تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روایتی از اسکندر مقدونی3

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 426
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
روایتی از اسکندر مقدونی3
چنین گویند که در آن‌وقت که اسکند بر دارای بن دارا مصاف کرد پیران کاردیده و جوانان جهان‌گزیده را بخواند و رأی و تدبیر حکیمانه و جرم و عزم پادشاهانه پیش گرفت. یکی از اصحاب لشکر و سپهسالاران گفت: «ایها الملک! دارای بن دارا آن محل نیست که پادشاه خاطر و دل خویش را در قهر و قمع او برنجاند و خشم خرد را در معرکه‌ی بزرگ، خود بزرگ گرداند.» اسکندر جواب داد که: «شیر در گرفتن روباه همان احتیاط دارد که در گرفتن گور.» چون هر دو لشکر به هم رسیدند و از جانبین مصاف کشیدند یکی از سالاران لشکر برو قصه نوشت و ازو در رأی استعانت خواست. اسکندر بر پشت قصه بازنوشت که تعبیه‌ی دوستان کمینگاه دشمنان دارید و در فرود آمدن و برخاستن از خندق و خسک برحذر باشید و جهد کنید تا باد و آفتاب را یار خویش گردانید و اندر آن حال تدبیر بر تقدیر مقدم دارید تا هزیمت دشمنان غنیمت دوستان گردد.
***
گزیده‌ی تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری (سورآبادی)؛ انتشارات دانشگاه تهران؛ ص. ۵۷۰؛ به نقل از کورش کبیر در قرآن مجید و عهد عتیق؛ دکتر فریدون بدره‌ای؛ انتشارات اساطیر؛ ۱۳۸۴؛ صص. ۱۳۷ و ۱۳۸
…و نیز خدای تعالی، علم طریق چیزها بدو [ذوالقرنین] داده بود. و دو لشکر بود او را، یکی از نور و یکی از ظلمت. لشکر نور از پیش رفتی و لشکر ظلمت از پس تا از پیش راه می‌بردی چنان‌که خواستی و از پس ایمن بودی و از دشمن. تا به روم فرورفت تا به حد مغرب. آن‌گاه بگشت به‌سوی مشرق تا به جابُلقا و جابلصا رسید و آن شهر بدو بر کنار دریای عظیم؛ هرگز آدمی بر آن قادر نشده بود که از دریا بدان راه نمی‌یافتند. وی بفرمود تا بر کنار آن دریا مناره‌ای بلند بکردند و بر سر آن مناره آیینه‌ای عظیم از آهن چینی بنهادند مقابل آفتاب تا چون آفتاب برآمد شعاع آن بر آیینه افتاد، به‌عکس باز آن شهر تافت و شأن شهر چوبین بود. آتش در خانمان ایشان افتاد ایشان به فریاد آمدند صلح خواستند…
آنگه چون ذوالقرنین همه‌ی جهان بگرفت… از مرگ یاد کرد… گفت: «وای از مرگ که آخر بباید مُرد!»
پس گفت: «هیچ حیلت نماند که نه بکردم تا جهان بگرفتم؛ اکنون شما حیلت دانید مرگ را؟» حکما وی را گفتند: «مرگ را هیچ حیلت نیست مگر آنکه آب حیوان بخوری.» گفت: «آن کجا جویند؟» گفتند: «مادیان بکر.» فرمود بیست هزار مادیان بکر برگزیدند و سواران بر ایشان نشاندند و خضر را در پیش بفرستاد تا چشمه‌ی حیوان بجوید. خضر بیافت، وی نیافت. نومید بازگشت… اجل فرارسید، به جوار حق رفت.


مطالب مشابه ...



روایتی از اسکندر مقدونی3

۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  روایتی جالب از حرکت عجیب دوقلو ها در وان حمام!+عکس ta.soltani 1 188 ۲۶-۸-۱۳۹۲ ۱۲:۰۰ عصر
آخرین ارسال: shahabsky
  روایتی از اسکندر مقدونی2 گلچین جاویددوست 0 112 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  روایتی از اسکندر مقدونی گلچین جاویددوست 0 125 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۳۸ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان