تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

شرط اول ازدواج دختر خانما...

نویسنده پیام
  • هادی
    آفلاین
  • کاربرسایت
    *
  • ارسال‌ها: 449
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 20
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:مطالعه
  • محل سکونت:تهران
  • سپاس ها 313
    سپاس شده 465 بار در 237 ارسال
  • امتیاز کاربر: -1$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
شرط اول ازدواج دختر خانما...
امروز دیگر از آن روزهاست.این دفعه دوست متین بهم گیر داده بود.پسره بی تربیت,می خواست بهم شماره بده.شماره اش را گفت ولی یادم نماند.اسمش زوبین بود.نمی دونم چرا وقتی بهش گفتم ایش... پسره پررو,برو رد کارت... دوباره از زور خنده نمی توانست روی پاهایش بایستد.در هر صورت دوست ندارم با او ازدواج کنم.بالاخره آدم در امر ازدواج بعضی از گزینه ها را رد می کند.نمی شود که همه را قبول کرد.تازه موهایش را هم شانه نکرده بود.ژل زده بود.و همین جور درهم و برهم روی سرش پخش کرده بود.من دوست ندارم شوهرم شلخته باشد.باید تمیز و منضبط باشد.این شرط اول ازدواج من است.

امروز اصلا حالم خوب نیست.باز هم جمعه شد این پسره دیوانه دوباره زنگ زد ولی من باز هم حرف ازدواج را وسط کشیدم.داشت کم کم متقاعد می شد که مادرم سر رسید.بنا براین مجبور شدم قطع کنم.وگرنه می خواستم شماره خانه مان را بهش بدم.تا در باره ام تحقیق کند.و بعد هم آدرس خانه مان را بپرسد که به سلامتی بیایند خواستگاری.شوهر من باید در مورد حرف هایی که من می زنم متقاعد شود.این شرط اول ازدواج من است.


امروز باز به لطف الناز به یکی دیگر از شیوه های جذب شوهر یا به قول الناز دلبری,پی بردم.نقاشی صورت.بعد از کلاس صبح با هم رفتیم یکی از این مغازه هایی که مواد اولیه می فروخت.من هم یک ساعت قبل از کلاس بعد از ظهر شروع کردم به مالیدن.از اون هایی که باید به مژه ام می زدم از همه سخت تر بود.همه اش یا می رفت به چشمم یا روی پلکم می مالید.ولی پشت چشمی را دوست دارم.نه برس داشت نه فرچه.مجبور شدم انگشت کنم داخلش.حیفی همه اش حرام شد.رفت زیر ناخن هایم.خلاصه برای خودم دلبری شده بودم.همه به من نگاه می کردند.
تازه می فهمم چرا الناز می گفت:دختر دانشجو بدون آیینه,مثل سربازه بدون تفنگه!این زوبین خدا نشناس,هم باز تا من را دید نتواست از زور خنده روی پاهایش بایستد.در هر صورت به نظرم شوهرم باید اجازه بدهد تا من همیشه همه جا آرایش کنم.این شرط اول ازدواج من است.

امروز عجب روزی است.همایش ازدواج و جوان گذاشته اند.الناز نیامد ولی من رفتم ردیف اول نشستم.بعد که تمام شد دیدم آرش ,متین,زوبین هم هستند ولی این مهرداد خرخوان نشسته بود درس می خواند.همایش جالبی بود.خیلی طرز فکرم را عوض کرد.الان فکر می کنم که شوهرم فقط باید دوستم داشته باشد.این شرط اول ازدواج من است.

امروز چه حالی کردم من!وارد دانشکده که شدم دیدم متین با پای گچ گرفته,همین جور وسط دانشکده می لنگید. و آه و ناله می کرد.من هم به تلافی متلکی که بهم گفته بود.با شجاعتی مثال زدنی عینهو تو فیلم ها بهش گفتم:گربه نره کجا می ری؟
ولی اصلا محلم نذاشت.خوشم نیامد.من دوست ندارم شوهرم حرف دلش را به من نگوید.حتی اگر از من ناراحت می شود باید به من بگوید.این شرط اول ازدواج من است.
امروز بالاخره اتفاقی که باید می افتاد ,افتاد...
طلسم شکست و اولین خواستگار محترم آمد خانه مان.وقتی از کلاس برگشتم فهمیدم.ولی اصلا نتوانستم حدس بزنم کیه.تا آمدم در ذهنم خواستگار ها را مرور کنم که امیره,آرشه,کیوانه,متینه,زوبینه,محمود سوپریه,رامینه,مهرداده,یا پسرعمو حسین؟بابام گفت کیه,اصلا فکر نمی کردم.حتی تا وقتی که رفتیم با هم صحبت کنیم نمی دانستم اسمش چیست! ولی شرط اول ازدواج من را داشت,یعنی پدرم موافق بود.با این حال انتخاب کامبیز از بین این همه خواستگار واقعا مشکل بود.قرار شد تا سه روز دیگر جواب بدهیم.حالا تا سه روز دیگر فقط به کامبیز فکر می کنم.اگر به نتیجه مثبتی نرسیدم می روم سراغ بقیه...

امروز واقعا برای من روز بدی بود.چون به نتایج مثبتی نرسیدم.علتش هم حرف های رامین بود.دوباره زنگ زد .این دفعه بهش گفتم:دیگر زنگ نزن.چون تو که قصد ازدواج با من را نداری ولی کسی پیدا شده که می خواهد با من ازدواج کند.پس برو گم شو.
این را که گفتم حسابی عصبانی شد و با داد گفت:تقصیر منه که از اول باهات صادق بودم و گفتم که نمی خواهم با تو ازدواج کنم.اگر مثل این یکی خرت می کردم و بهت قول ازدواج می دادم باهام حرف می زدی...دیگر بهم فرصت نداد و قطع کرد.رفتم توی فکر...واقعا کامبیز قصد ازدواج با من را ندارد؟به نظرم اگر کسی آمد خواستگاری باید همان روز برویم عقد کنیم تا خیالم راحت شود.این شرط اول ازدواج من است.




امروز همه چیز برایم روشن شد.اصلا فکر نمی کردم جریان به این صورت باشد.اول صبحی که مهتا زنگ زد و گفت که آن کتاب را نامزد امیر برایش گرفته و جون امیر بسته به آن کتابه.باورم نمی شد امیر نامزد داشته باشد.ولی واقعیت داشت.جریان کامبیز و اینکه ممکنه قصد ازدواج نداشته باشه هم برایش تعریف کردم.
گفت اگر این طوری بود آنقدر سریع جواب نمی خواست.دانشگاه که رفتم دیدم زوبین و متین را کمیته انظباطی توبیخ کرده.ظاهرا خیلی اوضاع درامی داشتند.آرش را هم با یک عدد دختر در حال قدم زدن دیدم.مهرداد هم به قول الناز با کتاب و جزوه عقد بسته.سرم واقعا درد می کرد.برای همین کمی زودتر به خانه برگشتم.سر راه محمود سوپری را دیدم که بچه بغل ایستاده بود.نگو از بس زن و بچه اش را دوست دارد.خانمش روزی یک بار دست بچه را می گیرد و می آید به شوهرش سر می زند.وقتی هم رسیدم خانه کارت عرسیه دختر خاله ام روی میز بود.وقتی باز کردم شانس آوردم که سکته نکردم.اسم کیوان رو به رویش بود.آخر شب هم عمو تیر خلاصی را زد.پسر عمو حسین تا دو هفته دیگر از ایران خارج می شود.مثل این که قراره با دختر رئیس کارخانه شان ازدواج کند و با هم بروند فرانسه آنجا ادامه تحصیل بدهد.مامان می گفت برای اینکه چشمشان نزنند تا حالا صدایش را در نیاورده اند.رامین هم که از اول تکلیفم را مشخص کرده بود.بدبخت مثل اینکه راست می گفت.واقعا قصد ازدواج نداشت.ماند همین کامبیز مادر مرده.مهتا می گوید با توصیفاتی که تو از کامبیز می کنی باید پسر خوبی باشد.الکی ردش نکن.شب هر کاری کردم خوابم نبرد.فردا کامبیز زنگ می زند و جواب می خواهد.نزدیکی های صبح به این نتیجه رسیدم که تا پشیمان نشده است بهتر است همان دفعه اول بله را بگویم...

امروز دل توی دلم نیست.چون تا به کامبیز جواب مثبت دادم گفت که باید عقد کنیم.بیچاره واقعا قصد ازدواج داشت.خانوادگی رفتیم محضر و عقد کردیم.کامبیز واقعا پسر خوبی است...
به نظر من «ازدواج» اولین شرط «زندگی موفق» است

مطالب مشابه ...










شرط اول ازدواج دختر خانما...

۱۰-۱۱-۱۳۹۰ ۰۵:۵۳ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط aylin ، ♔ αϻἰг κнаη ♔ ، گلچین جاویددوست ، سهاجونی

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  [طنز] (طنز ضد دختر) نحوه برقراري ارتباط دختر و پسر rahmati 1 437 ۸-۱۱-۱۳۹۴ ۰۸:۵۶ صبح
آخرین ارسال: م نادر
  کامپيوتر دختر يا پسر ! yasaman76 0 203 ۱-۷-۱۳۹۴ ۰۲:۳۹ صبح
آخرین ارسال: yasaman76
  20 دلیل خنده دار که به دختر بودنت افتخار کنی yasaman76 2 343 ۱۱-۵-۱۳۹۴ ۰۶:۳۵ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  قابل توجه دختر خانومای عزیز: yasaman76 3 233 ۲۴-۴-۱۳۹۴ ۱۱:۵۲ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  خصوصیات عاقا پسرا و دختر خانوما .... yasaman76 1 578 ۲۴-۴-۱۳۹۴ ۰۷:۰۳ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  اطلاعیه یک آقا برای ازدواج ساحل آرامش 1 112 ۵-۱-۱۳۹۴ ۰۷:۳۰ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  اين نامه را به جواناني که نمي دانند چه طور به دختر مورد نظرشان اظهار علاقه کنند، شديد ساحل آرامش 1 150 ۵-۱-۱۳۹۴ ۰۶:۵۵ عصر
آخرین ارسال: Mahrad
  ازدواج کاربران نت درسال1400 ساحل آرامش 2 138 ۲۳-۱۲-۱۳۹۳ ۱۰:۴۴ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  آموزش با كلاس شدن واسه دختر خانوما ساحل آرامش 5 381 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۱۱:۲۵ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  نتیجه نظر سنجی ازدواج دبیرستان های دختران ساحل آرامش 2 168 ۱۴-۱۱-۱۳۹۳ ۰۹:۴۰ عصر
آخرین ارسال: ξοκεг

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان