تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ذوالقرنین(کوروش)4

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
ذوالقرنین(کوروش)4
پادشاه شرقى
آنچه از كوروش، سرسلسله امپراتورى هخامنشى قبل از اين زمان يعنى سال ۱۸۷۹ ميلادى مى دانستند تنها رگه هاى مبهمى از سياست انسان دوستانه كوروش را باز مى تاباند. آن هم از لابه لاى متون منسوب به يهوديان و آنچه در كتاب مقدسشان نهفته است و به روزگارى اشاره مى كند كه يهوديان زخم خورده به فرمان كوروش، فاتح بابل، به اورشليم باز گردانده شدند و باز به يارى او معابد ويرانه خود را برافراشتند. علاوه بر آن در سرزمين بابل خدايان باستان از جمله مردوك دوباره بر فراز قدرت ايستادند، اين ها همه بود وليك تصوير روشنى از نگره حقوق بشر در تاريخ باستان را پژواك نمى داد. همين كه راولينسون و هيات باستان شناسى، استوانه فرسوده آسيب ديده كوروش را از تل خرابه هاى بابل بيرون كشيدند و خاكش را تكاندند و شروع به خواندن خط ميخى ريز نگاشته روى استوانه نمودند، تازه دريافتند كه كوروش نخستين فرمانروايى است كه از خود منشورى در راستاى حفظ و صيانت حقوق انسانى به يادگار نهاده است و تقريباً هفتاد سال بعد و در سال ۱۹۴۸ بود كه با الهام از اين كتيبه باستانى ارزنده، نخستين اعلاميه جهانى حقوق بشر در مجمع عمومى سازمان ملل متحد، به تصويب رسيد. استوانه شكسته و روح نهفته در آن را بند زدند و باز بر تارك افراشتند. اين استوانه امروز در موزه ملى لندن نگهدارى مى شود و با كنده كارى هاى ريز و مبهم خود نشان مى دهد كه به راستى انسانيت و پاسداشت حقوق انسانى، گنجينه تازه اى نيست. همين استوانه است كه نشان مى دهد كوروش كبير يك شالوده شكن واقعى بوده است. اين كتيبه تقريباً همزمان است با كتيبه هاى شاهان بين النهرين كه مقتدرانه به تاخت و تاز هاى بى امانشان مى نازند و به پامال كردن حقوق ملل مغلوب هم، همان چيزى كه در كتيبه كوروش بدان ارج نهاده مى شود. بد نيست نيم نگاهى بيفكنيم به برخى سنگ نوشته ها و كتيبه هاى بازمانده از نبوكد نصر، پادشاه بابل و سپس آن را با استوانه بشردوستانه كوروش مقايسه كنيم.
نبوكد نصر با افتخار و جبروت مى گويد:
«فرمان دادم كه صد هزار چشم درآورند و صد هزار قلم پا را بشكنند، با دست خودم چشم فرمانده دشمن را درآوردم، هزاران پسر و دختر را زنده زنده در آتش سوزاندم، خانه را چنان كوفتم كه ديگر بانگ زنده اى از آنجا برنخيزد.»


اما فرمان كوروش، فرمان نكوداشت انسانيت است و بال و پر گسترانيدن آن در آسمانى فراخ، نگاهى به مندرجات استوانه كوروش نشان مى دهد كه پر بيراه نيست اگر كوروش را نخستين تدوين كننده منشور حقوق بشر انگاريم:

«من به هيچ كس اجازه ندادم كه سرزمين سومر و اكد را دچار هراس كند. من نيازمندى هاى بابل و همه پرستشگاه هاى آنان را در نظر گرفتم و در بهبود وضعشان كوشيدم. من يوغ ناپسند مردم بابل را برداشتم، خانه هاى ويران آن ها را آباد كردم. من به بدبختى هاى آن ها پايان بخشيدم. مردوك خداى بزرگ از كردارم خوشنود شد. من همه ساكنان را گرد آوردم و خانه هايشان را به آنان باز پس دادم. من فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداى خود آزاد باشند و بى دينان آنها را نيازارند. فرمان دادم كه هيچ يك از خانه هاى مردم خراب نشود. فرمان دادم كه هيچ كس اهالى شهر را از هستى ساقط نكند.»

بسيارى از مواد اعلاميه جهانى حقوق بشر، الهام يافته از فرامين كوروش كبير است. در واقع گويى روح نگاه بلند كوروش به انسان و آزادى انسانى در كالبد اعلاميه جهانى نيز دميده شده است . سال ها پس از مرگ كوروش و آن گاه كه اسلام به منزله ديانتى پاسدار شرافت انسانى به منصه ظهور رسيد، باز بانگى برافراشته شد كه نويدبخش نكوداشت انسان بود. نواى پيامبر اسلام كه هم در مرامنامه حكومت اسلامى در مدينه و هم در خطابه حجه الوداع، حرمت حفظ جان، مال و آبروى انسان ها پررنگ است و البته در جاى جاى كتاب مقدس مسلمانان، قرآن كريم.

انگليسى ها پيشتاز در اروپا

اما نگاهى به تاريخ اروپا نشان مى دهد كه صرف نظر از نگره هاى مترقيانه فلاسفه يونانى۱ و بعد ها بارقه هاى انديشه مسيحيت، نخستين منشور حقوق بشر به سال ۱۲۱۵ ميلادى، يعنى درست ۱۸ سده پس از فرمان كوروش باز مى گردد. منشورى كه به منشور كبير و يا magna carta معروف است. در واقع انگليسى ها در اروپا پيشتاز چنين باورى بودند. پادشاه انگلستان جان، تحت فشار روحانيون و اشراف و بورژوازى انگلستان، ناچار به صدور اين فرمان شد. فرمانى كه «به طور كلى تاييد مى كند كه پادشاه بايد حقوق و آزادى هاى مكتسبه ملت خود را محترم شمارد و وضعى را كه در گذشته بر اثر حسن نيت و عقيده پادشاهان ملت دوست و نيكوكار و با جديت و مبارزه خود ملت به وجود آمده است، حفظ نمايد.» از جمله موارد مندرج در فرمان كبير مى توان به موارد زير اشاره كرد:

« در ماده يك، جان، پادشاه انگلستان، پس از تاييد آزادى كليسا و حقوق كامل و خدشه ناپذير آن از طرف خود الى الابد، كليه حقوقى را كه در فرمان تصريح شده است به عموم افراد آزاد قلمرو خود اعطا مى كند.» در ماده هفدهم رسيدگى به دعاوى عمومى را از صلاحيت دادگاه هاى وابسته به دربار، خارج مى سازد و در صلاحيت مراجع صالح و ثابتى قرار مى دهد ... در ماده چهل مى گويد: «حق و عدالت را به كسى نخواهيم فروخت و از كسى مضايقه نخواهيم كرد و اعمال و اجراى آن را به تاخير نخواهيم انداخت.»

در قرن هفدهم، فلاسفه اى از بطن انگلستان برخاستند كه مى كوشند با نظريات خود، منشور كبير را پر و بال بخشايند و به اوج برفرازند، از جمله جان لاك « وقايع سال ۱۶۸۸ انگلستان كه با حداقل آشفتگى و هرج و مرج روى داد موجب تحكيم دموكراسى و پيروزى پارلمان و انجام خواست هاى مردم در جهت آزادى گرديد، مويد نظريات لاك بود و او را در اين عقيده راسخ تر كرد كه مردم استعداد و لياقت آن را دارند كه خود را اداره كنند و حكومت دلخواه خود را كه در طريق صلاح و سعادت آنان قدم بردارد بر گزينند.» و به اين ترتيب است كه منشور كبير در گذر زمان پخته تر گرديده و جامه اعلاميه حقوق انگلستان را به تن مى كند، اعلاميه اى كه در سال ۱۶۸۹ به تصويب رسيد. درست در هنگامه اى كه دموكراسى طلبان در برابر سلاطين پيروز شدند و پارلمان در انگلستان پا گرفت، ويليام پيت، سياستمدار نامدار انگليسى، اين اعلاميه و منشور كبير را كتاب مقدس آزادى انگليسى ها ناميد تا مهر اهميت پررنگى بر اين منظومه نفيس افكنده باشد؛ منظومه اى كه به راستى سند افتخار پيروزى حقوق انسانى بر لگام استبداد زدگى محسوب مى شد. البته پيش از اعلاميه حقوق، اسنادى تحت عنوان درخواست حقوق در كتابچه تاريخ انگلستان مدفون است كه نشانگر تقاضاهاى مسالمت آميز انسان دوستان از پادشاه بوده است. ازجمله مواردى كه در اين دادخواست، انسانيت را برتر از هر چيز ديگر بر مى شمارد و افسار ها را مى گسلد، عبارت است از:

۱- از اين تاريخ به بعد بدون مجوز قانونى هيچ فردى را نبايد به دادن پيشكش يا وام يا باج يا ماليات و امثال آن مجبور ساخت.
۲- هيچ فردى را به خاطر موارد مذكور در بند يك يا خوددارى از پرداخت مطالباتى از آن قبيل نبايد احضار و استنطاق كرد يا قسم داد يا در توقيف نگاه داشت يا آزار رسانيد يا مضطرب و مشوش ساخت.
۳- هيچ فرد آزادى را نبايد زندانى يا توقيف كرد .
۴- نبايد اجازه داد كه هيچ فردى مورد آزار صاحب منصبان كشورى و لشگرى قرار گيرد و صاحب منصبانى كه مرتكب اين اعمال شده اند بايد از كار بركنار شوند.
مواد مندرج در اعلاميه حقوق نيز مشابه همان مواردى است كه در بالا ذكر شد البته با پر و بال بيشتر و حشو زوايد فراوان تر...


آمريكا و اعلاميه استقلال

اما پژوهشگران بر اين باورند كه نكات نهفته در دل اعلاميه استقلال آمريكا، نشان مى دهد آمريكايى ها بيش از انگليسى ها به تدوين و ارائه اعلاميه راستين حقوق بشر، اهتمام ورزيده اند، اعلاميه اى كه حقوق و مقام انسانى را در بند بند خود گنجانيده باشد. اين اعلاميه در ۴ ژوئيه ۱۷۷۶ و پس از يك سلسله نبردهاى تاريخى براى پنجه ساييدن به استقلال در آمريكا تصويب شد. مقدمه اين اعلاميه آبستن ديدگاه هاى نوانديشانه اى نسبت به پيكره هويت انسانى است. البته با نيم نگاهى كالبدشكافانه به ساخت و بافت سياسى سرزمينى نوخاسته، در گوشه هايى از اين مقدمه مى خوانيم:

«ما اين حقايق را از بديهيات مى دانيم كه همگى مردم مساوى آفريده شده اند و اينكه آفريدگارشان به آن ها حقوق خاص و غير قابل انتزاعى اعطا نموده است كه از آن جمله است حق زندگى، داشتن آزادى، كسب آسايش و سعادت كه به منظور حفظ اين حقوق مردم براى خود حكومت هايى تاسيس خواهند كرد و با ميل و رضاى خود به آن حكومت ها اختيار و اقتدار خواهند داد ديگر آن كه هر گاه اين حكومت ها از راه منحرف شوند از حقوق مردم است كه آنها را تغيير داده يا ساقط سازند و حكومت هاى جديدى روى كار آورند كه بتوانند با وضع قوانين مناسب و اعمال قدرت امنيت و سعادت مردم را تامين و حفظ كنند.» پانزده سال بعد و در نخستين كنگره آمريكا، با نيم نگاهى به اين اعلاميه تاريخى، از سوى نمايندگان اصلاحاتى در قانون اساسى آمريكا شكل پذيرفت كه همه براى آويختن به ريسمان آزادى بود. آمريكاى تازه استقلال يافته داشت ذره ذره خود را به اصول انسان مدارانه نزديك و نزديك تر مى كرد.


انقلابى فرانسوى و حقوق انسان زمانه اش

اما تاريخ اعلاميه حقوق بشر در فرانسه كه به مهد آزادى شهرت يافته بود، چه فراز و نشيب هايى را پيمود ؟ انقلابى كه در سال ،۱۷۸۹ پيكره سرزمين فرانسه را تكان داد، انقلابى بود به معناى واقعى كلمه كه در برخى ابعاد خود انسانيت را به پس زمينه ها سپرد. وقتى پادشاه و ملكه اش به دست توده لجام گسيخته انقلابى تحت فشار بودند و آن گاه كه پادشاه را به جوخه اعدام مى سپردند، سفالينه حقوق بشر در حال ترك برداشتن بود. اما تب انقلاب كه فروكش كرد و زبانه هاى شعله ها كه فرو خسبيد، فرانسوى سرگشته، به ضرورت تدوين اعلاميه اى در پاسداشت حقوق انسانى پى برد. اين اقدام با سلسله مراتبى پس از انقلاب انجام گرفت. متن اوليه در ۲۶ اوت ۱۷۸۹ تدوين گرديد و بعد ها در سال هاى ۱۷۹۱ ، ۱۷۹۳ و ۱۷۹۵ با اصلاحات و بازنگرى هايى، زنده تر و روشن تر شد. مجلس ملى فرانسه براى انسان نو انديش زمانه خود، حقوقى قايل شد، حقوقى كه قبلاً هم در كنده كارى هاى كتيبه كوروش و هم در پستى و بلندى مسير اعلاميه هاى گونه گون حقوق بشر، تبلور يافته بود. در ۲۴ ژوئن ۱۷۹۳ اين اعلاميه پر و بال پيدا كرد و تكميل شد. اعلاميه دومى جزئيات و ريزه كارى هاى بيشترى از دل حيات اجتماعى مردم را در بر مى گرفت و طبيعتا كارآمدتر بود. و در نهايت در ۲۲ اوت ۱۷۹۵ بود كه اين اعلاميه ها به بلوغ رسيدند. انقلابيون فرانسوى نشان دادند كه مصمم اند هرچه زودتر پساب هاى انقلاب را بزدايند و به روح انسان بينديشند. بى گمان انتشار دست نگاشته هاى منتسكيو در سال ۱۷۴۸ روح انسان فرانسوى را بيدار كرده بود و او را براى رسالتى همچون تدوين اعلاميه حقوق شهروندى مصمم و راسخ كرده بود.

نگاهى به روح القوانين نشان مى دهد كه تفكر انسان دوستانه و نگره جهانشمول حقوق بشر، واقعيتى دامان گسترده در باور فكرى سرزمين فرانسه بوده است: «در دموكراسى، ملت از يك لحاظ فرمانروا و از لحاظ ديگر فرمانبردار است. ملت نمى تواند فرمانروا باشد مگر به وسيله آراى خودش كه عبارت از اراده او مى باشد پس اراده ملت خود ملت است.» و در جاى ديگر مى نويسد «حقوق بين المللى طبعاً بر سر اين اصل است كه ملل مختلف دنيا بايد در حال صلح به يكديگر منتهاى نيكى و در حال جنگ حداقل آزار را روا دارند بدون اين كه به منافع حقيقى خود لطمه اى وارد سازند.» بى دليل نيست كه در مقدمه روح القوانين مى خوانيم:«منشا اصل بر برائت آدمى و كرامت ذاتى انسانى» در بسيارى از قوانين اساسى جهان از انديشه هاى منتسكيو اقتباس گشته است. وى مى گويد: «از آنجا كه افراد شرورند، قانون مجبور است آنان را بهتر از آنچه هستند فرض كند بدين ترتيب گواهى دو نفر براى اثبات جرم كفايت مى كند (همان چيزى كه ما در قوانين قضاى اسلامى شهادت عدلين مى خوانيم) قانون اظهارات دو نفر گواه را باور مى كند و به نظر قانون مبنى بر حقيقت تلقى مى گردد. مثلاً اين طور فرض مى كند هر طفلى كه در طى دوره زناشويى به وجود آمده است حلال زاده است. قانون به مادر طفل به اندازه اى اطمينان دارد كه هرگز غير از عفت درباره او تصور ديگرى نمى نمايد.»


و سازمان ملل

اما سال ها بايد مى گذشت و جنگ هاى خانمان سوز جهانى بايد شعله ور مى شد تا انديشه تاسيس سازمان پهناور و بزرگى به نام سازمان ملل بشكفد و در چارچوب اين سازمان اعلاميه جهانى تازه اى درباره حقوق بشر به تصويب رسد. گرچه به تعبير «گلن جانسون» «دلمشغولى متفقين در مورد حقوق بشر، فرعى و حتى حاشيه اى بود» اما انديشه ايجاد سازمانى جهت حفظ و كمك به حمايت از حقوق اساسى بشر، انديشه اى شايسته و ارزشمند بود كه جهان ملتهب آن روزگار به شدت بدان محتاج بود. جامعه انسانى، تكان تازه اى خورده بود.

سخنان زيبايي از کوروش:
اگربخواهيد دشمنان خود را خوار كنيد، به دوستان خويش نيكی نماييد
بايد اين درس را نيك آموخت كه خوشی و سعادت انسان به رنج و زحمتی كه در تحصيل آن به كار برده است، بستگی و ارتباط دارد
كار و مرارت، چاشنی خوشبختی است
برماست كه با تمام جهد و قوا، اسباب بزرگی و مردانگی را آماده و حفظ كنيم تا آسودگی خاطر كه بهترين و گرامیترين نعمت‌هاست، به دست آيد و از غم و محنت‌های سخت، در امان باشيم
جهان‌گيری كار عظيمی است اما جهان‌داری كاری بس عظیمتر است. به چنگ آوردن امپراتوری در اثر جسارت و جنگ‌آوری است اما حفاظت آن بدون حزم و درايت و مراقبت پيوسته محال است
به عقيده من،‌ زمامدار بايد بر ديگر افراد از اين جهت امتياز و برتري داشته باشد كه نه فقط از زندگی سهل و آسان روگردان، بلکه عاقبت‌انديش و با تدبير و پركار باشد

کوروش در تورات
خداوند درباره کوروش می گوید که او شبان من است و هر چه او کند آن است که من خواسته ام . منم ( خداوند ) که او(کوروش ) را از جانب مشرق بر انگیختم تا عدالت را روی زمین برقرار کند . من امتها را تسلیم وی میکنم و او را بر پادشاهان سروری می بخشم و ایشان را مثل غبار به شمشیر وی و مانند کاهی که پراکنده شود.
به کمال او تسلیم می کنم من کوروش را به عدالت بر انگیختم و تمامی راهها را در پیش رویش استوار خواهم ساخت . منم که شاهین خود را کوروش را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزدیک آوردم . خداوند کوروش را برگزید و فرماندار جهانش کرده است . بازوی او را بر کلدانیها فرو خواهد آورد و راه او را همیشه هموار خواهد ساخت
در سال اول سلطنت کوروش پادشاه پارس کلام خدا کامل شد . خداوند روح کوروش پادشاه پارس را برانگیخت تا در تمامی سرزمینها خود فرمانی صادر کند که ( یهوه ) خدای آسمانها تمام ممالک زمین را بر من داده است و امر داده است خانه ای برای او در اورشلیم بنا کنم
گیریشمن
باستان شناس فرانسوی میگوید کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد . کوروش سرداری بزرگ و نیکوخواه بود . او آنقدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آنها آزادی مذهب می داد و فرمانروای جدید را از بین بومیان آن سرزمین انتخاب می نمود . او شهر ها را ویران نمیکرد و قتل عام و کشتار نمی کرد . ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کوروش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خوانند
کنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران
تا کنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کوروش در تاریخ جهان باقی گذاشت - در افکار میلیونها مردم جهان بوجود آورد . من اذعان میدارم که اسکندر و سزار و کوورش که سه مرد اول جهان شده اند کوروش در صدر انها قرار دارد و تا کنون کسی در جهان بوجود نیامده است که بتواند با او برابری کند و او همانطور که در کتابهای ما آمده است مسیح خداوند است
افلاطون
کوروش سرداری بزرگ بود . در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند . بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش می نمودند سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال میکردند
ویل دورانت
تاریخ نویس نامدار آمریکایی . کوروش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود
به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود . او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود.
به همین دلیل یونانیان درباره او داستهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندرمی نامند او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزمهای آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود

وصيت نامه کوروش
من در طول مدت عمر خود هر آرزويی كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاری كه زدم پيروز شدم دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند .
دشمنانم جملگی فرمانم را با رقبت گردن نهادند.
قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامی بود كه هر سال مورد تاخت و تاز و تجاوز قرار می گرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور آسيا به دست شما می سپارم .
من به خاطر ندارم در هيچ جهادی برای عزت ، سربلندی و كسب افتخار برای ايران زمين مغلوب شده باشم . جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهای بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم . حال كه مرگ من نزديك است خود را بسی خوشبخت ميدانم زيرا : فرزندانی كه خداوند بر من عطا فرمود همگی سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات مقتدر و پرشكوه می باشد و آيندگان مرا مردی خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .
من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكی ، محو و فناپذير نمی گردد . مرگ چيزی است شبيه به خواب .
در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست از كژی و ناروايی بترسيد .
اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد
من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت كه از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود .
ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را موميایی نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد .
چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.كوروش بزرگاز تولد تا آغاز جوانی




دوران خردسالي کوروش را هاله اي از افسانه ها در برگرفته است. افسانه هايي كه گاه چندان سر به ناسازگاري برآورده اند كه تحقيق در راستي و ناراستي جزئيات آنها ناممكن مي نمايد. ليكن خوشبختانه در كليات ، ناهمگوني روايات بدين مقدار نيست. تقريباً تمامي اين افسانه ها تصوير مشابهي از آغاز زندگي کوروش ارائه مي دهند ، تصويري كه استياگ ( آژي دهاك ) ، پادشاه قوم ماد و نياي مادري او را در مقام نخستين دشمنش قرار داده است.


استياگ - سلطان مغرور، قدرت پرست و صد البته ستمكار ماد - آنچنان دل در قدرت و ثروت خويش بسته است كه به هيچ وجه حاضر نيست حتي فكر از دست دادنشان را از سر بگذراند. از اين روي هيچ چيز استياگ را به اندازه ي دخترش ماندانا نمي هراساند. اين انديشه كه روزي ممكن است ماندانا صاحب فرزندي شود كه آهنگ تاج و تخت او كند ، استياگ را برآن مي دارد كه دخترش را به همسري كمبوجيه ي پارسي – كه از جانب او بر انزان حكم مي راند - درآورد. مردم ماد همواره پارسيان را به ديده ي تحقير نگريسته اند و چنين نگرشي استياگ را مطمئن مي ساخت كه فرزند ماندانا ، به واسطه ي پارسي بودنش ، هرگز به چنان مقام و موقعيتي نخواهد رسيد كه در انديشه ي تسخير سلطنت برآيد و تهديدي متوجه تاج و تختش كند. ولي اين اطمينان چندان دوام نمي آورد. درست در همان روزي كه فرزند ماندانا ديده مي گشايد ، استياگ را وحشت يك كابوس متلاطم مي سازد. او در خواب ، ماندانا را مي بيند كه به جاي فرزند بوته ي تاكي زاييده است كه شاخ و برگهايش سرتاسر خاك آسيا را مي پوشاند. معبرين درباري در تعبير اين خواب مي گويند كودكي كه ماندانا زاييده است امپراتوري ماد را نابود خواهد كرد ، بر سراسر آسيا مسلط گشته و قوم ماد را به بندگي خواهد كشاند.


وحشت استياگ دوچندان مي شود. بچه را از ماندانا مي ستاند و به يكي از نزديكان خود به نام هارپاگ مي دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل كرده است ، استياگ به هارپاگ دستور مي دهد كه بچه را به خانه ي خود ببرد و سر به نيست كند. کوروش كودك را براي كشتن زينت مي كنند و تحويل هارپاگ مي دهند اما از آنجا كه هارپاگ نمي دانست چگونه از پس اين مأموريت ناخواسته برآيد ، چوپاني به نام ميتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده ، با هزار تهديد و ترعيب ، اين وظيفه ي شوم را به او محول مي كند. هارپاگ به او مي گويد شاه دستور داده اين بچه را به بياباني كه حيوانات درنده زياد داشته باشد ببري و درآنجا رها كني ؛ در غير اين صورت خودت به فجيع ترين وضع كشته خواهي شد. چوپان بي نوا ، ناچار بچه را برمي دارد و روانه ي خانه اش مي شود در حالي كه مي داند هيچ راهي براي نجات اين كودك ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زماني كه بچه را بكشد. اما از طالع مسعود کوروش و از آنجا كه خداوند اراده ي خود را بالا تر از همه ي اراده هاي ديگر قرار داده ، زن ميتراداتس در غياب او پسري مي زايد كه مرده به دنيا مي آيد و هنگامي كه ميتراداتس به خانه مي رسد و ماجرا را براي زنش باز مي گويد ، زن و شوهر كه هر دو دل به مهر اين كودك زيبا بسته بودند ، تصميم مي گيرند کوروش را به جاي فرزند خود بزرگ كنند. ميتراداتس لباسهاي کوروش را به تن كودك مرده ي خود مي كند و او را ، بدانسان كه هارپاگ دستور داده بود ، در بيابان رها مي كند.



تصویر:آستیاکس


کوروش كبير تا ده سالگي در دامن مادرخوانده ي خود پرورش مي يابد. هرودوت دوران كودكي او را اينچنين وصف مي كند : « او كودكي بود زبر و زرنگ و باهوش ،‌ و هر وقت سؤالي از او مي كردند با فراست و حضور ذهن كامل فوراً جواب مي داد. در او نيز همچون همه ي كودكاني كه به سرعت رشد مي كنند و با اين وصف احساس مي شود كه كم سن هستند حالتي از بچگي درك مي شد كه با وجود هوش و ذكاوت غير عادي او از كمي سن و سالش حكايت مي كرد. بر اين مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشاني از خودبيني و كبر و غرور ديده نمي شد بلكه كلامش حاكي از نوعي سادگي و بي آلايشي و مهر و محبت بود. بدين جهت همه بيشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببينند تا در سكوت و خاموشي . از وقتي كه با گذشت زمان كم كم قد كشيد و به سن بلوغ نزديك شد در صحبت بيشتر رعايت اختصار مي كرد ،‌ و به لحني آرامتر و موقرتر حرف مي زد. كم كم چندان محجوب و مؤدب شد كه وقتي خويشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود مي يافت سرخ مي شد و آن جوش و خروشي كه بچه ها را وا مي دارد تا به پر و پاي همه بپيچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست مي داد. از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بيشتر مهرباني از خود نشان مي داد. در واقع به هنگام تمرين هاي ورزشي ، از قبيل سواركاري و تيراندازي و غيره ، كه جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت مي كنند ، او براي آنكه رقيبان خود را ناراحت و عصبي نكند آن مسابقه هايي را انتخاب نمي كرد كه مي دانست در آنها از ايشان قوي تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلكه آن تمرين هايي را انتخاب مي نمود كه در آنها خود را ضعيف تر از رقيبانش مي دانست ، و ادعا مي كرد كه از ايشان پيش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روي مانع و نبرد با تير و كمان و نيزه اندازي از روي زين ، با اينكه هنوز بيش از اندازه ورزيده نبود ، اول مي شد. وقتي هم مغلوب مي شد نخستين كسي بود كه به خود مي خنديد. از آنجا كه شكست هايش در مسابقات وي را از تمرين و تلاش در آن بازيها دلزده و نوميد نمي كرد ، و برعكس با سماجت تمام مي كوشيد تا در دفعه ي بعد در آن بهتر كامياب شود ؛ در اندك مدت به درجه اي رسيد كه در سواركاري با رقيبان خويش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج مي داد تا سرانجام از ايشان هم جلو زد. وقتي او در اين زمينه ها تعليم و تربيت كافي يافت به طبقه ي جوانان هيژده تا بيست ساله درآمد ، و در ميان ايشان با تلاش و كوشش در همه ي تمرين هاي اجباري ، با ثبات و پايداري ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردايش از استان انگشت نما گرديد. »


زندگي کوروش جوان بدين حال ادامه يافت تا آنكه يك روز اتفاقي روي داد كه مقدر بود زندگي او را دگرگون سازد ؛ : « يك روز كه کوروش در ده با ياران خود بازي مي كرد و از طرف همه ي ايشان در بازي به عنوان پادشاه انتخاب شده بود پيشآمدي روي داد كه هيچكس پي آمدهاي آنرا پيش بيني نمي كرد. کوروش بر طبق اصول و مقررات بازي چند نفري را به عنوان نگهبانان شخصي و پيام رسانان خويش تعيين كرده بود. هر يك به وظايف خويش آشنا بود و همه مي بايست از فرمانها و دستورهاي فرمانرواي خود در بازي اطاعت كنند. يكي از بچه ها كه در اين بازي شركت داشت و پسر يكي از نجيب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود ، چون با جسارت تمام از فرمانبري از کوروش خودداري كرد توقيف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعي جاري در دربار پادشاه اكباتان شلاقش زدند. وقتي پس از اين تنبيه ، كه جزو مقررات بازي بود ، ولش كردند پسرك بسيار خشمگين و ناراحت بود ، چون با او كه فرزند يكي از نجباي قوم بود همان رفتار زننده و توهين آميزي را كرده بودند كه معمولاً با يك پسر روستايي حقير مي كنند. رفت و شكايت به پدرش برد. آرتمبارس كه احساس خجلت و اهانت فوق العاده اي نسبت به خود كرد از پادشاه بارخواست ، ماجرا را به استحضار او رسانيد و از اهانت و بي حرمتي شديد و آشكاري كه نسبت به طبقه ي نجبا شده بود شكوه نمود. پادشاه کوروش و پدرخوانده ي او را به حضور طلبيد و عتاب و خطابش به آنان بسيار تند و خشن بود. به کوروش گفت: « اين تويي ، پسر روستايي حقيري چون اين مردك ، كه به خود جرئت داده و پسر يكي از نجباي طراز اول مرا تنبيه كرده اي؟ » کوروش جواب داد: « هان اي پادشاه ! من اگر چنين رفتاري با او كرده ام عملم درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است. بچه هاي ده مرا به عنوان شاه خود در بازي انتخاب كرده بودند ، چون به نظرشان بيش از همه ي بچه هاي ديگر شايستگي اين عنوان را داشتم. باري ، در آن حال كه همگان فرمان هاي مرا اجرا مي كردند اين يك به حرفهاي من گوش نمي داد. »


استياگ دانست كه اين يك چوپان زاده ي معمولي نيست كه اينچنين حاضر جوابي مي كند ! در خطوط چهره ي او خيره شد ، به نظرش شبيه به خطوط چهره ي خودش مي آمد. بي درنگ شاكي و پسرش را مرخص كرد و آنگاه ميتراداتس را خطاب قرار داده بي مقدمه گفت : « اين بچه را از كجا آورده اي؟ ». چوپان بيچاره سخت جا خورد ، من من كنان سعي كرد قصه اي سر هم كند و به شاه بگويد ولي وقتي كه استياگ تهديدش كرده كه اگر راست نگويد همانجا پوستش را زنده زنده خواهد كند ، تمام ماجرا را آنسان كه مي دانست برايش بازگفت.


استياگ بيش از آنكه از هارپاگ خشمگين شده باشد از کوروش ترسيده بود. بار ديگر مغان دربار و معبران خواب را براي رايزني فراخواند. آنان پس از مدتي گفتگو و كنكاش اينچنين نظر دادند : « از آنجا اين جوان با وجود حكم اعدامي كه تو برايش صادر كرده بودي هنوز زنده است معلوم مي شود كه خدايان حامي و پشتيبان وي هستند و اگر تو بر وي خشم گيري خود را با آنان روي در رو كرده اي ، با اين حال موجبات نگراني نيز از بين رفته اند ، چون او در ميان همسالان خود شاه شده پس خواب تو تعبير گشته است و او ديگر شاه نخواهد شد به اين معني كه دختر تو فرزندي زاييده كه شاه شده. بنابرين ديگر لازم نيست كه از او بترسي ، پس او را به پارس بفرست. »
تعبير زيركانه ي مغان در استياگ اثر كرد و کوروش به سوي پدر و مادر واقعي خود در پارسومش فرستاده شد تا دوره ي تازه اي از زندگي خويش را آغاز نمايد. دوره اي كه مقدر بود دوره ي عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد.


مطالب مشابه ...










ذوالقرنین(کوروش)4

۲۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۲:۳۲ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  کوروش بزرگوار گلچین جاویددوست 1 204 ۳-۴-۱۳۹۲ ۰۳:۵۲ عصر
آخرین ارسال: ........
  اصول استواری زندگی کوروش گلچین جاویددوست 0 362 ۳-۴-۱۳۹۲ ۰۳:۴۴ عصر
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  رفتار جوانمردانه کوروش کبیر با کسی که قصد ترور وی را داشت گلچین جاویددوست 0 109 ۳-۴-۱۳۹۲ ۰۳:۳۸ عصر
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  پادشاهی کمبوجیه فرزند کوروش کبیر خاطره بانو 0 182 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۰۷:۲۷ صبح
آخرین ارسال: خاطره بانو
  دکتر مصدق در نظر داشت در محل عکس شاه، تصوير داريوش و کوروش بزرگ را بر اسکناسها چاپ ک ندای بهار 0 123 ۲۹-۲-۱۳۹۱ ۰۴:۳۳ عصر
آخرین ارسال: ندای بهار
  تطابق ذوالقرنین با کوروش کبیر ندای بهار 0 189 ۱۱-۲-۱۳۹۱ ۰۲:۱۰ عصر
آخرین ارسال: ندای بهار
  ذوالقرنین(کوروش)7 گلچین جاویددوست 0 189 ۲۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۲:۵۰ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  ذوالقرنین(کوروش)6 گلچین جاویددوست 0 178 ۲۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۲:۴۴ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  ذوالقرنین(کوروش)3 گلچین جاویددوست 1 227 ۲۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۲:۳۵ صبح
آخرین ارسال: arezoo
  ذوالقرنین(کوروش)5 گلچین جاویددوست 0 169 ۲۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۲:۳۳ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان