تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

زندگی نامه ی مولانا

نویسنده پیام
  • ♔ αϻἰг κнаη ♔
    آفلاین
  • مدیرکل  سایت
    *******
  • ارسال‌ها: 16,105
  • تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰
  • اعتبار: 1090
  • تحصیلات:زیر دیپلم
  • علایق:مبارزه
  • محل سکونت:ایران زمین
  • سپاس ها 34949
    سپاس شده 49155 بار در 13535 ارسال
  • امتیاز کاربر: 551,587$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
زندگی نامه ی مولانا
مختصری از زندگی نامه ی مولانا:
جلال الدين محمد بلـخی محمد بن حسين الخطيبی البکری درششم ربيـع الاول سـال604 هجـری دربلخ متولد شد. وی از بزرگترين شعـرای مشرق زمين است. پـدرش محمد بن حسين الخطيبی البکری ملقب به بهاء الدين ازبـزرگان مشايخ عصرخـود بـود وبه عـلت شهرت ومعـرفتی که داشت مـورد حسـد سلطان محمد خوارزمشاه گرديد. ناچار فرار را برقرار ترجيح داد وبا پسرش جلای وطن نمود وازطريق نيشابور ابتدا به زيارت شخ عطارنايل آمد وسپس از راه بغـداد به زيـارت مکه مشرف شدنـد وازآنجا به شهر ملطيه رفتند. ازآنجا به ولا رنده رفته ومدت هفت سال درآن شهر ماندند ودرآنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش قرارگرفت ودردانش ودين به مقاماتی رسيد. دراين زمان سلطان علاء الدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان دعوتی کرد وآنان بنا برايـن دعـوت به شهر قـونيه که مقرحکومت سلطان بــود، عزيمت کردند. درشهرقـونيه بهاء الدين پـدر جلال الدين درتـاريخ هيجدهم ربيع الثانی سال 628 هجری دار فـانی را وداع گفت. جلال الدين تحصيلات مقدماتی را نـزد پـدر به پايان رسانيد وپس ازفـوت وی در خـدمت يکی از شاگردان پدرش، برهان الدين ترمذی که درسال 629 هجری به قونيه آمده بود، تحصيل علم عرفان می نمود وپس ازآن تحت ارشاد عارفی به نام شمس الدين تبريزی درآمد.
شمس الدين تبريزی با نبوغ معجزه آسای خود چنان تأثيری در روان وذوق جلا ل الدين نمود که وی مـريـد شمس گشت وبه احـترام ويـاد مرادش بر تمام غـزليات خـود به جـای نام خويشتن نـام شمس تبـريـزی را ذکـر نمود. مـولانـا جلا ل الدين پس از فـوت شمس سفـری به دمشق کـرد وپس از مراجعت مجددأ به ارشاد مردم پرداخت.
مـولـوی دو اثـر بـزرگ وبرجسته ازخـود باقی گـذارد : يکی مثنوی است که بـه مثـنوی معـنوی معروفست وديگر غـزليات ورباعيات وترجيع بند وی است که همانطورکه ذکر شد به احترام وعقيده ای که به مـراد خـويش داشت، ديـوان شمس تـبريـزی نـام نهاد. غـزليات مـولانا از بـزرگترين آثارنظم زبان فارسی به شمار می رود. وی پس از68 سال عمر درسال 672 هجری درگذشت وپسرش درسال 684 هجری درقونيه جانشين پـدر گـرديـد وآثـار وی را به نام « فيه ما فيه » جمع نمود. دفترهفتم مثنوی را به او نسبت داده اند.



مولانا، منظومه شمسي عشق
احمد افلاكي در مناقب العارفين آورده است: «حضرت مولانا پيوسته در شبهاي دراز، دايم الله الله مي‏فرمود و سر مبارك خود را بر ديوار مدرسه نهاده به آواز بلند چنداني الله الله مي‏گفت كه ميان زمين و آسمان از صداي غلغله الله پر مي‏شد.»
سوداي مولانا، سوداي خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودي لبريز از عشق و آتش كه نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه مي‏توانست عافيت نشين سايه‏سار غفلت باشد.
مولانا، جان فرشته‏واري بود كه قفس تن را شكسته مي‏خواست؛ انگار آدمي از عالمي ديگر بود كه غربت خاك، دامنگيرش شده باشد. چگونه مي‏توانست زنده باشد، بي‏يار و بي‏ياد يار؛ كه تمام زندگي‏اش جلوه‏اي از او بود.
مولانا، زندگي خود را وقف بزرگداشت نام عظيم و اعظم جان جهان كرده بود؛ هر چند به رنگها و گونه‏هاي متفاوت؛ گاه در كسوت شريعت و زماني نيز در جامه طريقت.
زندگي مولانا همچون سرود پرشور روحي سركش بود كه با فراز و فرودهاي عرفاني ـ حماسي سرشته شده باشد. آيا او اجدادش، نسل در نسل، منظمه روحاني و تابناكي بودند كه چراغ دل را به آتش عشق حق زنده نگهداشته بودند. دلدادگاني رها از تعلق خاك، و رهروان راهي كه مقصد ان بحر توحيد بود.
جلال‏الدين در چنين محيطي سر برافراشت و از همان آغاز كودكي، زبانش با لفظ مبارك الله آشنا و دلش از عشق به حضرت حق لبريز شد. گفته‏اند كه هنگام مهاجرت از بلخ، مولانا نج ساله بود. در مسير هجرت، عطار، عارف شوريده نيشابور پس از ديدار مولانا و پدرش بهاء‏ولد (سلطان العلما)، آينده درخشان معنوي جلال الدين را به وي گوشزد كرد و كتاب الهي نامه خود را همچون يادگاري مقدس به مولانا هديه داد.
جلال الدين از اوان كودكي تا آن هنگام كه دانشمندي محترم و محبوب در شهر قونيه به شمار مي‏رفت، با اهل عرفان و طريقت آشنايي و دوستيها داشت و با اساس و اصول نظري و فكري آنان نيز بيگانه نبود؛ اما در وي، از آن شور و شعله دروني كه بعدها جانش را به آتش كشيد و به سماع عافيت سوز روح مبتلايش كرد، خبري نبود.
علم معقول و منقول زمانه‏اش را به نيكي آموخته بود، مريدان و شاگردان بسياري داشت، امين مردم و معتقد خاص و عام و مرجع ديني شهر به شمار مي‏رفت؛ اما، ... اما هنوز با آن راز مقدس و سر اكبر بيگانه بود و زندگي‏اش همچون ديگران و در سايه مي‏گذشت.
او برجستگيها و ويژگيهايي داشت كه بسياري، آرزويش را داشتند؛ خصايصي كه او را گاه در مظنه رشك و حسد ـ حتي بزرگان ديگر ـ قرار مي‏داد. اما تقدير بر اين بود كه اين ظرفيت كشف نشده، از وهم سرابهاي گول زن و فريبنده به آتشي برخيزد و عاقبت اين آتش رسيد و چه صاعقه‏وار...
در بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادي الاخر 42 ه . ق شمس الدين تبريزي به كسوت بازرگانان وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان منزل كرد. صبحي، شمس در دكه‏اي نشسته بود. مولانا در حلقه مريدان، در بازار پيش مي‏آمد و خلايق از هر سو به دستبوسي او تبرك مي‏جستند.
او همه را مي‏نواخت و دلداري مي‏داد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف كرد و در دكه ديگري كه رو به روي او بود، نشست. در هم نگريستند؛ صاعقه‏اي در صاعقه‏اي، بي‏هيچ سخن.
مدتي گذشت. سؤالي از سوي شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت. رو سوي هم پيش آمدند، دست دادند و يكديگر را در آغوش كشيدند و... شش ماه در حجره شيخ صلاح الدين زركوب خلوت گزيدند و به بحث نشستند.
در اين شش ماه، تنها صلاح الدين اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از اين خلوت شش ماهه بود كه سجاده نشين با وقار قونيه بر مناصب و مظاهر رسمي پشت پا زد و دست افشان و پاي كوبان، ترانه خوان عشق شد.
مدرس مدارس ديني قونيه اينك شوريده‏اي غريب بود كه انبوه جماعت با درد و داغش بيگانه بودند. طوفاني سهمگين درياي وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگي دوباره‏اي را بازيافته بود:
مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
گفت كه سرمست نيي، رو كه از اين دست نيي
رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم
گفت كه تو شمع شدي، قبله اين جمع شدي
جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم
گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري
شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم
شاگردان و مريدان، حضور شمس را در كنار مولانا برنتافتند. شمس، استادشان را از آنان گرفته بود. پس، به جهل و تعصب در آزار او كوشيدند. شمس به اعتراض قونيه را به مقصد شام ترك كرد. شاگردان مولانا اميد به تغيير رويه‏اش داشتند، اما نه تنها چنين نشد، بلكه فراق شمس زخمي در جان مولانا بود و دلشكسته و پريشان، ديدار او را انتظار مي‏كشيد... عاقبت پس از مشخص شدن محل سكونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عده‏اي ديگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقي پدر و پشيماني مريدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونيه راضي سازند.
شمس به قونيه بازگشت؛ اما ... واقعه تكرار شد؛ زيرا آرامش و متابعت مريدان ديري نپاييد. شمس آزرده خاطر، سيمرغ‏وار به سرزمين بي‏نشاني پركشيد. مولانا در فراق يار گمگشته، جستجو‏ها كرد و انتظار كشيد. چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبري نبود...
مولانا و شمس مكمل يكديگر بودند. بيهوده نبود كه شمس مي‏گفت: «خوب گويم و خوش گويم. از اندرون روشن و منورم، آبي بودم برخود مي‏جوشيدم و مي‏پيچيدم و بوي مي‏گرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد. اكنون مي‏رود خوش و تازه و خرم».
«اين زخم بود كه از شراب رباني، سر به گل گرفته، هيچ كس را بر اين وقوفي نه، در عالم گوش نهاده بودم مي‏شنيدم. اين خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر كه را از اين فايده رسد سبب مولانا بوده باشد، حاصل، ما از آن توايم و نور ديده و غرض ما فايده‏اي است كه به تو بازگردد.»
شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت.
و اين، جوهره تعليمات شمس بود كه اگر «در سايه ظل الله درآيي، از جمله سرديها و مرگها امان يابي، موصوف به صفات حق شوي، از حي قيوم آگاهي يابي، مرگ تو را از دور مي‏بيند مي‏ميرد، حيات الهي يابي، پس ابتدا آهسته تا كسي نشنود، اين علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصيل شش هزار سال كه شش بار عمر نوح بود، برنيايد. آن صدهزار سال چندان نباشد كه يك دم با خدا برآرد بنده‏اي به يك روز.»
باري، چه مي‏توانيم گفت درباره عارفي كه پيش از آن كه سوداي شعر و شاعري داشته باشد، جوياي زباني است عاري از شائبه «حرف» و «گفت» و «صوت»؛ كه اين همه حجاب راه پرمخاطره وصلند:
حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم
و اگر سرچشمه فياض شعر است، نه بدان سبب است كه تعلق شاعري را بر خويش پذيرفته است؛ بلكه عشق يار است كه به جوشش آورده، و درد دوري و اشتياق غزلخوانش كرده است. مولانا ادعاي شاعري ندارد، از شعر گفتن سود و بهره‏اي نمي‏جويد؛ شعر مشغله ذهني او به معناي معمول امروزي نيست، شعر نمي‏گويد تا شعري گفته باشد، بي‏قراري روح و شرح مكاشفات و سرشار شدنهاي پياپي‏اش از سرچشمه‏هاي عالم خيال بي‏آن كه او خواسته باشد، بر زبانش به شيوه‏اي كه شعرش مي‏نامند، جاري مي‏شود.
او مسيل اين بارشهاي قدسي است. شعر او حاصل كوششهاي طاقت‏فرساي شخصي در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازي با الفاظ نيست، شعر او جوشش دل است؛ هديه خداست؛ سرود غيبي است؛ خوراك فرشته است؛ چرا كه حاصل سماع روح در لطيفترين و سبكترين حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوي مبدأ متعالي است:
سخنم خور فرشته‏ست، من اگر سخن نگويم
ملك گرسنه گويد كه بگو خمش چرايي
غزليات «شمسي» مولانا به تمامي، حاصل و ثمره چنين فضايي است. در مواجهه با اين اشعار ما با شاعري نه به شيوه معمول سر و كار داريم؛ اشعاري كه به لحاظ حس و حال و شور و هيجان در تمام طول تاريخ شعر فارسي بي‏بديل و منحصرند؛ اشعاري كه به درستي و راستي، همراه و همگام با ضرباهنگ دروني سراينده آن شكل گرفته‏اند، بي‏آن كه شاعرش در قيد لفظ و زبان خاصي مانده باشد.
غزليات مولانا از «جان» و «آن» ويژه «مولوي وار» برخوردارند؛ و درك و درريافت «آن» اين غزليات جز با همراهي و شركت در تجربه دروني شاعر به دست نمي‏آيد. به مدد برخي از اصول زبان شناختي و تشريح بي «آن» و «جان» آثار او، ابعاد گوناگون و حقيقي آثارش همچنان ناشناخته خواهد ماند. سخن او چيزي ديگر و سرچشمه‏هاي شعرش از عالمي ديگرند.
دانستن اين كه در سخن او چه نوع موسيقي و قوانيني وجود دارد و استعاره‏هايش از كدام سنخند و هنجارگريزيهايش از چه نوعند، مشكل ما را در شناخت حقيقت شعر مولانا حل نمي‏كند؛ بلكه فقط شناختي سطحي از ظاهر كلام او را براي ما ميسر مي‏سازد. حال آن كه بزرگواراني همچون مولانا، همواره منكر چنين دلبستگي‏هاي ظاهري در زندگي بوده‏اند:
رو به معني كوش اي صورت پرست
زان كه معني بر تن صورت پرست
بيان اين نكته به معناي عدم آشنايي مولانا با اصول و موازين شعر و ادب نيست؛ بلكه به گواهي ناقلان و آثارش، وي هنگام سرودن اين شعرها از هوشياري و منطق حسابگرانه آدمهاي معمولي و شاعران معمولي به دور بوده است. نه وزن براي شعرش انتخاب مي‏كرد و نه براي ريتم و نوع بيان و تركيبات و تخليش حساب و كتاب منطق شعري زمانه خود را به كار مي‏گرفت.
آنچه مسلم است اين كه وي اكثر آثارش را در اوج هيجانات روحي، طوفانهاي دروني، سماعهاي آني، حالها و جذبه‏هاي ناگهاني سروده است؛ يعني لحظاتي كه شاعر از خويش بر مي شده است؛ لحظاتي كه سينه‏اش گشاده‏تر و گره‏هاي زميني از زبانش بازتر مي‏شده است؛ براي بيان دردهاي بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب: «آفتاب است كه همه عالم را روشنايي مي‏دهد، روشنايي مي‏بيند كه از دهانم فرو مي‏افتد، نور برون مي‏رود از گفتارم، در زير حرف سياه مي‏تابد! خود اين آفتاب را پشت به ايشان است، روي به آسمانها و روشني زمينها از وي است. روي آفتاب با مولاناست؛ زيرا روي مولانا به آ‏فتاب است.»:
رستم از اين نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا
زنده و مرده وطنم نيست به جز فضل خدا
رستم از اين بيت و غزل، اي شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن، مفتعلن كشت مرا
قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر
پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا
آينه‏ام، آينه‏ام، مرد مقالات نيم
ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما
ديگر اثر سترگ مولانا، مثنوي معنوي است كه به حق قرآن عجم مي‏خوانندش. اين مثنوي حاصل نشستها و جلساتي است كه مولانا با خويشاوندان روحاني‏اش در طي چهارده سال داشته است.
حضور معنوي حسام‏الدين چلپي در اين جلسات، انگيزه‏اي بود تا نهفته‏هاي دروني مولانا بجوشد؛ كلام پويايش در بستر زمان جاري شود؛ و معاني مناسب در اين جلسات به اقتضاي حال و مقال به ذهنش تداعي شود.
تداعي معاني و توالي گفتار در سخن مولانا به گونه‏اي است كه مجال بازگشت به آغاز كلام را ندارد. آموخته‏هاي سالهاي جواني و تجربيات سفرها و جستجوها، در كارخانه ذهن او با لحظات پرشور عرفاني در لحظه و وقت آميخته مي‏شوند.
اين آميختگي به گونه‏اي است كه مثنوي را از محدوده يك منظومه تعليمي و صوفيانه به درمي‏كشد و آن را تبديل به گزارش تجارب معنوي شاعر مي‏كند. تجلي حالات و آنات مرموز و ناشناخته كه در زندگي مولانا صورت انفجار احساسات به خود مي‏گيرد، كلام مولانا را به دايره‏اي بيرون از محدوده تاريخ پرتاب مي‏كند.
معارف عرفان اسلامي در جريان سيال ذهن مولانا مي‏جوشد و در عرصه امكان سخن، مجال ظهور مي‏يابد. هر سخني، سخن ديگر را تداعي مي‏كند؛ قصه‏اي در قصه‏اي، نكته‏اي در دل نكته‏اي ديگر و بدين گونه است كه هزار توي مثنوي در ساختار شرقي وحدت در عين كثرتش شكل مي‏گيرد.
«تمثيل» مهمترين صورت بياني در مثنوي است. شاعر به مدد تمثيل، ظريفترين و گاه پيچيده‏ترين نكات عرفاني را براي مخاطب، ملموس و دريافتني مي‏كند. بي‏شك، هنگامي كه معاني مجرد و انتزاعي به مدد عناصر محسوس و در دسترس، آن هم به گونه حكايت و داستان بيان شوند، علاوه بر تأثير دو چندان بر عموم مخاطبان ناآشنا با اين مباحث، از جذابيت و دلپذيري خاصي نيز برخوردار خواهند بود.
ظرفيت بياني تمثيل به گونه‏اي است كه هر كس به فراخور درك و استعدادش مي‏تواند معاني مورد نظر شاعر را دريافت كند. اين شيوه بياني از ديرباز كاربردهاي وسيعي در شعر عرفاني و از جمله در آثار سنايي و عطار داشته است. همچنين مثنوي مولانا به لحاظ ساخت، در واقع خلف صالح مثنوي‏هايي همچون «حديقة الحقيقه» سنايي و «منطق الطير» عطار و... است. و البته هر سه اين بزرگان از نظر معرفت شناسي و شيوه‏اي كه در درك هستي داشته‏اند. يگانه‏اند؛ چنان كه احمد افلاكي در «مناقب العارفين» آورده است كه مولانا «... فرمود كه هر سخنان عطار را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به جد خواند، اسرار سنايي را فهم كند و هر كه سخنان سنايي را به اعتقاد مطالعه نمايد، كلام ما را ادراك كند و از آن برخوردار شود و برخورد.»
باري، شش دفتر مثنوي فراقنامه مولاناست، كه ني وجودش از نيستان عالم علوي بريده شده است؛ آواز محزون ني يادآور همين جدايي است؛ و...
ني حديث هر كه از ياري بريد پرده‏هايش پرده‏هاي ما دريد
ني حديث راه پر خون مي‏كند قصه‏هاي عشق مجنون مي‏كند
از نمونه آثار مولانا:

روز و شب را همچو خود مجنون كنم

در هوايت بي‏قرارم روز و شب سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خو مجنون كنم روز و شب را كي گذارم روز و شب؟
جان و دل از عاشقان مي‏خواستند جان و دل را مي‏سپارم روز و شب
تا نيابم آن چه در مغز منست يك زماني سر نخارم روز و شب
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد گاه چنگم گه تارم روز و شب
مي‏زني تو زخمه و بر مي‏رود تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيي كردي بشر را چل صبوح ز آن خمير اندر خمارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو در ميان اي قطارم روز و شب
مي‏كشم مستانه بارت بي‏خبر همچو اشتر زير بارم روز و شب
تا بنگشايي به قندت روزه‏ام تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اي جان تو انتظارم، انتظارم روز و شب
تا به سالي نيستم موقوف عيد با مه تو عيدوارم روز و شب
ز آن شبي كه وعده كردي روز وصل روز و شب را مي‏شمارم روز و شب بس كه كشت مهر جانم تشنه است ز ابر ديده اشك بارم روز و شب



مثنوی معنوی
مولانا از معدود شاعرانی است که کتاب معروفش مثنوی معنوی را نه با یاد خدا، که با بیت معروف «بشنو این نی چون شکایت می‌کند/از جدایی‌ها حکایت می‌کند» آغاز می‌کند. در مقدمه‌ی کاملاً عربی مثنوی معنوی نیز که به انشای خود مولانا است، این کتاب به تأکید «اصول دین» نامیده می‌شود («هذا کتابً المثنوی، و هّو اصولُ اصولِ اصولِ الدین»).

رباعیات
مولانا در کنار «دیوان شمس» و شعرهایش در «مثنوی‌معنوی»، رباعیات عاشقانه‌ای نیز سروده است که می‌گویند پس از خیام از بی‌پرده‌ترین رباعیات به زبان فارسی است. پژوهندگان به ظن قوی بسیاری از رباعیات وی را از او نمی‌دانند.
نمونه‌ای از رباعیات وی چنین است :

عشق از ازل است و تا ابد خواهدبود جوینده عشق بی‌عدد خواهدبود
فردا که قیامت آشکارا گردد هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود

عشق آمدوشدچوخونم اندررگ وپوست تاکرد مرا تهي و پر کرد از دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت ناميست زمن باقي و ديگر همه اوست

حکایاتی عامه پسند پیرامون مولانا
• گویند که از شیخ سعدی پرسیدند زیباترین غزل فارسی کدام است؟ وی پاسخ داد:
هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست ما به فلک می‌رویم عزم تماشا کراست
که از دیوان غزلیات شمس مولوی است.

• گویند آخرین غزلی که مولوی سروده است این غزل است که در بستر مرگ سروده است و فرزندش آن را انشا کرده است:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

• گویند که سر مطلع مثنوی را مولوی چنین سروده بوده است:
بشنو این نی چون شکایت می‌کند از جدایی‌ها حکایت می‌کند
اما شاگردان او که "نی" را کنایه از حضرت مولانا می دانسته اند، شعر را چنین کتابت می کرده اند:
بشنو از نی چون حکایت می‌کند از جدایی‌ها شکایت می‌کند
زیرا هیچ کدام به مقام نی (= نیستی، فنا) نرسیده بوده اند.


بیرون شدن از بلخ
طبیعی است که مخالفان صاحب نفوذ در صدد چاره جویی بر می آیند تا رقیب را که سری بی ترس و زبانی گزنده دارد خاموش سازند. عمله و اکره خود را به دفع زحمت مزاحم می فرستند و به مثنی رند عالم نمای بلخ که باید در کارنامه بلخ حکیم سنایی آنان را شناخت سیم می دهند تا او را بی حخرمت کنند و برنجانند. نتیجه حاصل می شود ، وی رنجیده خاطر از خوارزمشاه و هیئت حاکمه آن دیار و بیمناک از هجوم مغولان به عزم زیارت کعبه از بلخ حرکت می کنند ، در نیشابور چند روزی را در مصاحبت عارف بزرگ خراسان شیخ فریدالدین عطار کتاب «اسرارنامه» را به مولانا که در آن زمان نوجوان و همراه پدر بوده هدیه می دهد و به بها والد می گوید: «زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند».
در حدود سال 618 بود و بها والد هنوز در راه ، که خبر سراز بر شدن لشکر جراّر و بی شمار مغول را به بلخ شنید.

منزهم گشت لشکر اسلام
گشت آن از آن قوم بی حد و بسیار
کرد تاتار قصد آن قوام
بلخ را به ستدو به زاری زار



بها الدین ولد به اتفاق همراهان روی به بغداد نهاد ، هنوز هم بین علمای دین مرسوم است که عالم بزرگ شهر از عالم معتبر تازه وارد استقبال می کند و به دیدار او میش تابد ، بنا به همین رسم ، شیخ شهاب الدین سهروردی مصنف «عوارف المعارف» که شیخ اجل وی را «پیر دانای مرشد» خوانده است به استقبال سلطان العلما رفت، و با حرمت او را به بغداد وارد ساخت و مقدمش را گرامی داشت ، اما اقامت وی بطول نانجامید و بعد از چند روز رهسپار مکه شد ؛ و چون مناسک حج پایان گرفت به شام و سپس به روم رفت ، و مدت هفت سال در شهر لارنده اقامت گزید ، زیرا که از رفتار نابخزدانه عامیان و ظاهر ببنان بلخ و خوارزمشاه و اطرافیان او چندان آزرده خاطر شده بود که رغبت بازگشت به بلخ را نداشت ، و این «غوغلی عوام» در سراسر تاریخ فضاحتها و خرابیها و زشتی ها ببار آورده است. هم در لارنده بود که مولانا به فرمان پدر متاهل و صاحب دو فرزند شد. بها الدین محمد معروف به سلطان ولد ، و علاالدین محمّد.
بهاء ولد سپس به قونیه رفت و تا پایان عمر در این شهر به تدریس طالب علمان و تعلیم و تربیت فرزند و ارشاد مستعدان مشغول بود و مردم از محضر او بهره می بردند، و چون به سال 628 وی را از دست دادند از مولانا خواستند تا به جای پدر بنشیند و به وعظ و ارشاد پردازد. مولانا که در این زمان بیست و چهار ساله بود مدت یک سالی به امور شرعی مردم مشغول گردید.
برهان محقق و مولانا
در همین اوان سید برهان الدین محقق ترمذی که پس از هجرت بهاء ولد به زادگاه خود رفته و منزوی شده بود به قونیه آمد و از در گذشت شیخ آگاه شد.در آن زمان که جلال الدین محمد کودک بود ، بها والد تربیت او را به عهده برهان الدین نهاده بود.
بنابراین سابقه سید به تربیت شیر زاده خویش همت گماشت ، مولانا هم با اشتیاق تمام و به راهنمایی آن مربی آگاه به مجاهدات علمی و تربیت معنوی مشغول گردید.

همچو مرده به پیش او افتاد
گریه اش برد و کان خنده اش کرد
شد مریدش زجان و سر بنهاد
پیش او چون بمرد ، زنده اش کرد


مولانا به اشارت محقق ترمذی به حلب و دمشق رفت و چند سال در آن نواحی که مرکز وجد و حال و محل اجتماع بزرگان تصوف و دانش بود به تحصیل علوم متداول زمان و تکمیل مراتب معنوی و باطنی عمر گذاشت و به قونیه بازگشت ، و باز به دستور سید به ریاضت و چله نشینی پرداخت و به مرتبه ای رسید که سید برهان الدین «سر به سجده شکر نهاد و حضرت مولانا را در کنار گرفت و بر روی مبارک او بوسه ها اقشان کرد.. و گفت در جمیع علوم عقلی و نقلی و کشفی و کسبی بی نظیر عالمیان بودی» و اکنون «در اسرار باطن و سرسبر اهل حقایق و مکاشفات روحانیان و دیدار مغیبات انگشت نمای انبیا و اولیا شدی» اینک وقت آن رسیده بود که سید آخرین اسرار و وصایای مفید و لازمی را که از شیخ و پیر خود آموخته بود به پیرزاده کمال یافته خویش بسپارد ، این کارها نیزر انجام پذیرفت و اجازه یافت تا به ارشاد طالبان و دستگیری مستعدان بپردازد.
این تعلیم و تعلم مدت نه سال طول کشید.

تا که شد مثلف او به قال و به حال
زانکه یکدل بدند در معنی
بود در خدمتش بهم نه سال
همسر و سر شدند در معنی



افکار و عقاید برهان محقق
این سید وارسته که حعلاوه بر مقامات معنویش به سبب ارشاد و تربیت جلال الدین محمد هم مورد محبت و احترام دوستاران مولاناست ، کتب مشایخ و مقالات عرفات بسیار خوانده در تصوف علمی و عملی هر دو صاحب مسند بوده است ، چون اشراف بر ضمائر و خواطر داشته است ، مریدان و شاگردانش او را داننده راز و «سید سردان» می خوانده اند. به حکیم سنائی سخت وابسته بوده است و در سخنان خود که گردآوری شده و موجود است. به اشعار وی فراوان استناد کرده است. این معارف یا مقالات که تاکنون به چاپ نرسیده حاوی «اسرار عبادات و تاویل آیات و احادیث و رموز فقر و دقایق سلوک» است ، که «از حیث اسلوب و طرز تعبیر به کلمات قصار شباهت دارد» جمله های دراز و مطول در آن کمتر دیده می شود ... و با وجود ایجاد و اختصار بسیار شیوا و دلکش و فصیح ، و جمله بندی و ترکیب عبارت محکم و قوی افتاده و مانند کفتار اغلب صوفیان سحر آمیز و دلربا و موثر است
معاصران او به مقامات باطنیش معترف بوده اند ، در سخنان مولانا یک جا به این حالات یا به تعبیر مولانا «درد و مجاهده و عمل» اشاره شده است: «شیخ الاسلام ترمذی می گفت: سید برهان الدین قدس الله سره العظیم سخنهای تحقیق خوب می گوید ، از آن است که کتب مشایخ و اسرار و مقالات ایشان را مطالعه می کند ، یکی گفت: آخر تو نیز مطالعه می کنی ، چونست که چنان سخن نمی گویی؟». و شیخ الاسلام پاسخ می دهد که :
«او را دردی و مجاهده و عملی هست». و مولانا از زبان آن «یکی» می گوید: «آنرا چرا نمی گویی و یاد آوری؟»
برای شناختن سبک تربیت و اندیشه سید در امور اخلاقی و عرفانی ، مولانا بیانی دارد که خواندنی است. «سید برهاتن الدین محقق قدس الله سرع العزیز سخن می فرمود» یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم ، گفت : تا ببینم که آن «فلان» چه کسی است ، او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند؟ اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته ، زیرا که این سخن نماند ، و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند ، این همه عرض است ، و اگر به فعل شناخت همچنین ، و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد». از تعبیرات گرم مولانا پیداست که محقق ترمدی در نظر او دارای موقع و مقامی شامخ و معنوی بوده است:

رو چو برهان محقق نور شو
چونکه گفتی بنده ام سلطان شدی
پخته گرد ، و از تغیر دور شو
چون ز خود رستی برهان شدی


سید برهان الدین به ملامتیان و قلندران با دیده احترام و تحسین می نگریست و مانند شیخ خود بها الدین ولد با فلسفه مخالف بود و می گفت : «فیلسوفان و حکیمان به دانش حقیقی دست نیافته اند. فخر رازی به دوازده علم وقوف دارد ولی هنوز از آن علوم وارسنتگی نیافته و آنها را از یاد نبرده است»
سلطان ولد گوید: هر کسی به قدر فهم خود از مقامات سید آگاه شد و او را چنانکه او بود فقط خداوند شناخته است:

همچو حق آشکار و پنهان بود
آن قدر دید کو توانتش
جز خدا هیچکس نداشته است
زبده اولیای یزدان بود
هر کسی قدر خویش دانستش
زانکه احوال او چنان کان هست



سید برهان الدین محقق بعد از آنکه مولانا را از هر حیث کامل دید به عادت دیرین خویش به شهر دیگری رفت و انزوا و گوشه گیری اختیار کرد ، و سرانجام به سال 638 دیده از جهان فرو بست ، مولانا و یاران و مریدان وی ، از او با عناوین احترام آمیز «سید اقطاب» و «زبده اولیا و عارفان» و «عارف کامل مدقق» و «فخز اولیا و کاملان» یاد کرده اند. از آنچه درباره اش نوشته اند و از افکارش خوانده می شود پیداست که در علوم ظاهری و مقامات انسانی ، مردمی تمام بوده است.

مولانا و تدریس و ارشاد
بعد از د رگذشت آن استاد ، مولانا مدت پنج سال در کار ارشاد و موعظه و تدریس بود و جمعی کثیر از محضر او کسب فیض می کردند ، در این مدت مولانا چا اندیشه هایی در سر داشته نمی دانیم ، ولی حوادث بعدی به ما می گوید که او نتوانسته است در آن زندگی دانشمندانه دل ببندد و مانند غالب فقیهان و متشرعان ، عمر را به خوش گفتن ، خوش خفتن ، خوش خوردن ، تن پروردن و آسوده زیستن سپری سازد ، زندگی معمول و متعارف همگان به او «کام» نمی داده است. گویی در انتظار مربی جسور و بی پروا بوده است که از جلال الدین محمد دانشمند و فقیه ، متفکر و سخنور بلند آوازه ای بسازد که مانند آفتاب ، قرنها از پی نور بپراکند ، و از پرتو اندیشه های تابناک او جهانی روشن گردد. مقدر چنین بود که او قهرمان داستانها شود ؛ مگر نا از دوران کودکی گزارشهای جذاب و پر ماجرای زندگی حلاج و ب یزید و ابراهیم ادهم و این قبیل افراد زبده و استثنائی را شنیده بود؟ مگر نه این سخنان از همان اوان برای او پر جاذبه و شوق انگیز بود؟ مگر نه پسر او مربی او از ظاهر بینان بیزاری می نمودند؟ ... علاوه بر همه اینها ، مگر نه« سید سردان» مرشد و مربی وی آمدن کسی را به او مژده داده بود؟.






















شمس تبریزی

شمس الدین محمد بن ملکداد نبریزی در شهر تبریز بدنیا آمد و از همان دوران کودکی ناآرام بود و رفتاری داشت که موجب اضطاب پدر می شد و او در جواب پدر می گفت: ما از دو جنسیم و مثال آورد که تخم مرغابی را چون در زیر مرغ خانگی بگذارند جوجه ها بزرگ و بزرگتر شده به حکم طبیعتبه آب می زنند و مادر که شنا نمی داند در کناره جوی مانده از غرق شدن جوجگان خود به هراس می افتد و متوحش می شود ، نه می تواند مانند جوجه ها در آب رود ، نه دلش آرام میگیرد که آنها را در آب بیند ، حال من و تو بر این منوال است: «تو با من چنانی که خایه بط را زیر مرغ خانگی نهادند ، پرورد و بط بچگان گلان ترک شدند ، با مادر به لب جو آمدند ، در آب در آمدند.
مادرشان مرغ خانگی است. لب لب جو می رود ، امکان در آمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا میبینم مرکب من شده است و وطن و حال من اینست. اگر تو از منی یا من از توام درآ در این دریا و اگرنه بروبر مرغان خانگی.»
این سخنان را شمس خود گفته است و در راه شناختن وی موثر و مفید پیدا است که از زمان کودکی ، با دیگر کودکان تفاوتهایی داشته است.
پدرش مردی پاکدل و با ایمان بوده و همینکه سخنی بر زبان میرانده است به گریستن می پرداخته و قطرات اشک بر رخسار و محاسن او روان می گشته است. اما از داشتن شور و عشقی که شمس خواهان و جویای آن می بوده بهره ای نداشته است. از او این سان یاد می کند: «نیک مردی بود و کرمی داشت. دو سخن گفتی ، آبش از محاسن فرو آمدی ، الا عاشق نبود. مرد نیکو کار دیگر است و عاشق ، دیگر»

ازبکی دست توبی دستی دگر؟
آب هم نالد که کوآن آب خوار؟
هیچ بانگ کف زدن آِد به در
تشنه می نالد که کوآّب گوار؟





شمس و مولانا در خلوت
مولانا بعد از ملاقات با شمس ، محراب و منبر و مرید و درس و شاگرد ، همه و همه را وداع گفت و «یکسره بر هر چه که هست ، چارتکبیر» زد و «در خلوت به روی غیر» ببست. از سخنانی که این دو در خلوت گفته اند و شنیده اند کسی آگاهی ندارد و آنچه را هم که به تقریبی دریافته ایم هنوز امکان بازگو کردنش نیست. در آثار مولانا بخصوص مثنوی وفیه ما فیه بخشهایی است که طرح و رنگی از مشافهه آن دورادارا است ورنه رمزها و رازهائی که «آگاهان» با هم دارند و آموختنی ها ئی که می آموزند هیچگاه ثبت دفتر نمی شود و از خلوت آنان خبری به بیرون نمی رسد لیکن از شیفتگی و دگدگونی بی سابقه مولانا و «از همه باز آمدن» و با شمس نشستن و توجه و تاکید بر اینکه «هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود» معلوم است که سخنان شمس از جنس سخنان کهنه متداولا و گیش پا افتاده نبوده است. سلطان ولد گوید شمس ، مولانا را به دنیای عجبی راهبر شد که هیچکس بخواب هم ندیده بود و ملانا دوباره به آموختن پرداخت و آنچه فرا گرفت «علم نو» و «سخن تازه» بود.




که ندید آن بخواب ، ترک و عرب
درس خواندی بخدمتش هر روز
مقتدا بود مقندی شد باز
علم نو بود کو بوی بنمود
دعوتش کرد در جهان عجب
شیخ استاد گشت نوآموز
منتهی بود مبتدی شد باز
گر چه در علم فقر کامل بود


به قریه رواتیاتی که از خصوصیات و خلقیات شمس باقی مانده است می توان دریافت که آن رند علمسوز از جمله کسانی است کهب به اصطلاح معروف بی گدار به آب نمی زند. از آنجا که وی واعظ و فقیه و فلسفی و صوفی و این قبیل ها را دیده و آزموده و از همه مایوس شده و سرخورده است به سهولت کسی را هر چند از مشایخ نامدار زمان باشد به هم صحبتی بر نمی گزیند. گفت و گوئی که در زیر می آوریم حاوی معنی دقیقی است زیرا که این گونه مکالمات بین اهل طریقت مرسوم و معتاد بوده است.
شیخ اوحدالدین کرمانی در بغداد به شمس می رسد و به دنبال گفت گوهانی اشتیاق خود را به هم صحبتی با شمس ابراز می کند. شمس می گوید: به صحبت من طاقت نداری. او حدالدین اصرار می ورزد. شمس پاسخ می دهد:


- بشرطی که علی ملا الناس در میان بازار با من نبید (= باده) نوشی کنی
اوحد: هیچ نتوانم
- از برای من نبید خاص توانی آوردن؟
اوحد: نتوانم
- وقتی که من نوش کنم با من مصاحبت توانی کردن؟
اوحد: نی ، نتوانم.
شمس بانگی بر وی می زند که : از پیش مردان دور شو.
در ملاقات شمس، حادثه بدین ترتیب ثبت شده است که اوحدالدین «روزی گفت چه باشد اگر با ما باشی؟» گفتم بشرط آنکه آشکارا را بنشینی و شرب کنی پیش مریدان، و من نخورم. گفت «تو چرا نخوری» گفتم: تا تو فاسقی باشی نیکبخت ، و من فاسقی باشم بدبخت. گفت: «نتوانم» بعد از آن کلمه ای گفتم سه بار دست بر پیشانی نهاد
شبیه این مرحله امتحانی راغ در مورد مولانا از خاطرات سلطان ولد روایت کرده اند:
«مولانا شمس الدین بطریق امتحان و ناز عظیم از حضرت والدم عظم الله ذکره شاهدی التماس کرد. پدرم حرم خود کراخاتون را که در جمال و کمال جمیله زمان و ساره ثانی بود و در عفت و عصمت مریم خود ف دست بگرفته در میان آورد. فرمود که : او خواهر منست ، بلکه نازنین پسری میخواهم که بمن صحبت ند. مولانا سلطان ولفد را که یوسف یوسفان بود پیش آورد و گفت: امید آنست کهب ه خدمت و کفش گردانی شما لایق باشد. فرمود که او فرزند دلبند من است حالیا اگر قدری صحبا دست دادی ، اوقات ؛ بجای آب استعمال می کردم که مرا از آن ناگزیرست. همانا که حضرت بنفسه بیرون آمده دیدم که سبوئی از مرحله جهودان پر کرده بیاورد و در نظر او نهاد. دیدم که مولانا شمس الدین فریاد آورد و جامه ها را بخود چاک کرده سر در قدم پدرم نهاد و از آن قوت مطاوعت امر پیر حیرت نموده فرمود که: بحق اول بی آخر که از ابتدای عالم تا انقراض جهان مثل تو سلطانی در جهان وجود نه آمده و نه خواهد آمدن.»








معتقدات شمس
این گونه آزمایشها در تصوف مرسوم است تا جرات و جسارت و از خود گذشتگی سالک در مبارزه و میزان اعتقاد و سر سپردگی او به پیر معلوم شود. پیر هر چه کند به اعتقاد سالک کاریست خدایی ، رهبرست و رهدان و آنچه کند عین صواب. غرض از این اشارت آنکه بخشی از تربیت و سلوک درویشی باز گفته و نموده شود که منظور شمس نیز بفرض وقوع حادثه و صحت واقعه همین بوده است ورنه شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی می گفت و گومردیست پاکنهاد ، منزه ، یگانه و معتقد که ساحت وی از شائبه این قبیل امور نازل دنیوی بدور و مبرا است و در این باره احترام و اعتقاد بی چون و چرای مولانا به شمس و سخنان واضح و تاویل ناپذیر خود او ، خواناترین مهر تایید این عصمت و ایمان است: «بالای قرآن هیچ نیست ، یالای کلام خدا هیچ نیست.» بعد از ابراز این رای صریح به بیان آثار و برکاتی می پردازد که بر تلاوت قرآن مترتب است: «قرآن خواندن دل را صاف کند زیرا از انبیا یاد کنی و احوال ایشان ، صورت انبیا بر روح تو جکع می شود و همنشین شود.» سپس نشئه و فیضی را که از کلام خدا می گیرد با این بیان لطیف و کوتاه بزبان می آورد: «صد هزار خم خمر آ« نکند که کلام رب العالمین کند.» و درباره پیامبر اسلام ، سخن او لبریز از ایمان و ستایش است: «جز بدست و دل محمد نیست حل و عقد خزانه اسرار.» در اینجا اندکی به حاشیه می رویم تال متن را روشنتر بنگریم:
رساله قشیریه از جمله متون معتبر و مهم تصوف است و حاوی اصول و آداب طریقت ، اثر ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری قوچانی (376-465) است و اهمیت و اعتبار آن در این است که پیران قوم و مشایخ بزرگ مانند شیخ نجم الدین کبری پیر مغزز درویشان و استاد نامدار صوفیان ، شیخ فرید الدین عطار پیشوای ارباب تصوف خراسان و علی بن هجویری غزنوی نویسنده کشف المحجوب بدان نظر داشته اند اما شمس که یا مکتب و مشرب خاص خود رودرروی قشیری قرار دارد و با بی اعتنایی به اثر او می نگرد. و می گوید: «کمترین چیزی از آن مصطفی ندهم بصد هزار ساله های قشری و قریشی و غیر آن بی مزه اند ، بی ذوق اند.» این نقد و بررسی تلخ و منفی بی سبب نیست: قشیری در دوران زندگی از شهرت ، ثروت و نفوذ وسیع برخوردار بوده ، مسند تدریس و تالیف آثاری چند ، خاندانی پر جمعیت و اهل علم ؛ شاگردانی فراوان و مشهور داشته ريال و با کمک ایادی قویو حامیان متنفذ خویش به رتق و فتق امور دنیایی می پرداخته است. طبعاً جمله این وسائل و اسباب در گسترش ابعاد شهرت و تحکیم قدرت و توسعه منطقه نفوذ در نیشابور و خراسان موثر بوده اند. وی با آنکه از اصول و مبانی تصوف آگاه است و او را از مشاهیر می دانند از حیث روش و مشرب با صوفیان وارسته آزاده کمتر شباهتی ندارد. شادروان بدیع الزمان فروزانفر استاد روشن نگر و محقق رند و آزادیش دربازره قشیری نوشته است: «وی از آن مردان آزاد فکر و بلند پرواز تصوف و رندان چالاک نیست که هرگز زندانی رسوم و حدود ظاهری نمی شدند و گام بر سر تعلیمات مسجد و مدرسه و خانقاه می نهادند و از آن سوی بشریت و نتایج و آثار آن پر و بال می گشودند و چه می توان گفت درباره کسی که تعصب او .. بجای برسد که برنای هفده ساله ای را ... با وجود پیران کهن سال... با اصرار و ابرام بر کرسی ریاست مذهب در نیابور بنشاند و ... با این و آن در آویزد و در خصومتهای محلی شرکت کند و نامه به علمای دین و شهرهای مختلف بفرستد و مردم را به مخالفت برانگیزد.» فروزانفر بعد از اشاره به راه و روش انسانی مشایخ وارسته و تمجید از دقایق و نکاتی که آنان درتربیت و ارشاد مستعدان بکار می بسته اند بر اعمال قشیری انگشت نهاده گوید: «اما نفرین و لعنت و دشنام و ناسزا و زدن و کشتن و سوختن و برکندن ، هرگز طریق صحیح تربیت نبوده و نیست و مردان حقیقت از این روش همواره بیزاری جسته اند و اجرای حدود و دره (= تازیانه) بر گرفتن و زدن را با محتسبان و عوانان رها کرده اند و بدین ترتیب جهت هر چند ما قشیری را از نظر علم و اطلاع می ستاییم ولی بناچار روش او را خلاف طریق می بینیم و گمان می کنیم که اینها هم تبعات قدرت و نفوذ مادی و اقبال عامه خلق بوده است.»
درویشی شمس با صوفیگری قشیری و همگنان او فرق دارد. درویشی شمس صاف و ساده و بی غش است و هنگامی که در گفتار به دنیا بی اعتنا می نماید در کردار نیز براستی از تعلقات دنیوی نوع تعلقات قشیری بدور است چه ، صوفیگری قشیری دنیا دارانه و از جمله وسایل و راههایی است که او را به هدفها و مقاصد دنیوش می رساند. هنگامی که شمس می گوید: «حجاب بنده از خدا تن است. تن چهار چیزیست فرج است و گاوو مال و جاه.» یا زمانی که می گوید: «علامت عارف آن است که دنیا را به نزد او خطرنبود و عقبی را به نزد او اثر نبود و ملی را به نزد او بذل نبود.» به این معنی در حد کمال نهایت احوال و اصلان است اعتقاد دارد و انچه بر زبان وی جاری می شود همانست که از ضمیر پاک و وجدان بیدار او می جوشد. مفاهیم عبارات را تا مغز استخوان حس می کند و راست می گوید. همانطور که می گوید همانطور هم عمل میکند و طبیعی است که با قشیری و اخلاف او که بر آداب و مراحل سیر و سلوک واقفند اما سخن تصوف را دستمایه اغراض و مقاصد دنیوی قرار داده ، رو دررو قرار می گیرد. تازه در دوران شمس همین تصوف عابدانه و کاسبکارانه نیز به انحطاط گرائیده است و شمس با ترویج تصوف عاشقانه به احیا درویشی راستین پرداخته است. بنابراین اگر می گوید رساله قشیری و نوع آن «»بی مزه اند ، بی ذوق اند» حق با اوست و اینک که یادها و کردارهای هر دو در سینه تاریخ ثبت شده است معلوم می شود که شمس تبریزی متدین واقعی است و – قشیری دنیا داری صرف بوده است اما در مباحث مربوط به دین هم مانند بسیاری از پیشوایان که به تبعیت عام و عوام ، حوادث از عام و عوام ، حوادث و مسائل غیر مسلم را اموری وقوع یافته و متبع می پنداردند ؛ خشکه مقدس ، قشری و خوش باور نیست. طنز گزنده و شیرین وی درباره ایوب نموداری از ذهن روشن و کنجکاو اوست: «ایوب با چندان کرم جهت آن صبر می کرد تا به آن دولت برسد ، می گویند دوازده هزار کرم بود. می گویند، من نمی گویم ، نشمرده ام ، گویی شمرده بودند. و می گویند از آن ، کرمی افتاد بر زمین ، بومی بر می گرفت بر تن خود می نهاد. آفتاب ازین نیمه تن او میزد از آن نیمه دیگر می نمود.»
زیبایی در همین است که با این دید روشن و فهم ناذد در پیروی از احکام دین و پرستش عاشقان هم فردی شاخص و یگانه است: «احوال عاشق داند خاصه چنین عاشقان را که در متابعت می روند. اگر متابعت را نشان دهم نوامیدی آید بزرگان را نیزومتابعت آنست که از امر ننالد و اگر بنالد ترک متابعت نگوید.» شمس تبریزی چندان به «عشق» امید بسته و عنایت دارد که توان گفت مذهب عشق است. بنظر او تنا پای عشق در میان نباشد نباشد هیچ کاری حتی مطربی ئو نوحه گری از پیش نمی رود:
«مطرب که عاشق نبود و نوحه گر که درد مند نبود ، دیگران را سرد کند ؛ او برای آ« باشد که ایشان گرم کند.» ولایت در اصطلاح صوفیان «قیام عبد است به حق در مقام فنا از نفس خود» و ارتقا به این مقام شامخ خاص اولیا خدا است و شمس «که در مشایخ شهر این نشان نمی بیند و اهل تعارف و مجامله هم نیست آشکارا می گوید: «معنی ولایت چه باشد؟ آنکه او را لشگرها باشد و شهرها و دیه ها ؟... نی ، بلکه ولایت آن باشد که او را ولایت باشد بر نفس خویشتن ، و بر احوالخویشتان ، و صفات خویشتن و بر کلام خویشتن و سکوت خویشتن و قهر در محل قهر و لطف در محل لطف».
درویشی در آن دوران
در دوران شمس ، درویشی عنوانی توام با احترام دارد و درویشان خود را برتر ار دیگران و بخصوص برتر از فقیهان می دانند اما در میان ایشان بسیارند افرادی که واجد صلاحیت و شایسته حرمت نیستند زیرا که لازمهع درویشی متابعت احکام ، وارستگی و پای نهادن بر سر نفسانیات ، دوری کردن از منهیات ، صفای باطن ، آزادگی ، نیکخواهی و بخصوص خدمت به خلق است و آنان فاقد این ارزشهای انسانی و معنوی هستند و شمس با ملال خاطر می گوید: «اول با فقیهان نمی نشستم ، با درویشان می نشستم ؛ می گفتم اینها از درویشی بیگانه اند. چون دانستم که درویشی چیست و ایشان کجا اند اکنون غبت مجالست فقیهان بیش دارم از این درویشان ، زیرا فقیهان باری رنج برده اند ، اینها می افند که درویشیم ، آخر درویشی کو؟» او مانند رهبر آگاه یک جمعیت متشکلی که هدف مشخص دارد و میداند چه می کند و برای چه می کند ، از کجا شروع کرده است و به کجا باید برسد با اعتماد وافر و اطمینان خاطر می گوید: « اگر دوستان بدانندی که ما در حق ایشان چه می اندیشیم ، و چه دولت می خواهیم ، ایشان ما جان بدادندی»
منع کردن سبزک
طرفه آنکه درویشان از حالت خلسه رویا سازی که سبزک و حشیش برای آنان فراهم می ساخت لذت می برند. آن عالم رویایی دو ر از دسترس و فرح بخشی را که در بیداری می بینند هر چند کاذب و موقت باشد دوست دارند. مصرف این گیاه در میان درویشان رواج یافته است اما اگر از جانب «پیر» رخصت گونه ای داده شود دغدغه خاطر از میان می رود و یاران بعد از کسب اجازه آسوده در آن عالم رویا انگیز به خلسه فرو می روند مسئله در محضر پیر طرح می شود اما او سختگیرست و برذ عواقب و زیانهای این کار واقف «گفت: حرامی خمر در قران هست ، حرامی سبزک نیست ، گفتم هر آیتی را سببی می شود آنگه وارد می شود. این سبزک را در عهد پیغمبر علیه الاسلام نمی خورند صحابه ، و گرنه کشتن فرمودی یاران ما به سبزک گرم شوند. آن خیال دیوست. دیو خود تا خیال دیو بود؟ چرا خود ، یاران ما را ذوق نباشد از عالم پاک بی نهایت ما ؟ آن مردم را چنان کند که هیچ فهم نکند ، دنگ باشد»
در هر جمعیت و تشکیلاتی «تکروی» زیانبار اسن و شمس مانند یم پایه گذار با تدبیر و لایق ، می داند که تکروی و انحراف از اصول و مقررات جمعیت ، زیانهایی به بار می آورد: «همه خلل یاران و جمعیت آنست که نگاه ندارند یک دیگر را ، باید که چنان زیند که ایشان را لاینفک دانند» با روشن بینی خاص خود ، یاران را از غرض ورزی مغرضان و نفاق افکنی آنان بر حذر می دارد «نیز سخحن چینی مغرضان را بی اثر سازند تا یکدلی و محبت دوستان پایدار بماند» از نظر اخلاق و رفتار نیز مراقب یاران است و آنان را از صحبت اهل دنیا آنان که اهل زور و زرند و اسیر هواهای نفس منع می کند:
«صحبت اهل دنیا آتش است ، ابراهیمی باید که او را آتش نسوزد».

شمس و سماع
دربین مشایخ تصوف «سماع» از جمله مسائل بحث انگیز و محل اختلاف است و شمس با نظر موافق بدان می نگرد که «خواص را سماع حلال است ، زیرا دل سلیم دارند» لیکن سماعی که او مهر تایید بر آن میزند عملی است همعنان و مرادف عبادت و نیایش پروردگار «این تجلی و رویت خدا مردان خدا را در سماع بیشتر باشد. ایشان از عالم هستی خود بیرون آمده اند. از عالمهای دگر برون آردشان ، و لقای حق پیوندد. فی الجمله سماعی است که حرام گفت . کفر است آن چنان سماع. دستی که بی آن حالت برآید ،؛ البته آن دست به آتش دوزخ معذب باشد ، و دستی که با آن حالت برآید البته به بهشت رسد. و ساعی است که مباح است و آن سماع اهل و زهد است که ایشان را آب دیده و رقت آید. و سماعی است که فریضه است و آن سماع اهل ح

مطالب مشابه ...








 زندگی نامه ی مولانا

۲۳-۸-۱۳۹۰ ۰۱:۳۹ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط senior engineer

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  کیفیت زندگی و سلامت در بیماران مبتلا به سرطان ta.soltani 0 198 ۱۲-۸-۱۳۹۲ ۰۹:۳۶ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  [مقاله] ارتباط حشرات با زندگی انسان ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 125 ۲۱-۷-۱۳۹۱ ۰۹:۳۳ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  [مقاله] دستورالعمل و‌ آيين نامه آزبست ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 134 ۹-۷-۱۳۹۱ ۰۹:۴۴ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  [مقاله] اهمیت کار در زندگی ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 395 ۹-۷-۱۳۹۱ ۰۲:۱۱ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  گوشه ای از زندگی درخشان نهضت پر ثمر و بزرگ پیشوای انقلاب اسلامی امام خميني (ره) senior engineer 0 81 ۷-۷-۱۳۹۱ ۱۱:۵۳ عصر
آخرین ارسال: senior engineer
  وصیت نامه داریوش کبیر ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 103 ۵-۷-۱۳۹۱ ۱۱:۵۵ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  وصیت نامه شهید همت senior engineer 0 115 ۴-۷-۱۳۹۱ ۰۵:۴۵ عصر
آخرین ارسال: senior engineer
  واژه نامه سیاسی ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 217 ۲۹-۱۱-۱۳۹۰ ۱۱:۱۹ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  علم و زندگی ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 134 ۲۹-۱۱-۱۳۹۰ ۱۱:۰۹ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  سوال مهم زندگی اجتماعی خیلی از ماها این است؛ چطور در یک را بطه دوستانه یا کاری درست پ ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 105 ۲۶-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان