تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روایتی از اسکندر مقدونی

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
روایتی از اسکندر مقدونی
آورده‌اند که چون ذوالقرنین به ولایت چین رسید و در نواحی آن ولایت نزول نمود، نیمی از شب گذشته بود که حاجب درآمد و گفت: «رسول مَلِک چین آمده است و بار می‌خواهد.»
سکندر فرمود تا بار دادند. چون درآمد، سلام گفت و در موقفِ خدمت و مقام طاعت بایستاد و گفت: «اگر پادشاه صواب بیند، اشارت فرماید تا مجلس خالی کنند، کلمه‌ای عرضه می‌باید داشت که خلوت را شاید.»
فرمود تا حاضران بیرون رفتند. حاجب بماند. گفت: «ایّها الملک! این کلمه را می‌باید که جز ملک کسی دیگر نشنود.»
سکندر فرمود تا او را تفتیش کردند و احتیاط به جای آوردند. با وی هیچ سلاح نیافتند. بفرمود تا تیغی برهنه بیاوردند و در دست گرفت و حاجب را نیز فرمود تا بیرون رفت و گفت: «هم در آن مقام که هستی، بایست و سخنی که داری عرضه کن.»
گفت: «پادشاه روی زمین به‌حقیقت داند و یقین شناسد که من ملکِ چینم که به خدمت آمده‌ام، نه رسول او. و از تو سؤال می‌کنم که مراد تو از من چیست و مقصود تو کدام و رضای تو به چه نوع حاصل می‌شود؟ تا اگر ممکن باشد، در تحصیل آن کوشم؛ هرچند بر من سخت آید، و تو را و خود را از حرب و مقاتله بی‌نیاز گردانم.»
سکندر گفت: «به چه ایمن شدی بر من که نَفس خویش را عرضه‌ی تیغِ تلف و هدفِ تیرِ بلا ساخته‌ای و خود را به‌اختیار در ورطه‌ی اسیری انداخته‌ای؟»
گفت: «بدان‌که دانستم که تو مردی عاقلی و میان ما عداوتی دیرینه و حِقدی قدیمی نیست و طلب قصاصی و کینه‌ای که انتقام آن واجب باشد، در میان نیفتاده و تو دانی که به کشتن من، مُلک چین بر تو مسلّم نشود؛ از آنکه اگر مرا قتل کنی، اهل چین پادشاهی دیگر را بیعت کنند و بر تخت مملکت بنشانند و تو را مقصود به دست نیاید و بدنامی حاصل شود.»
اسکندر سر در پیش افکند و دانست که او مردی عاقل است. گفت: «از تو آن می‌خواهم که سه ساله ارتفاع مملکت خود را امسال بدهی و بعد از آن، هر سال یک نیم محصول ولایت را به من می‌رسانی.»
ملک چین گفت: «جز این چیزی دیگر هست؟»
گفت: «نه.»
ملک چین گفت: «اجابت کردم. سمعاً و طاعتاًً.»
اسکندر گفت: «بعد از آن حال تو چه‌گونه باشد؟»
گفت: «چنان‌که هر دشمن که قصد من کند، بر من ظفر یابد و هر دوست که به من التجا کند، محروم ماند.»
گفت: «اگر بر ارتفاع دو ساله اختصار کنم، چه فرمایی؟»
گفت: «اندکی آسان‌تر و قدری سهل‌تر از آن باشد که تقریر کردم.»
گفت: «اگر بر یک ساله قناعت کنم، چون باشد؟»
گفت: «در کارِ ملک و لشکری نقصانی نباشد، امّا بر استیفای مرادات و لذّات
قاصر باشم.»
گفت: «اگر به ثلثی از ارتفاع راضی شوم، چه گویی؟»
گفت: « ثلثی از آن جمله، فقرا و مساکین و محتاجان را باشد و باقی در وجه مصالح لشکر و مؤنات ملک صرف شود.»
گفت: «بر ثلث اقتصار کردم.»
ملک چین شکرها گفت و بازگشت. چون بامداد شد، مقارن طلوع آفتاب، لشکر چین دررسیدند. به عدد مور و ملخ و گرداگرد لشکر سکندر فروگرفتند و لشکر سکندر بر خود از هلاک بترسیدند و حیران ماندند و به‌ضرورت بر مرکبان سوار شدند و حرب را ساخته گشتند و اسکندر برنشست و ملک چین چون اسکندر را بدید، از اسب فرود آمد و خدمت کرد. اسکندر گفت: «غدری کردی و ما را به صلح بفریفتی و جنگ را مستعد گشتی.»
گفت: «معاذالله که از من مکر و غدر آید! من بر همان قولم که در خدمت پادشاه روی زمین مقرّر گردانیده‌ام، امّا بامداد این لشکر را از برای آن برنشاندم تا ملک فرمانبرداری و طاعت‌گزاریِ من بر ضعف و قلّت حمل نفرماید و عدّت و شوکت و استعداد و آلت من ببیند و آن‌چه در نظر ملک آمدند از لشکر من، اندکی‌اند از بسیاری و من نه از روی عجز و بی‌چارگی فرمانبردار شدم، امّا دیدم که حق، عزّ اسمه، تو را نصرت می‌کند و تأیید قوت می‌دهد و بر بسیاری کسان که به عدّت و آلت بیش‌ترند، مظفّر و منصور می‌گرداند، دانستم که با تقدیر آسمانی مدافعت فایده نکند و با تأیید ربّانی مقاومت سود ندارد و امتثال انقیاد تلقّی کردم و در اطاعت تو طاعت خدای را منظور داشتم و این تواضع و تذلّل محض فرمان‌برداری ایزدی کردم.»
اسکندر گفت: «دریغ باشد که از چون تو کسی، چیزی توقع کنم؛ که از تو عاقل‌تر و کامل‌تر پادشاهی ندیده‌ام. تو را از آن‌چه می‌خواستم، معاف داشتم و همین لحظه بفرمایم تا تمامتِ لشکر من از ولایت تو بیرون روند.»
ملک چین گفت: «آن‌گاه جهانیان مرا چه گویند که چون تو پادشاهی به ولایت من رسد و او را خدمتی شایسته نکردم؟»
سکندر همان لحظه بازگشت و ملک چین اضعاف آن‌که با او مقرّر فرموده
بود، بفرستاد.


مطالب مشابه ...



روایتی از اسکندر مقدونی

۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۳۸ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  روایتی جالب از حرکت عجیب دوقلو ها در وان حمام!+عکس ta.soltani 1 188 ۲۶-۸-۱۳۹۲ ۱۲:۰۰ عصر
آخرین ارسال: shahabsky
  روایتی از اسکندر مقدونی3 گلچین جاویددوست 0 102 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  روایتی از اسکندر مقدونی2 گلچین جاویددوست 0 113 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۳۹ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان