تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روانشناسی

نویسنده پیام
  • ♔ αϻἰг κнаη ♔
    آفلاین
  • مدیرکل  سایت
    *******
  • ارسال‌ها: 16,105
  • تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰
  • اعتبار: 1090
  • تحصیلات:زیر دیپلم
  • علایق:مبارزه
  • محل سکونت:ایران زمین
  • سپاس ها 34949
    سپاس شده 49155 بار در 13535 ارسال
  • امتیاز کاربر: 551,587$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
روانشناسی
مقدمه

تحولات اجتماعی دهه های گذشته در سطح جهانی،نظام های خانواده را با تغییرها،چالش ها،مسائل و نیازهای جدید و متنوعی مواجه کرده و طی همین مدت خانواده به شکل فزاینده به علل و عوامل متعدد و پیچیده ای در معرض تهدید قرار گرفته است.وقتی کارکرد های خانواده از قبیل کارکرد های زیستی،اجتماعی،شناختی وعاطفی یکی پس از دیگری آسیب می بیند،اعضای آن به تدریج احساس رضایت مندی را از دست می دهند.کاهش تدریجی رضایت مندی اعضای خانواده،ابتدا موجب گسستگی روانی و سپس گسستگی اجتماعی و در نهایت واقعه ،حقوقی می شود که این گسستگی طلاق نامیده می شود.طلاق کانون گرم خانواده را بر هم زده و به جدایی زن و مرد و آوارگی فرزندان منجر می شود.طلاق دهندگان و طلاق گیرندگان که احتمالا تحت تاثیر احساسات تند و معینی همچون کینه و نفرت بوده و طلاق را تنها راه رهایی از مشکلات خانوادگی می پندارند.آنها متوجه ناهنجاری موقعیت نشده و به این امر می پردازند.
طلاق در عین اینکه امری مبغوض و مورد نفرت خداست و زیان هایی عظیم برای فرد و جامعه در پی دارد،خالی از فایده نیست.نخستین فایده آن این لست که از زندان زندگی خانوادگی دریچه ای را به سوی فضای آزاد می گشاید. به هنگامی که در خانه ای سازش و الفت نباشد،آن ختنه جهنمی سوزان خواهد بود.اگر بنا بود زن و شوهر در عین نفرت نسبت به هم مجبور به زندگی می بودند،مرگ بر این زندگی ترجیح داشت و مفاسدی پدید می آمد که موجب بد بختی های بزرگ می شد.طلاق یک ضرورت اجتماعی است.در قرآن صریحا روشن شده که قبل از اینکه طلاق واقع شود،باید زوجین را به آشتی و صلح دعوت کنند و اگر نصیحت ها نتیجه ای نداددر آن صورت آن هم با شرایطی خاص اقدام به طلاق مجاز دانسته شده است.چرا باید طلاق برخی موارد تنها گزینه باشد،به راستی مهمترین علل طلاق کدام ها هستند؟
از سال 1938،که اولین تحقیق روی ازدواج توسط روانشناسی به نام لویس ترمن منتشر شد تاکنون مسائل زیادی توسط متحصصین در مورد ازدواج و طلاق و مسیری که زن ومرد در زندگی مشترک طی می کنند مطرح شده است. عوامل زیادی کیفیت زندگی زناشویی زوجین را تحت تاثیر قرار می دهد که از آن جمله می توان به مسائل و مشکلات اقتصادی،وضعیت اجتماعی،فرهنگ ،مسکن و سایر ویژگی های جمعیت شناختی اشاره کرد.
از این ها گذشته،رفتار های افراد شدیدا تحت تاثیر ویژگی های شخصیتی است و این ویژگی ها است که رفتارهای افراد را در ارتباط با محیط تعیین می کند.بنابراین در سالهای اخیر پژوهش های زیادی سعی داشته اند نقش ویژگی های شخصیتی را در رضایت مندی زناشویی مشخص سازند.
از جمله رویکرد های نظری با نفوذ در خصوص بازده زناشویی ،نظریه ی دلبستگی 1جان بالبی2 است.بالبی(1969) معتقد است که ماهیت رابطه ی صمیمی اول(مادر-نوزاد)، ماهیت روابط صمیمی یک فرد را در سرتا سر زندگی تعیین می کند.دلبستگی پیوند عاطفی عمیقی است که فرد با افراد خاصی در زندگی برقرار می کند به طوری که باعث می شود در تعامل با آنها احساس شادی کند.هر چقدر ماهیت رابطه ی اولیه مادر-نوزاد ایمن تر و صمیمی تر باشد.فرد در بزرگسالی به راحتی با دیگران رابطه ی نزدیکتری برقرار می کند که این امر منجر به رضامندی در زندگی زناشویی می شود و برعکس،هرچقدر ماهیت رابطه ی اولیه صمیمی و ایمن نباشد فرد در بزرگسالی از داشتن رابطه ی نزدیک با دیگران خودداری کرده و باعث دوری مردم از آنها می شود که این یکی از علل احتمالی طلاق زوجین می باشد.
ویژگی دیگری که رضایت مندی زناشویی را تحت تاثیر قرار می دهد مربوط به سبک های هویت3 زوجین می باشد.اریکسون4 (1950-1968) اولین کسی بود که هویت را به عنوان پیشرفت مهم شخصیت نوجوان و گامی مهم به سمت تبدیل شده به بزرگسال ثمر بخش و خوشحال تشخیص داد.تشکیل هویت عبارت است از اینکه مشخص کنید چه کسی هستید،برای چه چیزی ارزش قایلید و تصمیم گرفته اید چه مسیری را در زندگی دنبال کنید.اریکسون پیامد منفی نوجوانی را سردرگمی نقش نامید.اگر تعارض های قبلی نوجوان به صورت منفی حل شده باشند یا در صورتی که جامعه انتخاب های آنها را به گزینه هایی محدود کند که با توانایی ها و امیال آنها نمی خوانند،امکان دارد سطحی بوده و برای چالش های روانشناختی بزرگسالی آمادگی نداشته باشند.در چنین صورتی ،نوجوانی که هویت محکمی ندارد که بتواند به آن روی آورد،هنوز به سوال من کیستم جوابی نداده و هدف خود را از زندگی مشخص نکرده به ازدواج تن می دهد ممکن است نتواند بادیگران صمیمی شده و منجر به تعارض هایی در زندگی زناشویی خود گردد.
یکی از ویژگی های شخصیتی دیگری که منجر به افزایش صمیمیت بین زوجین می شود خودفاش سازی5 است .به گفته ی محققان از جمله استرنبرگ6 صمیمیت بین زوجین زمانی ایجاد می شود که زوجین در مورد ویژگی ها و عادت های خودشان با شریک زندگیشان صحبت کنند یا در حالت کلی اقدام به عمل خودفاش سازی در خصوص ویژگیها،نگرانی ها ،عادت ها ی شخصیت خود بپردازند و عدم وجود خودفاش سازی می تواند منجر به جدایی عاطفی و در نهایت روابط بین زوجین سرد و خشک شود.
با توجه به موارد بالا ،هدف اصلی در پژوهش حاضر،مقایسه ی سبک های دلبستگی،سبک های هویت و میزان خود فاش سازی زوجین در آستانه ی طلاق و زوجین عادی خواهد بود.

بیان مساله
طلاق یعنی رهایی و رها کردن،یعنی گسستن لطیف ترین پیوند اجتماعی از هم یعنی خبری دردناک برای زن،شوهر و ... و پاره نمودن رشته ی پیوند زناشویی.
طلاق در عین اینکه امری مورد مذمت خداست مهم ترین تهدید علیه بنیان خانواده به شمار می رود. طلاق اگر چه به چاره سازی یک ازدواج اشتباه یا حفظ بقایای یک خانواده از هم پاشیده پا در میان می گذارد اما همچون طوفانی آشیانه ی کودکان ا در هم می کوبد،قامت زن را می شکند و مرد را به زانو در می آورد. این توفان،خود زائیده ی ناروایی های دیگری است که هیچ یک اجتناب پذیر نیستند.طلاق به علل متفاوتی رخ می دهد که از آن جمله ،ضعف در برقراری ارتباط،مشکلات مالی،نداشتن احساس مسوولیت،بی وفایی و خیانت،برآورده نشدن انتظار ها و ویژگی های شخصیتی می باشد.
همانطور که اشاره شد طلاق به علت های متفاوتی رخ می دهد اما ما در پژوهش حاضر به ویژگی های شخصیتی تاثیر گذار در طلاق می پردازیم.از جمله ویژگی های شخصیتی،سبک دلبستگی می باشد همانطور که هورویتر(1987) با انجام پژوهشی دریافت زوجینی که با پدیده طلاق مواجه می شوند عمدتا افرادی هستند که دارای سبک دلبستگی ناایمن می باشند.ویژگی تاثیرگذار دیگری ،سبک های هویت است.همچنان که پژوهش نورمن و همکاران(1997)نشان می دهد که بیشترین متقاضیان طلاق در بین سبک های هویت ،سبک هویت اجتنابی/سردرگم می باشد.عامل سومی ،میزان خودفاش سازی کم زوجین می باشد،همچنان که پژوهش حاکی از آن است که میزان خودفاش سازی عامل مهمی در رضایت زناشویی است و عدم خودفاش سازی و آگاه نکردن زوج دیگری از عواطف و احساسات خود،یکی از علل قطعی طلاق می باشد.
با توجه به مسئله ی فوق،هدف ما در پژوهش حاضر( مقایسه ی سبک های دلبستگی،سبک های هویت و میزان خود فاش سازی در زوجین متقاضی طلاق و زوجینی که با هم زندگی می کنند )می باشد.

ضرورت و اهمیت پژوهش

اهداف پژوهش


اهداف کلی شامل:
- مقایسه ی سبک های دلبستگی در زوجین آستانه ی طلاق و زوجین عادی
- مقایسه ی سبک های همیت در زوجین آستانه ی طلاق و زوجین عادی
- مقایسه ی میزان خودفاش سازی در زوجین آستانه ی طلاق و زوجین عادی

اهداف جزئی شامل:
-مقایسه ی زوجین در آستانه ی طلاق با زوجین عادی از نظر سبک دلبستگی ایمن
- مقایسه ی زوجین در آستانه ی طلاق با زوجین عادی از نظر سبک دلبستگی ترسو
- مقایسه ی زوجین در آستانه ی طلاق با زوجین عادی از نظر سبک دلبستگی
نگران
- مقایسه ی زوجین در آستانه ی طلاق با زوجین عادی از نظر سبک دلبستگی بی اعتنا
- مقایسه ی زوجین در آستانه ی طلاق با زوجین عادی از نظر سبک هویت اطلاعاتی
- مقایسه ی زوجین در آستانه ی طلاق با زوجین عادی از نظر سبک هویت هنجاری
- مقایسه ی زوجین در آستانه ی طلاق با زوجین عادی از نظر سبک هویت سردرگم

فرضیه های پژوهش
بین زوجین در آستانه ی طلاق و زوجین عادی از نظر سبک دلبستگی ایمن تفاوت وجود دارد. بین زوجین در آستانه ی طلاق و زوجین عادی از نظر سبک دلبستگی ترسو تفاوت وجود دارد. بین زوجین در آستانه ی طلاق و زوجین عادی از نظر سبک دلبستگی بی اعتنا تفاوت وجود دارد.
بین زوجین در آستانه ی طلاق و زوجین عادی از نظر سبک دلبستگی نگران تفاوت وجود دارد.
بین زوجین در آستانه ی طلاق و زوجین عادی از نظر سبک هویت اطلاعاتی تفاوت وجود دارد.
بین زوجین در آستانه ی طلاق و زوجین عادی از نظر سبک هویت هنجاری تفاوت وجود دارد.
بین زوجین در آستانه ی طلاق و زوجین عادی از نظر سبک هویت سردرگم تفاوت وجود دارد.
بین زوجین در آستانه ی طلاق و زوجین عادی از نظر میزان خود فاش سازی
تفاوت وجود دارد.

تعاریف متغیرها

فصل دوم
(ادبیات و پيشینه تحقیق)

خانواده

در خانواده سالم همه چیز طبیعی و سالم است خانواده ای که در آن همه ی اعضا موفق و در سلامت کامل به سر می برند به نحوی که هر یک از اعضای تشکیل دهنده ی آن قادرند از نیروهای انسانی خود به شایستگی استفاده کنند.این خانواده در جهت مشارکت و همیاری در شتاب است قادر است نیاز های هر یک از اعضای خود را تامین کند.
در این خانواده افراد از رشد لازم برخوردارند،رشد وبقای هر یک از اعضای خانواده موفق در این مجموعه شکل می گیرد و عزت نفس کلیه ی اعضا در این مکان ایجاد می شود.اساس و زیر بنای خانواده سالم گسترش عشق آگاهانه و صمیمیت عمیق است.استقلال فردی و هویت هر یک از اعضای خانواده از اهمیت برخوردار است. در چنین خانواده ای زن و شوهر نسبت به اصول خانواده تعهدی خاص دارند و تمامی تلاش آنها این است که علاوه بر این که خود این اصول را رعایت می کنند دیگر اعضا را نیز به این نظم دعوت می کنند. هر یک از اعضای خانواده سالم احساس مسوولیت کرده و سعی دارند تا از استرسی که از بیرون به خانواده وارد می شود،بکاهند.
تعهد آگاهانه زن و شوهر ،عشق عمیق و بی قید و شرطی را به وجود می آورد و از احساسات زودگذر و موقتی خبری نیست همه چیز در این خانواده با بینش و صلاح دید طرفین صورت می گیرد.
در چنین خانواده ای که زن وشوهر از زندگی زناشویی خود رضایت دارند،کمتر دچار بیماری می شوند واین شاید به دلیل رضایت از کل زندگی ،احساس مسوولیت و رضامندی جنسی باشد.تحقیقات متعددی نشان می دهد که رضایت از زندگی زناشویی بر سلامت روانی افراد تاثیر مهمی دارد.راههای زیادی برای تعریف رضامندی زناشویی 1 وجود دارد.یکی از این تعاریف توسط هاوکینز2 (1968،به نقل از السون و همکاران،1989)بیان شده است.او رضایت مندی زناشویی را به عنوان احساس ذهنی خوشنودی،رضایت و لذت تجربه شده توسط همسر،با در نظر گرفتن همهی جنبه های زندگی زناشویی اش تعریف می کند. این متغیر به صورت یک طیف که از رضامندی زیاد تا نارضایتی زیاد امتداد دارد،تصور می شود.رضامندی زناشویی به وضوح یک متغیر نگرشی بوده که خصوصیت شخصی همسران است.تحقیقات متعدد همچنین نشان می دهد که ارتباطات اعضای خانواده با یکدیگر به عنوان یک عامل تعیین کننده بر رضایت از زندگی خانوادگی و زناشویی تاثیر می گذارد و به همین دلیل انتظار می رود که بر سلامت روانی آنها نیز موثر باشد.در این باره شوستروم(1962،به نقل از امیر خشتی1375) اظهار می دارد که ارتباطات و پیام ها و ابراز عواطف اعضای خانواده نقش مهمی در کارایی و سلامت روانی آنها دارد،ارتباطات در خانواده شامل پیام های کلامی و غیر کلامی،آشکار و پنهان،سریع و استعاری می شود.
اولین قدم برای برقراری یک ارتباط سالم و پایدار بین زن و شوهر،رها ساختن آن از قید و بند های مادی و از دیدگاه های تنگ نظرانه و محدود کننده که موجب متلاشی شدن و از بین رفتن خانواده می شود است.عقیده بر این است که رعایت نکردن این دو مورد مهم از بروز هر گونه استقلال و خلاقیت فکری جلوگیری می کند و در صورت پا گرفتن رابطه بسته در دراز مدت،زوجین را افسرده می کند و هر یک در صدد انتقام بر آمده و بر سنت های مورد قبول پشت می کنند.بروز بی اعتمادی بین زوجین محصول این ازدواج ناپایدار است.
در یک ازدواج سالم رابطه ای روشن و صریح بین زوجین برقرار می شود به صورتی که هر یک از طرفین به سمت رشد و تعالی در حرکت هستند،هر یک از طرفین ازدواج ،حقوق دیگری را شناخته و تا جای امکان سعی در رعایت آن حقوق دارد،در این گونه روابط هر شرایطی که مناسب به نظر می آید و هر یک از زوجین برای خود می خواهد همین شرایط و ایده آل را برای شریک زندگی خویش نیز طلب کرده و سعی در فراهم کردن آن دارد.در این زندگی،زن و شوهر برای حل مسائل اقتصادی خود تلاش دارند و بر اساس توافق کارها را بین خود تقسیم می کنند.هیچگونه اجباری در کار نیست و همه ی امور بر مبنای علاقه،عشق و توافق استوار است. هیچ یک از طرفین مجبور نیستند که او امر غیر منطقی یکدیگر را تحمل کنند.نقش ها و تقسیم کارها پویا و دینامیک هستند و قابلیت مانور بر روی آنها وجود دارد.هر یک از زوجین می توانند به راحتب به اهداف شخصی و آرمانی خود بدون هیچگونه محدودیتی نائل آیند.در این نوع ازدواج شکوفایی فردی چشمگیری،در اختیار اعضای خانواده قرار می گیرد.حمایت بی دریغ اعضای خانواده از هم،موجب رسیدن سریع تر به اهداف تعیین شده زوجین می شود .گذشت زمان تفاهم بیشتر و پیوند قوی تر را سبب می شود و فشار و عامل بیرونی و درونی نمی تواند این پیوند را از هم بگسلد.هر کس استعداد ها و تجارب فردی و احساساتش را در اختیار همسر می گذارد و موجب استحکام و دوام ازدواج می شود.هماهنگی و همدلی و تشریک مساعی در این گونه ازدواج ها سبب می شود که راندمان کار بسیار قابل توجه بوده و هر روز بر پیشرفت و تکامل اعضای خانواده افزوده می شود.زوجینی که نسبت به همدیگر ،خانواده و زندگی خود احساس تعهد بالایی دارنددر مواجهه با مشکلات عاقلانه تصمیم گیری کرده و به صورت سنجیده عمل می نمایند و زوجین به امکانات مادی به صورت عوامل ایمنی بخش مطلق نمی نگرند.چرا که برای تعامل آن هیچ گونه ضمانتی در کار نیست.داشتن یک زندگی سالم و پایدار،در صورتی که زوجین هر دو دارای سبک دلبستگی مشابهی هستند(هر دو ایمن) خوش مشرب اند،دریچه ای از نور را به روی زندگی باز می کنند،احساسات منفی خویش را در حل مساله تعدیل کرده و به نحو احسن به آن جواب می دهند.
موقعیت شناسی، شنیدن و گوش دادن به حرف های همسر خود و همین طور شناخت فرصت مناسب برای صحبت کردن و یا در میان گذاشتن موضوعی خاص از دیگر خصیصه های ازدواج سالم است.اعتقتد کامل مهمترین اصل ازدواج است.این اعتماد به یکباره به دست نمی آید بلکه با تلاش و همدلی زوجین محقق می شود و یک ازدواج سالم و دینامیک همواره از این موهبت برخوردار است.بدون اعتماد ازدواج سالم معنا ندارد.
برای داشتن یک ازدواج سالم و پایدار عوامل متعددی موثر بودند که در بالا بدان ها اشاره شد.یکی از این عوامل شخصیتی،هویت فردی مناسب،بازگو کردن عواطف خویشتن و دارا بودن سبک دلبستگی مناسب می باشد.
دلایل ناکامی ازدواج ها و علل طلاق:
پژوهش های بسیاری به وسیله روانشناسان و محققین زناشویی انجام گرفته تا متوجه شوند که چرا بعضی ازدواج ها موفق و برخی دیگر محکوم به شکست هستند.آنها بر عامل های متعددی پافشاری دارند که مهمترین آنها می توانند سه عامل شخصیتی یعنی عدم خودفاش سازی ،سبک هویت مناسب، باشد.قبل از اینکه دختر و پسری با هم روابطی برقرار کنند ابتدا با هم آشنا می شوند.نخستین چیزی که آنها را به سوی هم می کشاند قیافه،صحبت کردن،راه رفتن،شیوه ی لباس پوشیدن و موارد ظاهری دیگر است.
در ملاقات های بعدی نکات دیگری می تواند مورد توجه قرار گیرد.هنگامی که ملاقات ها ریشه می گیرد دو طرف نسبت به هم اظهار عشق می کنند آن موقع بیشتر فرصت می یابند که جهت مقایسه ی خواسته ها،تمایلات و علایق اقدام کنند در این مرحله متوجه می شوند که هر دو از چه کاری لذت می برند و عقاید مهم در زندگی را جویا شده و مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهند.بعضی از پسر ها و دختر ها پس از چند جلسه تماس و بر خورد ،سریع تصمیم می گیرند و فکر می کنند که برای زندگی مشترک می توانند اقدام کنند.اکثر این گونه ازدواج ها آینده ی خوبی نداشته و با شکست متوجه می شوند. آنها به امید اینکه توانسته اند کلیه ی خصوصیات خود را درک کنند با هم ازدواج می کنند ولی در آینده متوجه می شوند که اشتباه کرده اند و برای شناخت زمان وتلاش بیشتر لازم بوده است به همین دلیل بر ضرورت روابط و مناسبات کافی قبل از ازدواج تاکید فراوان می شود . عوامل شخصیتی فراوانی بر عدم رضایت از زندگی موثرند که در ذیل به توضیح هر یک از آنها می پردازیم:
هویت
هویت از کلمه ی identity لاتین سرچشمه گرفته که به معنای همانی و تداوم است به عبارتی پایداری و تداوم در حین دگرگونی و وحدت در حین کثرت است. هم به وضعیت و شرایط و هم ایستار و برداشت و هم باور ارتباط دارد.
هویت از نظر بارون و برن(1977) ،از نخستین سالهای زندگی مان ، در خصوص این موضوع که چه کسی هستیم و در رایطه با موضوعات بی مانندی که به خودمان اختصاص دارد مانند چگونگی ارزیابی خود،برداشت از نقش جنسی به عنوان یک مرد یا زن ،ویژگی حرفه ای مانند موسیقی دان،ورزشکار ،معلم و...،طبقه اجتماعی و نژادی ،گرایش سیاسی و مذهبی خود را تعریف می کنیم.این تعریف هویت اجتماعی ماست که بر نحوه ی روابط ما با دیگران اثر می گذارد و با تغییر زمینه ی اجتماعی دچار دگرگونی می شود.از نظر لپ(1969) هویت شامل تمامی چیز هایی می شود که در طول زمان و به صورتی معتبر درباره ی فرد اطلاعات به دست می دهند، مثل نام او،شخصیت او،موقعیت او،زندگی گذشته اش و... .او به اهمیت متن و شرایط اجتماعی در این خصوص اشاره می کند و می گوید اگر متن و شرایط اجتماعی فاقد ثبات و غیر قابل اعتماد باشند افراد نمی توانند در طول زمان به صورتی باثبات از خود سخن بگویند.هویت رسیدن به ساختار شناختی- روانی تثبیت شده ای است کمه در مواجه با اجتماع حاصل می شود بنابر این عامل اساسی هویت،رشد شناختی،روانی و اجتماعی است . انسان برای ورود به تعامل های اجتماعی پایدار باید به اشخاص پیرامون خود معنا بدهد همه ی انسان ها چه کودکان و چه بزرگسالان،دنیای اجتماعی را به طبقات اشخاص تقسیم می کنند.بزرگسالان ،پزشکان،معلمان،تجار... . اجتماع تنها در مجموعه ی تعدادی افراد جدا از هم خلاصه نمی شود اجتماع از افرادی به وجود می آید که به طبقات تعلق دارند و با افراد دیگری که نقش های مشابه با آنها دارند تشکیل گروه می دهند. هر فرد معنایی به خود نسبت می دهد،همان طور که در مورد دیگران این عمل را انجام می دهد لازم است او این احساس را برای خود فراهم آورد که یک واحد متمایز ،محدود و قابل شناسایی است.
ارزشیابی اطلاعاتی که فرد درباره ی خود اجتماع و یکپارچگی آنها در یک کل حتی الامکان دارد یکی از فرایند های مهم جست و جوی هویت خویشتن اوست نتیجه این فرایند به صورت احساس خویشتن و احساس وحدت مستقر می شود ،احساسی که در طول زندگی تغییر خواهند یافت .نوجوانی به خاطر کسب این آگاهی لحظه ای حساس و بحرانی است.سوالی که با شدت بیشتری مطرح می شود این است: چگونه باید ،بین آنچه فرد احساس می کند که هست و آنچه در (حقیقتا ) هست،فرق گذاشت؟
هویت به عنوان نظریه ای در مورد خود:
تفاوت هایی که در مورد چگونگی تعریف هویت در میان نظریه پردازان وجود دارد و تفاوت هایی که در درون و در میان افراد در مورد خود پنداره متنوع آنان وجود دارد ،پاسخ به این سوال را پیچیده می کند.تاکنون هیچ تعریفی لز هویت که پذیرش جهانی داشته باشد پیشنهاد نشده است.
نظریه پردازان هویت اتفاق نظر دارند که هویت با خود رابطه دارد.(اشمور و جاسیم،1977،هار،1989) برای مثال بلاسی گلودیس(1995) اظهار داشتند که هر تعریف قابل قبول از هویت باید آگاهی ذهنی فرد از خود را در بر بگیرد.آنها معتقدند که توصیف هویت دارای یک جنبه ی مرکزی است که تجربه ی خاصی از خود است و این جنبه به وسیله ی موارد زیر مشخص می شود: تاکید مستقیم بر فردیت خود،با بدست آوردن آن چه که در رابطه با آن اساسی است،آگاهی از اینکه چه جنبه هایی در مورد خود حقیقی ، واقعی و اصلی است.یعنی تجربه از اینکه برخی جنبه ها در احساس خود ضروری است،در حالی که جنبه های دیگر سطحی و حاشیه ای هستند،سرانجام تجربه ی ذهنی وحدتی که به وسیله ی چنین آگاهی به وجود می آید.توصیف های خود با رشد فرد به طور فزاینده پیچیده می شود و ظهور و تغییر شکل هویت را می توان تا حدی بر اساس این تغییرات توجیه کرد(هارتر،1998) برای مثال نوچی(1996) پنج سطح در مفاهیم و توصیف موضوعات شخصی را پیشنهاد می کند که توصیف های پیچیده ای از خود را منعکس می کند که در طی دوران کودکی ،نوجوانی و اوایل بزرگسالی پدید می آید،به طوری که در میزان و سرعت این رشد وتکامل تفاوت های فردی زیادی وجود دارد:
1- رسیدن به تمایز عینی بین خود و دیگری : در این سطح حیطه ی شخصی را به عنوان یک جسم قابل مشاهده و به عنوان حیطه ی عینی از اشیا و فعالیت ها مفهوم سازی می کند.
2- رسیدن به یک سبک رفتاری : در این سطح فرد تصور فردیت را گسترش می دهد تا مفهوم شخصیت که به عنوان مجموعه ای از رفتار های مشخص تعریف می شود را در بربگیرد.
3- مشخص کردن خود به عنوان یک فرد: که برحسب مجموعه ی منحصر به فرد از ایده ها یا ارزش ها تعریف می شود.فرد برحسب فرایند های شناختی درونی به تعغریف خود می پردازد.
4- هماهنگی عزت نفس : فرد کنترل بر رویداد های حیطه ی شخصی را برای هماهنگی همه ی جنبه های خود ،به عنوان یک کل درونی پایدار ضروری می داند.اینکه آگاهی عمق دارد،فهمیده می شود .در مرکز آگاهی، فرد یک اصل ثابت و تغییرناپذیر را درک می کند که در اطراف آن ،نظام خود ساخته می شود.
5- تغییر شکل خود ناپایا : به جای اینکه فرد خود را به عنوان یک اصل ثابت و تغییر ناپذیر درک کند،فرد خود را ناپایا که محصولی است که به خاطر تصمیمات شخصی دائم در حال تحول است،می نگرد.
بنابر این هویت تصور پیچیده ای از خود است.تعدادی از نظریه پردازان پیشنهاد کردند که هویت یک نظریه از خود است(برزونسکی،1993.گوبتانت،1987). برزونسکی معتقد است که هویت ساختاری تصوری است که از لازمه ها ،فرضیه ها و سازه های مربوط به خود در حال تعامل در جهان تشکیل شده است(برزونسکی،1993،ص169). و در این جا دو ویژگی نظریه ها حائز اهمیت است. اولا نظریه ها منطقی هستند: گفتن این که هویت شخصی یک نظریه در مورد خود است ،بدین معنا است که هویت صرفا مجموعه ای از باور ها در مورد خود نیست ،بلکه سازمان یافته است و یک تصور یکپارچه را به وجود می آورد . دوما نظریه ها تبیینی هستند: گفتن اینکه همیت یک نظریه در مورد خود است،بدین معنا است که هویت صرفا یک توصیف از خود نیست ،بلکه یک تلاش برای تبیین خود است. به عبارتی دیگر هویت تصوری از خود است به نحوی که سازمان یافته بوده و درک از خود را افزایش دهد بنابر این یک هویت صرفا تلاشی برای توصیف رفتار معمول شخص نیست بلکه گزارشی از باورها و اهداف اصلی خود است که به اعتقاد شخص ، آن رفتار را تبیین می کند.
هویت به عنوان یک نظریه ی آشکار در مورد خود:
از مدت ها پیش ،روانشناسان متوجه شدندکه حتی کودکان کوچک دانش بسیار سازمان یافته در مورد خود را دارند. بنابر این برای مثال تحقیقات زیادی در مورد آنچه که معمولا به عنوان نظریه های 4 ساله در مورد ذهن اطلاق می شود وجود دارد(فلاول و میلر،1998). مرور ادبیات اشاره دارد که گر چه 4 ساله ها از آن چه که روانشناسان نظریه ی ذ هن می نامند استغاده می کنند ،اما خود این کودکان در مرد نظریه های خود،به عنوان نظریه ،آگاهی ندارند.گفتن اینکه هویت شخص آشکار است،بدین معنا است که هویت صرفا یک نظریه ی پنهان در مورد خود نیست که توسط روانشناسان برای تبیین رفتار استنباط می شود. در عوض نظریه ای است که در آن فرد شناخته شده است و این موضوع که هویت مشخص با انواع فرضیه های پنهان تمایلات ناخودآگاه و نقش های تحمیل شده ی اجتماع ارتباط دارد،انکار نمی شود.این فرضیه ها،تمایلات و نقش ها را می توان بخشی از هویت شخص در نظر گرفت.چنین فرضیه ها،تمایلات و نقش هایی ،هویت را تشکیل نمی دهند مگر اینکه در مرکز ذهن یک نظریه ی آشکار در مورد خود وجود داشته باشد.
تشکیل هویت،درک خود به عنوان یک عامل معقول:

گفتن اینکه هویت یک نظریه ی آشکار در مورد خود به عنوان یک شخص است ،بدین معناست که هویت نظریه ای است که خود را بهع عنوان یک عامل معتدل می نگرد. دیدن خود به عنوان یک عامل معقول ، یعنی اینکه درجه ای از وحدت و تداوم در زمان های مختلف وجود دارد. یک عامل کسی است که عمل می کند، کسی که به عملی می پردازد و بنابراین تاثیری بر جهان دارد(یا حداقل تلاش می کند که تاثیری داشته باشد) به علاوه یک عامل معقول برای اعمال خود دلایلی دارد(موشمن،1999) بنابراین تصور خود به عنوان عامل معقول ، مستلزم درجه ای از استدلال و مسوولیت است.
ایده ها و اهداف و در نتیجه محتویات هویت از شخصی به شخص دیگر و از فرهنگی به فرهنگ دیگر تغییر می کند. اما گفتن اینکه هویت یک نظریه ای است آشکار در مورد خود به عنوان یک عامل معقول ،بدین معناست که هویت ضرورتا در اطراف تصوری از خود ساخته می شود.فقدان چنین تصوری از خود یعنی فقدان هویت. به علاوه آگاهی از
اینکه شخص عامل معقولی است،مستلزم دو ویژگی اضافی است: وحدت و تداوم.
وحدت-تعدد : نظریه پردازان خود برای مدتی موضوع وحدت در مقابل تعدد را مورد بحث قرار دادند(اشمور و جاسیم،1997،هار،1989) آیا شخص در زمینه های مختلف درجه ی کافی از ثبات رفتاری را نشان می دهد تا به عنوان یک واحد تلقی شود؟ یا آیا رفتار در زمینه های مختلف به قدری متغیر است که بهتر است هر شخص را به داشتن یا بودن خود های متعدد تلقی کرد؟با توجه به شواهد برای ثبات و تغییرپذیری،راه حل ساده ای برای اینم موضوع وجود ندارد.
داشتن هویت به عنوان یک خود کاملا منسجم نیست،بلکه به معنی مفهوم سازی خود به عنولن یک عامل معقول است.یعنی خودی که اعمال خود را تعیین می کند و برای آن مسوول است(کریک،1997) .بنابراین شکل گیری هویت کشف وحدت از قبل موجود نیست،بلکه شامل تلاش برای شناسایی یا ایجاد درجه ی کافی از ثبات است که برداشت خود به عنوان یک واحد را موجه می کند.بنابراین شکل گیری و ساختن هویت ضرورتا با خود واحد آغاز یا پایان نمی یابد،بلکه وحدت را به عنوان یک ایده آل می پذیرد.
تداوم-> پذیرش یک خود واحد شامل احساس تداوم در زمان های مختلف می باشد.همان طوری که باسی و گودیس(1995) مطرح کردند وحدت در تجربه خود فرد،در تلاش برای ملحق کردن عناصر مختلف شخصیت خود و برای یافتن یک اصل ساده یا پیچیده که به وسیله آن بتوان رویداد های گذشته،حال و انتظارات آینده را به صورت یک زندگی نامه منسجم ترکیب داد،منعکس می شود.هویت ماجرایی از خود است که از لحاظ نظری انسجام دارد و باید ماجرایی باشد که شخص به آن اعتماد وتعهد دارد.
افراد یا هر فردی عامل معقولی است که در زمان های مختلف بر اساس دلایل خود عمل می کند و مسوول اعمال خود است. صرف نظر از آنچه هویت را تشکیل می دهد،نکته کلیدی این است که داشتن یک هویت صرفا به معنی داشتن یک نظریه ی آشکار در مورد خود نیست بلکه به مهنی داشتن یک نظریه ی آشکار که به وسیله ی آن فرد خود را به عنوان یک شخص درک می کند،می باشد.(( اگر خواستیم عواملی را بر تشکیل هویت تاثیر می گذارند ادامه ی همین مبحث را در یک برگه دیگر می نویسیم))
تحول هویت:
هویت افراد در جریان رشد تفکر و افزایش آگاهی نسبت به این که چه کسی هستم و چگونه تعامل می نماید و در پی رشد اخلاقی و رشد خود(ego) تحول می یابند. تحول خود در دوره ی نوجوانی به طور خاصی پیچیده می گردد .نوجوانان بایستی علاوه بر تمرکز بر اسناد هایی که مفهوم خود را به وجود می آورد نقطه نظر های جاری با یک سری انتظاراتی که در سال های آینده با آن روبرو می گردند تلفیق نمایند: چه رشته ای را انتخاب کنند،چه مدل رنگی را دنبال نمایند،چه عقایدی را در پیش گیرند . مفهومی که در دوره ی نوجوانی تقریبا به طور جهانی مورد قبول واقع شده است رشد هویت می باشد.
رشد هویت:
هویت چگونه رشد می یابد؟ چه فرایند های رشدی علت پدید آمدن یک نظریه ی آشکار در مورد خود به عنوان یک شخص است؟ برای جواب دهی به این سوال،به تحقیقات ها نظریه پرداز هویت می پردازیم.
نظریه ی اریکسون در مورد هویت:
هوبت به عنوان پیشرفت مهم شخصیت نوجوان وگامی مهم به سمت تبدیل شده به بزرگسال ثمربخش و خوشحال است .تشکیل هویت عبارت است از اینکه مشخص کنید برای چه چیزی ارزش قائلید،چه کسی هستید و تصمیم گرفته اید چه مسیری را در زندگی دنبال کنید که در مورد هویت مطرح است نظریه ی اریکسون می باشد.
اریکسون: روانکاو آمریکایی تشکیل هویت را شامل به وجود آمدن یک احساس این همانی و وحدت شخصیت می داند که توسط فرد احساس می گردد و به وسیله ی دیگران تشخیص داده می شود که تز زمانی به زمان دیگر نیز مشابه می باشد.اریکسون رشد روانی ،اجتماعی فرد را به هشت مرحله تقسیم می کند. این هشت مرحله اثر اجتماع و فرهنگ بر شخصیت را نشان می دهد.اریکسون، تعارض روانشناختی نوجوانی را هویت در برابر سردرگمی نقش نامید.نتایج موفقیت آمیز مراحل قبلی،زمینه را برای حل مثبت این تعارض ۀماده می کنند.نوجوانانی که با احساس اعتماد ضعیف به نوجوانی می رسند،دریافتن آرمانهایی که بدان ها معتقد باشند،مشکل دارند.آنهایی که خودمختاری یا ابتکار عمل کمی دارند،برای انتخاب کردن از بین گزینه ها،تلاش لازم را به خرج نمی دهند و آنهایی که فاقد احساس سخت کوشی هستند،نمی توانند شغلی را پیدا کنند که با تمایلات و مهارت های آنها جور باشد. با اینکه بذر های تشکیل هویت قبلا کاشته شده اند قبلا نوجوانان تا اواخر نوجوانی و اوایل بزرگسالی ،جذب این تکلیف نمی شوند. به عقیده ی اریکسون، نوجوانان در جوامع پیچیده دستخوش بحران هویت می شوند-یک دوره ی موقتی پریشانی کههنگام امتحان کردن گزینه ها،قبل از انتخاب کردن ارزشها و اهداف ،دچار آن می شوند. آنها فرایند جست و جو کردن درونی را آغاز می کنند،خصوصیاتی که خود را در کودکی توصیف می کردند،تغییر می دهند و آنها را با صفات ،توانایی ها و تعهداتی که نمایان می شوند ترکیب می کنند بعدها این ها را در یک هسته ی درونی محکم که هویت پخته را تامین می کند،شکل می دهند.به عقیده ی اریکسون، یک هویت سالم به صورت احساس سلامت جسمانی،روانشناختی و اجتماعی تجربه می شود. بعد از اینکه هویت شکل گرفت،کماکان در بزرگسالی اصلاح می شود و این زمانی است که افراد تعهدات و انتخاب های قبلی را از نو ارزیابی می کنند.
نظریه پردازان جدید با اریکسون موافقند که تردید کردن درباره ی ارزش ها،برنامه ها،و اولویت ها برای هویت پخته لازم است ولی این فرایند را بحران نمی خوانند(گروت وانت،1998،کروگر،2005) تشکیل هویت برای برخی افراد ناراحت کننده است ولی تجربه ی رایج ، تجربه ی کلوش کردن و سپس احساس تعهد است. هنگامی که نوجوانان امکانات زندگی را امتحان می کنند،درباره ی خود و محیطشان اطلاعات مهمی را گردآوری می نمایند و به سمت تصمیمگیری با دوام پیش می روند.آنها در این بین، یک ساختار خود سازمان یافته را می سازند(آرنت،2000،موشمن،2005)
اریکسون پیامد منفی نوجوانی را سردرگمی نقش نامید. اگر تعارض های قبلی نوجوانان به صورت منفی حل شده باشد یا در صورتی که جامعه انتخاب های آنها را به گزینه هایی محدود کند که با توانایی ها و امیال آنها نمی خوانند،امکان دارد که سطحی و بدون جهت بوده و برای چالش های روان شناحتی بزرگسالی آمادگی نداشته باشند. برای مثال نوجوانانی که حودپنداره(هویت) محکمی ندارند که بتوانند به آن روی آورند،ممکن است در مرحله ی اوایل بزرگسالی (جوانی) اریکسون نتوانند با دیگران صمیمی باشند. در طول نوجوانی برداشت نوجوانان از خود،پیچیده تر ،سازمان یافته تر و با ثبات تر می شود. نوجوانان در مقایسه با کودکان،احساس کم و بیش مثبتی درباره ی جنبه های گوناگون خود دارند. آنهها به مرور زمان،بازنمایی متعادل و منسجمی را از قوت ها و ضعف های خود تشکیل می دهند(هارتر،2003) تغییراتی که در خودپنداره و عزت نفس ایجاد می شود زمینه را برای تشکیل هویت یکپارچه آماده می سازند.
نظریه ی مارسیا در مورد هویت:
نظریه ی اریکسون در مورد هویت توسط جیمز مارسیا مورد آزمون قرار گرفته و با استفاده از مصاحبه های آزاد پاسخ که ساختار نیمه مشخصی دارند گسترش یافته است.مارسیا(1996) در پارادایم پایگاه هویت،بحران هویت را در 2 مقوله یعنی میزان کاوش فردی(که بحران نامیده می شود) در مراحل شخصی یا موقعیتی (برای مثال،کاوش در باورهای شخصی) و میزان تعهد فرد (برای مثال،تعهد بع مذهب خاص) مفهوم سازی کرده است.مارسیا به این نتیجه گیری رسید که در پیوستار هویت یابی اریکسون چهار وضعیت هویتی به شرح زیر وجود دارد:
1- دست یابی به هویت(هویت موفق Indenting achje vement) افرادی که در این وضعیت قرار دارند بحران هویت یعنی مرحله فعال کاوشگری درباره ی خود را پشت سر گذاشته اند.این افراد شخصا به مواضع فکری خاصی دست یافته و به آنها پایبندند و در مورد شغل خود نیز به تصمیم قطعی رسیده اند(تعهد بالا) .افرادی که به هویت موفق می رسند مشخصاتی از قبیل احترام به خود در سطح بالا داشته و در مقابل استرس،انعطاف پذیری دارند و مقاوم می باشند و تصمیم گیری سنجیده و متفکرانه می نمایند و دنسبت به آن متعهد می باشند.
2- وقفه هویت یابی(هویت زودرس) افراد این گروه نیز نسبت به شغل و جهان بینی خود احساس تعهد می کنند ولی در آنها علائمی از بحران هویت دیده نمی شود آنها بی چون و چرا مذهب خانواده ی خود را پذیرفته اند هنگامی که از آنها در مورد موضع سیاسی اشان سوال شود غالبا می گویند هیچ وقت در مورد این موضوعات سوال نکرده اند بعضی از آنها افراد پایبند به باورهایشان به نظر می رسند و و روحیه ی همکاری دارند برخی دیگر نیز انعطاف ناپذیر(خشک) و دنباله رو بوده و به نظر می رسد اگر این رویداد مهم ارزشهای آزمون نشده ی آنها را به چالش بطلبد احساس سردرگمی خواهند کرد.
3- هویت مهلت خواه یا دیر رس:
این جوانان در حال تجربه ی بحران هویت هستند آنها فعالانه می کوشند پاسخ هایی به پرسش های خود بیابند و هنوز گرفتار تعارض بین علاقه ی خود در برنامه هایی هستند که والدینشان برای آنها در نظر گرفته اند.این افراد ممکن است برای مدتی برخی باورهای مذهبی و سیاسی را با شور و شوق فراوان مطرح کنند ولی پس از تامل بیشتر آنها را کنار بگذارند این افراد در بهترین شرایط آدم های حساس،اخلاقی و روشن فکر و در بدترین شرایط افرادی اظطراب زده،مردد و جزم اندیش به نظر می رسند.
4پراکندگی هویت(هویت سردرگم): این اصطلاحی است که مارسیا برای مفهوم "سر در گمی در هویت یابی" اریکسون به کار برده است. بعضی از افرادی که در این دسته قرار می گیرند ممکن است در گذشته
دچار بحران هویت بوده یا نبوده باشند ولی در هر صورت به مفهوم یکپارچه ای از خود دست نیافته اند مثلا اینان می گویند بدشان نمی آید به دانشکده ی حقوقی بروند یا به کار داد و ستد بپردازند اما عملا کاری نمی کنند و به گفته ی خودشان علاقه ای به مذهب یا سیاست ندارند برخی از آنها بدبین به نظر می رسند و مثلا می گویند«سیاست یعنی آشغال» برخی نیز سطحی و گیج و سر در گم به نظر می رسند. البته بعضی از آن ها هنوز به سن وسال تکوین هویت پا ننهاده اند.
نظریه ی گروبتانت در مورد هویت:
بیش از یک دهه قبل، زمانی که رویکرد مارسیا بر مطالعه ی شکل گیری هویت غالب بود،گروبتانت(1987)انتقادی که کرد این بود که بیشتر تحقیقات در مورد پایه های هویت به جای اینکه بر فرایند های رشدی آن متمرکز شوند بر عوامل مرتبط با پایه های هویت متمرکز بو ده اند. به عبارت دیگر محققان در تلاس برای نشان دادن اینکه چگونه افراد دارای هر یک از 4 پایه ی هویتی از یکدیگر متفاوت هستند، از این سوال اساسی که افراد چگونه به هویت می رسند چشم پوشی کردند.
گروبتانت انواع عوامل فردی و محیطی که بر شکل گیری هویت تاثیر می گذارند را به تفصیل مورد بحث قرار داد. او استدلال کرد که میزان موفقیت شکل گیری هویت بستگی دارد به:
الف) عوامل شخصیتی نظیر انعطلف پذیری،عزت نفس،تمایل برای بلزبینی رفتار خود و استقبال از تجربه
ب) توانش شناختی برای در نظر گرفتن امکانات،رسیدن به استنباط های مناسب و هماهنگی دیدگاه های متعدد
ج) ویژگی های زمینه ی شخصیتی ،نظیر حمایت فرهنگی برای انتخاب های شخصی ، الگوهای ارتباط خانوادگی،واکنشهای همسالان،فرصت های تحصیلی و شغلی و قرارگیری در معرض اختیار ها و دیدگاه های متعدد
د) گرایش عمومی فرد در یک زمان معین زندگی،برای پرداختن به اکتشاف هویت یا برای اجتناب از آن.
گرچه مدل گروبتانت توجه را بر فرایند تاثیر می گذارند را روشن می کند تا پویایی خود آن فرایند را.
نظریه ی برزونسکی در مورد هویت:
الگوی برزونسکی بر آن دسته از فرایند های اجتماعی-شناختی مبتنی است که در طی آن افراد بر اساس شیوه ی ترجیحی پردازش اطلاعات مربوط به خود ، گفت و گو درباره ی موضوعات مربوط به هویت و تصمیمات فردی در وضعیت های متفاوت قرار می گیرند(برزونسکی،1990) .سه جهت گیری یا سبک پردازش هویت شامل اجتنابی / سردرگم،اطلاعاتی و هنجاری است. افراد دارای وضعیت هویت سردرگم/ اجتنابی استفاده می کنند( ) آنها همواره تلاش می کنند که از مواجهه با مسائل فردی،تعارضات و تصمیمات اجتناب کنند. به نظر می رسد که سبک هویت سردرگم/اجتنابی با راهبرد های مقابله ای هیجان مدار ، انتظارت کنترل بیرونی ،راهبرد های تصمیم گیری غیرانطبتقی رابطه ی مثبت و با آگاهی از خود وظیفه شناسی رایطه ی منفی نشان می دهد.
به نظر می رسد که افراد با هویت موفق یا دیر رس آن چه را که سبک اطلاعاتی نامیده می شود مورد استفاده قرار می دهند( ) این افراد در برخورد با موضوعات مربوط به هویت، سنجیده عمل کرده و تلاش ذهنی زیادی نیز نشان می دهند؛ هدفمند به جست و جو و ارزیابی مبادرت ورزیده و نسبت به اطلاعات مربوط به خود اعتماد و اطمینان لازم را نشان می دهند؛ نسبت به دیدگاه های خود موضعی شکاکانه اتخاذ کرده و مشتاقانه قضاوت خود را به تاخیر انداخته و درز مواجهه با بازخورد نا همساز، ابعاد خودساخته ی وجودی خود را مورد ارزیابی مجدد قرار می دهند. (برزونسکی،1990) .
افراد با هویت زودرس به کمک آن چه سبک پردازش هنجاری نامیده می شود مشخص می شوند ( ) .
این افراد با درونی کردن ارزش ها و باور های دیگران مهم و به دلیل عدم استفاده از خود ارزیابی های سنجیده،با موضوعات مربوط به هویت به صورت خودکار مواجه می شوند(برزونسکی،1990).
با توجه به نظریه ی اریکسون، انتظار می رود که هویت موفق و زودرس از حیث رشدی در مقایسه با هویت دیر رس و مغشوش مطلوب تر باشد،چرا که در بر دارنده ی احساس تعهد است.این فقط بخشی از واقعیت است ؛در حالی که در ادبیات وضعیت هویت،هویت موفق در مقایسه با هویت مغشوش یک وضعیت بالیده است(میوس و همکاران،1999) وضعیت دیر رس در مقایسه با وضعیت زودرس،از بالیدگی بیشتری برخوردار است.لذا به نظر می رسد که در پارادایم وضعیت هویت این علاقه یا گرایش نتیجه ی حفظ تعهدات نسبت به اکتشاف انتخاب های هویتی است.
اریکسون به طو موکد پیامد شکل گیری هویت مطلوب را از نظر رشدی با قضاوت فردی مناسب،احساس یکپارچگی درونی و ظرفیت خوب عمل کردن مربوط دانست. بع عبارت دیگر، نظریه ی سبک های هویت به جای تمرکز بر شکل گیری سبکها، بر فراین شکل گیری هویت تاکید می کند.
هویت و فردیت در جامعه هویت ساز و نافی امنیت و حضور فرد:

دلبستگی:
واژه ی دلبستگی برای توصیف تمایل کودک به نزدیم افراد خاص ماندن و احساس امنیت بیشتر در حضور این افراد،به کار میرود.بخش عمده ی تحقیق در زمینه ی دلبستگی در کودکان ریشه در تحقیقات جان بالبی،متخصص روان کاوی طی دهه های 1950-1960 دارد. بالبی (1969،1973) نحوه ی شکل گیری و کنش وری پیوند عاطفی بین نوزاد-مادر یعنی دلبستگی را بر اساس نظریه ی دلبستگی تشریح کرد.مکانیسم های رفتاری ویژه در دوره های طولانی وابستگی کودک به مادر،مسوولیت حمایت و حفاظت از کودک و افزایش شانس بقای وی را بر عهده دارد.در چهارچوب رابطه ی هماهنگ و انسجام یافته ی مادر-نوزاد،نشانه های تسر و نگرانی نوزاد با رفتار حمایتی،حفاظتی و آرامش بخش ما در مواجه می شود.بر این اساس،مادر به عنوان پایگاهی امن در اختیار کودک قرار می گیرد تا از طریق آن به اکتشاف محیط بپردازد.طبق نظریابی(1969) ،این تجربه های تعاملی نخستین درون سازی می شوند و با تشکیل مدل درون کاری هم چگونگی رابطه ی فرد با دیگران(کسانی که برای وی اهمیت ویژه دارند) را تعیین می کنند وهم مشخص خواهند کرد که فرد شرایط استرس زا را چگونه تجربه خواهند نمود،احساسات ورتبط با آن شرایط را چگونه نشان خواهد داد و روش های مواجهه وی با آن شرایط چگونه خواهد بود.این تحقیقات،وی را قانع کرد که ناتوانی کودک در برقراری پیوند دلبستگی ایمن با یک یا چند نفر در سال های اول زندگی با ناتوانی او در برقراری روابط فردی نزدیک در دوره ی بزرگسالی ارتباط دارد.(بالبی،1973).
روان شناسان،نخست این نظریه را مطرح کردند که کودک به این علت به مادر دلبستگی پیدا می کند که مادر منبع تغذیه یعنی برآورده ساخت یکی از اساسی ترین نیاز های کودک است. اما این نظریه پاسخگوی برخی واقعیت ها نبود برای مثال جوحه اردک ها و جوجه مرغ ها هر چند از بدو تولدشان غذایشان را خودشان تامین می کنند ولی در عین حال دنبال مادر راه می روند و وقت زیادی را با او صرف می کنند.آرامشی که آنها از حضور مادر بدست می آورند نمی تواند از نقش مادر در غذا دادن به آنها نشات گرفته باشد(هارلو،1969).
بازبینی نظریه ی دلبستگی بالبی:
بالبی در سال 1936 به اختلالات و ناراحتی های کودکانی که در موسسات پرورش می یافتند توجه کرد.وی دریافت کودکانی که در شیرخوارگارگاه ها و پرورشگاه ها بزرگ می شدند عموما به برخی مشکلات عاطفی از جمله ناتوانی در برقراری روابط صمیمانه و دیرپا با دیگران دچار می آمدند.به نظر بالبی چنین می رسید که این کودکان قادر به دوست داشتن نیستند زیرا فرصت برقراری یک پیوستگی حکم را با مادر یا جانشین او در ابتدای زندگی نداشته اند.علاوه بر این،بالبی علائم مشابهی در کودکانی که مدتی در خانه های طبیعی بزرگ شده اما سپس دچار جدایی های طولانی گردیده بودند مشاهده کرد.این کودکان چنان از جدایی تکان خورده بودند که به طور دائم از پیوند های نزدیک انسانی پرهیز می کردند.این پیوند چگونه شکل می گیرد؟چرا آنقدر مهم است که اگر گسیخته شود نتایج شدید حادث می گردد و فرد در بزرگسالی در زندگی دچار تعارضات و اختلافاتی می گردد؟
بالبی می گوید که ما فقط به وسیله ی در نظر گرفتن محیط انطباق می توانیم رفتار انسان را دریابیم یعنی باید آن محیط اصلی که در آن این رفتار به وجود آمده است را بشناسیم(بالبی،1969).انسان ها در طول بیشتر تاریخ خود احتمالا در گروه های کوچک حرکت می کردند و در جست و جوی غذا بودند و گاهی در معرض حمله ی خطر صیادان یزرگ قرار می گرفتند.انسان ها همچون دیگر گروه های پریمات زمانی که مورد تهدید واقع می شوند احتمالا برای راندن صیادان و برای محافظت از بیماران و کودکان همکاری می کردند.برای دست یابی به این حفاظت،کودکان انسان نیاز به مکانیزم هایی داشتند که آنان را نزدیک والدین خود نگاه دارد. بدین معنی که در آنان باید رفتار های پیوستگی پدید می آمد: ژست ها و نشانه ها یی که نزدیکی به مراقبان را تسهیل کند و موجب تداوم آن گردد(بالبی،1969). گریه بچه یک نشانه ی واضح است.گریه یک فریاد ناراحتی است زمانی که کودک در رنج است یا وحشت زده است می گرید و والد وادار می شود که بشتابد تا ببیند چه اشکالی در کار است.لبخند کودک یک رفتار پیوستگی دیگر است،هنگامی که کودک به روی والد می خندد،والد به کودک احساس عشق می کند و از بودن در کنار او لذت می برد.از دیگر رفتار های پیوستگی،وراجی های نامفهوم کودکانه،چسبیدن و گرفتن،مکیدن و تعقیب می باشد.به عقیده ی بالبی پیوستگی کودک به مجازات خطوط زیر رشد می کند: واکنش اجتماعی کودک در ابتدا نامتمایز است؛برای نمونه آنان در برابر هر چهره می خندند ی

مطالب مشابه ...










روانشناسی

۱۳-۱۰-۱۳۹۰ ۱۰:۲۹ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  [مقاله] مقالات روانپزشکی و روانشناسی سکوت تلخ 2 242 ۲۸-۲-۱۳۹۳ ۰۳:۱۹ عصر
آخرین ارسال: سکوت تلخ
  دانلود رایگان پاورپوینت متون روانشناسی به زبان خارجی 1 - 324 اسلاید ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 750 ۲-۱۰-۱۳۹۱ ۰۸:۳۴ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  [مقاله] آزمون های روانشناسی عضو افتخاری 0 198 ۲-۸-۱۳۹۱ ۰۸:۴۱ عصر
آخرین ارسال: عضو افتخاری
  [مقاله] روانشناسی کار ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 246 ۹-۷-۱۳۹۱ ۰۹:۴۷ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  مقالات تخصصی در روانشناسی---از کدام نیمکره فرمان میگیری؟؟ ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 124 ۱۷-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۳۸ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  مقالات تخصصی در روانشناسی--چرا بحث ما به درگیری منجر می شود ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 88 ۱۷-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۳۷ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  مقالات تخصصی در روانشناسی---رازهای یک خانواده خوشبخت ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 107 ۱۷-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۳۶ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  مقالات تخصصی در روانشناسی---احساس خود ارزشمندی :: - روانشناس ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 144 ۱۷-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۳۵ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  مقالات تخصصی در روانشناسی---راههای رشد فکری و مغزی کودکان : ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 125 ۱۷-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۳۵ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  مقالات تخصصی در روانشناسی---راه های رسیدن به موفقیت!! ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 116 ۱۷-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۳۴ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان