای خونه شون رو با گِلُ تاپاله می پوشوندن ... می گفتن مریضی هارو می بره ... من هم رفتم یه تشت گِل آوردم مالیدم به دیوارا ... دستمُ فرو می کردم به گل بعد می ذاشتم روی دیوارها ... جای دست هام می موندُ خشک می شد ... شروع کردم شکل درست کردن ... از شکل درست کردن خوشم می اومد ... بعد از اون هرازگاهی می رفتم گلُ تاپاله رو مخلوط می کردم رو دیوار شکل می کشیدم ... آدم، گاو، سگ ... هرچی می شد می کشیدم ... بعد دوباره همشون رو با دسمال پاک می کردم تا کسی نبینه ... شکل درست کردن با گلُ تاپاله تنها سرگرمی من بود.

اما یواش یواش دیدم که زن شدم ... یه زن روستایی که باید سخت کار کنه ... بچه پشته بچه آوردم ... ممدآقا پی کار خودش بود ... خودم باید خرج زندگیُ بچه هارو در می آوردم ... رفتم پی آرایشگری ... عروس آرایش می کردم ... از نقاشی کردن روی صورت عروس ها خوشم می اومد ... به تور لباسشون چراغای ریز ریز می بستم ... بهشون یاد می دادم که دو سر سیم رو به یه باطری بزننُ بردارن ... اینطوری هی لباسشون خاموش روشن می شد ... همه خوششون می اومد ... کلی عروس آرایش کردم ... بیست سال عروس آرایش کردم ... از محله های دیگه می فرستادن پی ام واسه آرایش عروس ...... تا اینکه زدُ برادرم مرد ... دیگه دستم به آرایش کسی نمی رفت ... رفتم پی قابلگی ... قابله شدم ... با همین دستا بیست سی تا بچه دنیا آوردم ... ولی وقتی بچه هام بزرگتر شدن گفتن دیگه دست پختتُ نمی خوریم ... ناچار قابلگی رو هم ول کردم ... خیاطی کردم، نوحه خونی کردم، شکسته بندی کردم ... باید یه کاری می کردم ... زندگی سخت بود ... واسه همه سخت بود ... ممدآقا هم که هروقت می اومد خونه با دادُ قال خلاصه یه جوری کتک کاری راه می انداخت ... مرد خونه نبود که ... یه بار وقتی اومد دید منُ مَش نا داریم با هم حرف می زنیم هردومون رو بست به درخت با شلاق زد ... گفت چی داشتین می گفتین ها ؟ ... پشت من حرف می زدین ... ما هم هرچی گریه زاری می کردیم فایده نداشت ... دوتا هوو توو این وضع مثله دوتا غمخوار می شن ... چی داشتیم که بهم بگیم ... حرف هم نمی زدیم که می مُردیم ... ولی من به تجربه یاد گرفته بودم که وقتی ممدآقا می ره شلاق بیاره برم لباس زیاد بپوشم تا دردم نگیره ... چاره چی بود؟

خیلی به ما بد کرد ... واسه نُه تا بچه ای که از من داشت پدر نبود ... مش نا می گه دستش از دنیا کوتاهه ول کن مش مکرم ... اما بدکرد خیلی بد کرد ... با این حال خدا جزای هرکسُ یه روزی می ده ... ممدآقا هم ده سال آخر عمرش زمین گیر شدُ خلاصه سال پنجاهُ چهار مُرد ... سیُ سه سال باهاش زندگی کردم ... چهلُ هفت سالم بود که مُرد. بعد از مرگش هم یه ارث کمی بهمون رسید ... رفتیم باهاش گاو خریدیم ... هشت تا گاو خریدیم ... من واسه گاوهامون اسم می ذاشتم ... زری، پری، نازی، آهو، پاپلی، عروس ... اما به مرور گاوها رو فروختیم ... وضعمون خوب نبود ... فقط یه گاو نگه داشتیم ... یعنی من نذاشتم که بفروشیم ... چندبار بچه ها خواستن که بفروشنش اما من نذاشتم ... همشون رفته بودن پی خونه زندگیشون ... من تنها مونده بودم ... کسی احوالمُ نمی پرسید ... با اینکه توو همسایگی هم زندگی می کردیم، بهم سر نمی زدن ... اینجا زنُ مردِ همسال من از پیری نیست که می میرن ... از تنهایِ که دق می کننُ می میرن ... همین مش مختار مگه از پیری مُرد؟ نه ... اونقدر توو تنهایی ولش کردن تا بالاخره مُرد ... این سرنوشت ماست ... اینجا همه همین طورن ... واسه همین، گاوی که داشتم خیلی برام مهم بود ... همدمم بود ... باهاش حرف می زدم، واسش علوفه می آوردم ... خودمم می شِستم توو ایوون باهم غذا می خوردیم.

طویله اش کنار اتاق خودم بود ... تمیز کردن طویله سخت بود ... سخت بود که برم واسش علوفه بیارم ... چند بار توو مسیر برگشت بی حال افتادم ... درُ همسایه آوردنم خونه ... می گفتن مش مکرم ول کن این گاوُ ... یه روز مُردت رو از توو شالیزار پیدا می کنیم ها ... بچه ها هم مریضیمُ بونه کردن که گاوُ بفروشن ... گفتم نه ... گفتن نِنا ماهی پنجاه تومن نفری بهت می دیم می شه چهارصدُ پنجاه تومن، تو بیا این گاوُ بفروش ... اینطوری مجبور نیستی سختی بکشی ... قبول نکردم ... می دونستم اینا همش حرفه ... به هرحال هرکسی بچه هاشو بهتر از دیگرون می شناسه ... من که فقط مشکل مالی نداشتم که با پول ماهیانه ی اونا حل شه ... من فقط تنها بودم ... وجود این گاو از هرچیزی برام واجب تر بود. با این حال یه بار که دیگه حالم خیلی بد بود، فرستادنم خونه ی دخترم منیر ... پسرا گاوم رو فروختن ... اومدم دیدم گاوم نیست ... گفتم گاوم کو؟ گفتن فروختیم ننا ... هیچی بهشون نگفتم ... غمخوارم رو فروخته بودن ... رفتم اتاقم ... هیچی بهشون نگفتم. چی می گفتم ؟ ...گاو رو که فروختن دوباره فکر و خیال افتاد توو سرم ... تنها شدم ... دوباره رفتم پی نقاشی با گِلُ تاپاله ...

یه روز که از سر شالی می اومدم یه سنگی دیدم که شبیه سرگاو بود ... برداشتم آوردم خونه ... همین طوری هی بهش نگاه کردم ... بعد رفتم پشتِ بوم ... یه خورده رنگ خشک شده اون بالا داشتیم ... واسه جانی بود. جانعلی پسرم که می رفت کلاس نقاشی ... رنگ های جانی رو برداشتم اومدم پائین ... یه خورده از دوده های آبگرمکن رو هم برداشتم واسه درست کردن رنگ سیاه ... رنگ های جانی سفت بود، واسه همین با روغن سوخته آبش کردمُ شروع کردم به نقاشی روی سنگ ... سرگاوم رو کشیدم ... خشک که شد، گذاشتم رو طاقچه که یادگار بمونه.

جانی رفته بود تهران توو دانشگاه نقاشی می کرد. گاهی می اومد به من سر می زد ... یه روز اومد سرگاو رو دید ... نگاش که کرد گفت ننا می خوای نقاشی کنی؟ ... من داشتم ظرف می شستم .... چیزی نگفتم ... گفت می خوای برم برات کاغذ بخرم ... گفتم نه نمی خواد بخری ... پشت بوم کاغذ پاره هست، رو همونا نقاشی می کنم ... جانی گفت باشه و رفت بیرون ... وقتی برگشت دیدم کلی کاغذ سفید خریده با دوتا قلمو و یه بسته رنگ ... چیزی نگفتم. گذاشت رو ایوانُ رفت تهران ... جانی که رفت شروع کردم به نقاشی ... توو دو شب همه ی کاغذ هارو پشتُ رو نقاشی کردم ... همه چیز کشیدم ... گاو، سگ، مرد، زن، خروس ... رنگام زود تموم شد ... خودم رفتم رنگ ساختم ... برای رنگ قرمز، تمشک جمع می کردم ... آبش قرمز خوش رنگی می شد ... از پوست گردو هم استفاده کردم، از انار، از برگ های آقطی یا همون انگور کولی ها که توو حاشیه ی جنگل در می آد.

بعد از دو هفته جانی اومد ... نقاشی هام همه جا پخشُ پلا بود ... گفت ننا این همه نقاشی کشیدی ؟ ... گفتم آره ... گفت چقدر خوب کشیدی ننا ... داشت بهم دلگرمی می داد ... چیزی نگفتم ... نقاشی هامو جمع کرد رفت به معلم نقاشیش نشون داد ... همون که چندسال پیش می رفت نقاشی پیشش ... وقتی برگشت گفت ننا بیا اینارو آقای نصرالهی داده ... ببین گواشِ خارجیه ... بهت کاغذ هم داده ... وقتی نقاشی هات رو دید گفت بعد از سی سال کار باید برم از اول کار کنم.

به جانی گفتم یعنی اینا که کشیدم خوبه ؟ جانی گفت آره ننا خیلی خوبه ... بازم نقاشی کن ... و من شروع کردم به نقاشی ... شصت و هفت سالم بود که شروع کردم به نقاشی ... بعضی روزها که می شِستم و نقاشی می کردم، همسایه ها سرزده می اومدن توو و می گفتن چیکار میکنی مش مکرم زده به سرت ؟... می گفتن نقاشی چه به کار کشاورز جماعت می آد ؟ ... پیرزن بیچاره ... اینها چیزهایی بود که می گفتن ... منم خجالت می کشیدم ... از اون به بعد هر وقت کسی می اومد کاغذها و نقاشی هامو می انداختم زیر فرش و دست های رنگیَم رو پشتم قایم می کردم ... بعد از اون، فقط شب ها نقاشی کردم ... روز نمی تونستم نقاشی کنم، نگران درُ همسایه بودم ... شب ها مثله بچه هایی که دراز می کشنُ مشق می نویسن، دراز می کشیدمُ نقاشی می کردم. همه ی قصه ها و داستانهایی که پدرم گفته بود و یا خودم شنیده بودم رو نقاشی می کردم. ماجرای لیلیُ مجنون، امیرُ گوهر، رعنا و نجما، حیدربیکُ سنمبر، مسیح، امام رضا، داستان نوح، موسی، باباطاهر، دیو و فرشته ... حتی ممدآقا، سگ، گراز، گرگ ...

کمتر از شش ماه کلی نقاشی کردم ... آقای نصرالهی نقاشی هامو که دید به جانی گفت باید براش نمایشگاه بذاریم ... بعضی از نقاشی ها رو آوردن تهران دادن به خانم سیحون ... سال هفتادُچهار بود ... اون موقع به اندازه ی چهارصدهزار تومن نقاشی فروختم ... همه تشویقم کردن ... وقتی برگشتم یه تابلوی امام رضا کشیدم دادم به حسینیه ی روستا ... اما بعدها دیگه ندیدمش ... اهالی هنوزم فکر می کردن این جورکارا بی احترامیه ... شاید سوزونده باشنش ... شایدم پاره اش کردن ... به جز جانی هیچ کدوم از بچه ها تشویقم نمی کرد ... یادمه یکی از پسرهام یه روز بهم گفت نقاشی هات شیطانیه ... اینا که کشیدی گناه داره ... چرا آدمُ حوا رو لخت کشیدی ؟ ...

اما من دیگه به کسی کار نداشتم ... فقط نقاشی می کردم ... آدمای مختلفی از تهرانُ جاهای دیگه می اومدن نقاشی هامو ببینن ... من تمام دیوارهای خونه رو تا سقف نقاشی کرده بودم ... از در ورودی گرفته تا یخچالُ گازُ پنجره ... همه جا رو نقاشی کردم ... انگار که دوباره جوون شده بودم ... انرژی پیدا کرده بودم ... دیوونه وار نقاشی می کردم ... هیچی توو زندگیم اینقدر منو به هیجان نیاورد که نقاشی آورد.

وقتی اتوبوس اتوبوس آدم می اومد که نقاشی هامو ببینه از گوشه و کنار می شنیدم که اهالی می گن میلیون میلیون پول در می آره ... می گفتن می ره تهران کاراش رو به کله گنده ها می فروشه ... ترس برم داشته بود ... شبها در خونه رو قفل می کردم که یه وقت به خیال پول، نیان منو بکشن ... فکر می کردن حالا که همه می آن پیش من، منم دیگه پولدار شدم ... اما اینطوری نبود.

ولی سه سال بعد، وقتی آقای مختاری از زندگی من یه فیلم ساخت، مردم کم کم نظرشون راجع به نقاشی کشیدنم عوض شد ... یه سال بعد هم توو سوئد، منُ به عنوان زن منتخب سال 2001 انتخاب کردند ... به اتفاق جانی یک ماه رفتیم سوئد ... اونجا برای ده بیست هزار نفر آدم، از خودم حرف زدم و اینکه چرا نقاش شدم ... مردم از روی صندلی هاشون بلند شدند و همین طور کف می زدن ... من خجالت کشیده بودم ... نمی تونستم حرف بزنم ... کف زدنشون تموم نمی شد ... گریه ام گرفت ... اونا هم گریه شون گرفته بود.

یه ماه توو سوئد مهمون مینا خانم بودیم ... یه روز من روی سینی صبحانه ای که برام آورده بود، نقاشی کردم، او هم با خوشحالی رفت و چند ظرف دیگر آورد و خواست باز هم براش نقاشی کنم ... من هم خواستم فردای اون روز منو ببره کلیسا تا شمایل حضرت مریم رو ببینم ... بهشون گفتم همیشه دو رکعت نماز برای حضرت مریم می خونم ... دوست دارم ببینمش ... بردنم کلیسای شیستا ... اونجا مسیح رو هم دیدم ... وقتی برگشتیم خونه، یه نقاشی از مسیح کشیدم و دادم به همون کلیسا ... بردم اونجا، خودم رو دیوار نصبش کردم.

وقت برگشتن، دلم می خواست برای همه ی اهالی یک گونی سیب زمینی بخرم ... اما جانی و میناخانم گفتن که بهتره به جای سیب زمینی برای همه شون هدیه بگیرم ... گفتم پول داریم ؟ ... جانی گفت بله کلی نقاشی فروختی ... خوشحال شدم ... رفتیم برای همه ی اهالی روستا هدیه خریدیم.

وقتی برگشتیم دَریکَنده، اهالی زمینُ آبُ جارو کرده بودن ... به دیوارها چراغ نصب کرده بودن ... همه با خوشحالی به استقبالم اومدن ... بعد از اون روز هیچکس بهم نگفت نقاشی چه به کار یه کشاورز می آد ... همه ی اونایی که یه روز مسخره ام می کردن، حالا یه تابلو از نقاشیهای من به دیوارشون بود ... دیگه دست هامُ پشتم قایم نمی کردم ... دیگه با خیال راحت نقاشی می کردم ... اگرچه باید بگم، هیچوقت دیگه بعد ازاون نتونستم عادت شب نقاشی کردن را کنار بذارم.

وقتی شروع به نقاشی کردم، تا ده سال بعد رنگ بیمارستان رو هم ندیدم ... نقاشی شفای من بود ... ولی با این حال یه چیزی از چند سال قبل توو قلبم سنگینی می کرد ... هرسال عید قربان که می شد حالم یه طوری بود ... از بچه ها می خواستم که همه جمع بشن دور هم ... پیش خودم فکر می کردم من یه روز توو عیدقربان می میرم ... بچه ها هی می گفتن فکرُ خیال نکن نِنا ... اما من می دونستم یه روز توو عید قربان می میرم ... عیدقربان اون سال همه جمع بودن ... به خودم گفتم این آخرین عیده ... گفتم من می خوام برم حموم ... بعد منو ببرین پیش خواهرم ... توو حموم که بودم اشهدم رو خوندم ... بعد بی هوش شدم ... به هوش که اومدم دیدم بردنم بیمارستان ... دو بهمنِ هشتادُ سه بود ... دکتر احمدی پور که سالها، هرطوریم می شد می بردنم پیش اون ... گفت سکته مغزی کرده ... خیلی مراقبش باشید ... سکته کرده بودم ... سکته ی مغزی ... نارسایی قلبی، مشکل دستگاه گوارشی، فشارخون، میگرن، تیروئید، مشکلات ریوی ... اینا مرض هایی بود که داشتم ... ولی میل به نقاشی همشون رو دور کرده بود ... برای من مثل آب بود که رو آتیش ریخته باشن ... هیچ چیز در دنیا اونقدر منو خوشحال و سرحال نکرد که نقاشی کشیدن کرد ... من همه ی دردهامُ روی کاغذ، روی دیوار، روی در، روی سنگ، روی همه چیز ... نقاشی کردم ... به همین خاطر آسوده بودم ... دیگه از هیچکس دلخوری نداشتم ... دیگه دلم از کسی خون نبود ... از گذشته، از ممدآقا، از پدرم، از زندگی ... دیگه کاری نبود که انجام بدم ... به همین خاطر ده ماه بعد، یعنی دو آبانِ هشتادُ چهار، وقتی هفتادُ هفت سالم بود از دنیا رفتم ... پسرا هم منو توو حیاط خونم، کنار ایوون خاک کردن.



مکرمه قنبری، نقاش



مکرمه را نمی توان یک نقاش مدرن نامید. هنر او هنری خودآموخته و بدوی ست که بواسطه ی ذهن حساس مدرن، کشف می شود. درست مثل هانری روسو که کارمند اداره ی گمرک در پاریس بود و نقاشی های بدوی اش مورد تمسخر دیگران قرار می گرفت تا اینکه سرانجام گوگن و بعدها پیکاسو به ستایش او پرداختند.

آنچه در نقاشی های مکرمه به چشم می آید، خلوص عمیقی از حس است که به دور از ترفندهای نقاشی و دستاوردهای آکادمیک، خلق شده است. این ساده نگری و هوش بالای رنگیش، ویژگی ممتاز آثار اوست.

مکرمه به خاطر گذشته ی تلخی که داشت، مستعد بیانگری بود. به همین خاطر نقاش شدنش رویدادی دور از ذهن نبود. اتفاقی که بواسطه ی آن خودش را بیرون ریخت.

این میل به روایت کردن و نشان دادن تمایلات درونی اش، از نوجوانی همراه او بوده است. درست کردن تصویر با تنها موادی که در اختیار داشت، نشانِ شوق درونی او به بیان کردن است. این ذوق و میل به زیبایی، تنها به کشیدن اشکالی روی دیوار خلاصه نشد. بلکه اینبار خودش را به فرض در آرایشگری نشان داد.

حمل گذشته ای تلخ و دردناک، تنهایی مفرط و از دست دادن حیوان مورد علاقه اش به عنوان یگانه همدمی که در اختیار داشت، مکرمه را همچون کوهی از آتش گداخته، آماده ی فوران کرده بود ... و این جوشُ خروش، ده سال متوالی ادامه داشت تا او بی وقفه نقاشی کند. او به یکباره، نقاش دغدغه هایش شده بود.

شاید بتوان نقاشی های مکرمه را به سه بخش عمده تقسیم کرد. بخشِ اولِ نقاشی های مکرمه، تصویری از زندگی واقعی اوست. بخش دوم، اعتقادات و ایدئولوژی های مکرمه ست و بخش سوم، رویاها و آرزوهای باطنی او که اغلب نافرجام مانده است.

مکرمه در بخش اول، نقاشی ست که با قلم و رنگهایش سرگذشتش را نقاشی می کند. زنانی را می کشد که با وجود بچه ای که به کمر بسته اند، کشاورزی می کنند. خودش و مش نا را به درختی می کشد که آماده ی شلاق خوردنند. مردی را نقاشی می کند که دختری را به زور شلاق سوار اسب کرده است. مردانی را به تصویر می کشد که اغلب شاخ دارند و خوی حیوانی آنها با آن دندانهای تیز، ظاهری طماع برایشان ساخته است.

در بخش دوم، اعتقادات مذهبی خودش را نشان می دهد. امام رضا را تصویر می کند. مسیح را بر چوبه ی دار، نوح را با کشتی اش، آدم و حوا و ... نقاشی های دیگری از این دست.

در بخش سوم، مکرمه انگار به درون خودش رفته است. به عمق رویاها و خواسته های قلبی اش سر می کشد. به فرض زنی را تصویر می کند که به جنگ حیوانی درنده رفته و بر او پیروز شده است. یا تصویر زنی که قلاده ای را به گردن موجود عجیبی انداخته و او را تحت کنترل خود دارد. یا زنی که دو درخت از کف دستش روئیده است و یا زنهایی که تیمارگر مردان ضعیفند. زن در بخش سوم کارهای مکرمه، خلاف دنیای واقعی هنرمند، موجودی توانگر و قدرتمند است که می تواند بر مشکلات غلبه کند. در این بخش، مکرمه زن ها را از مردها بزرگتر نقاشی کرده و آنها را مسلط و محکم تصویر کرده است. نکته ی مهم اینکه، مردها در این بخش پلید نیستند، دندان های تیز برنده ندارند، شاخ ندارند ... مهربان هستند و به همسرشان عشق می ورزند.

نباید در پی آن باشیم که مکرمه را پیرو سبک هنری خاصی بدانیم؛ چرا که مکرمه با هیچ یک از سبک های هنری آشنایی نداشت و در واقع همین خودجوش بودن او باعث شده در قالبی قرار نگیرد. اما اگر قرار باشد رد سبکی را در آثارش دنبال کنیم، می توان گفت قسمت سوم نقاشی های او که از رویاها و امیال او سرچشمه گرفته اند، رگه هایی از سورئالیسم یافت می شود. این اتفاق بی تردید به توجه افراطی و اغراق شده ی مکرمه از واقعیت خیالی و رویاگونِ او باز می گردد. همچنین ناپختگی دست او برای تصویرگری، این امکان را برایش بوجود آورد تا اورا در مقاطعی، تصویرگری خیال انگیز نشان دهد.

مطالب مشابه ...



فایل‌(های) پیوست شده بندانگشتی (ها)
تصویر بندانگشتی
مکرمه قنبری(خیلی جالب)

۲-۱۰-۱۳۹۰ ۱۲:۲۸ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط ♔ αϻἰг κнаη ♔ ، aylin ، آیسا ، tanha ، rahmati ، navid ، senior engineer
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #2
RE: مکرمه قنبری(خیلی جالب)
همزمان با تبدیل روستای دریکنده به روستای نقاشی ایران؛ نقاشی‌های ننه مکرمه در موزه‌های مطرح دنیا



مکرمه قنبری در سال 1307 در روستای دریکنده واقع در استان مازندران به دنیا آمد. این هنرمند نقاشی روی کاغذ را به شکل خودانگیخته در سال‌های پایان زندگی‌اش- سن ‌64 سالگی- آغاز کرد. او از توان خواندن و نوشتن بی‌بهره بود و همین امر زمینه تلاش او برای نقاشی شد.

برخی آثار مکرمه قنبری در موزه‌های فرانسه، توکیو و نیویورک به نمایش در می‌آید، در کتاب‌های مرجع دکترای هنر در دانشگاه هنر کلمبیا نیز فصلی را به نقاشی‌های مکرمه اختصاص داده‌اند همچنین روستای دریکنده (زادگاه مکرمه) به روستای نقاشی ایران تبدیل می‌شود.
نخستین نمایشگاه مکرمه قنبری در سال ‌1374 در گالری سیحون برگزار شد و در پی آن در سال‌های ‌75، ‌76 و ‌77 و ‌84 نیز با برپایی نمایشگاه‌های انفرادی و شرکت در بیش از 10 نمایشگاه جمعی به فعالیت هنری خود ادامه داد

این هنرمند که کارشناسان هنری جهان آثار او را با نقاشی‌های شاگال مقایسه می‌کنند در سحرگاه دوم آبان‌ماه 1384 از دنیا رفت و به پیشنهاد فرزندش علی بلبلی در حیاط خانه‌اش به خاک سپرده شد.
مکرمه قنبری(خیلی جالب)

۲۵-۱-۱۳۹۱ ۰۸:۲۱ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  اثار مکرمه قنبری گلچین جاویددوست 0 1,342 ۲-۱۰-۱۳۹۰ ۱۲:۵۷ عصر
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان