تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه2

نویسنده پیام
  • ♔ αϻἰг κнаη ♔
    آفلاین
  • مدیرکل  سایت
    *******
  • ارسال‌ها: 16,105
  • تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰
  • اعتبار: 1090
  • تحصیلات:زیر دیپلم
  • علایق:مبارزه
  • محل سکونت:ایران زمین
  • سپاس ها 34951
    سپاس شده 49155 بار در 13535 ارسال
  • امتیاز کاربر: 551,587$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
داستان کوتاه2
کمی بیشتر فکر کن

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت : من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!? او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.


جنون عشق

ماشین رو زد کنار اتوبان و موبایل رو درآورد و شماره گرفت!

الو ... الو ... حمید ! تورو خدا قطع نکن، فقط گوش کن، منو ببخش ! از این حرفی که زدم منظوری نداشتم، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی می کنم،

الو .... ( قطع تلفن )

اشک تو چشای قشنگ دختر جمع شده بود.

حرکت کرد!

۶۰ ....۸۰....۱۰۰....۱۲۰....۱۴۰... و ....

چشم هاشو بست

۱۶۰ و .....

موبایل دخترک زنگ زد! ولی کسی نبود که جواب بده!

(پیغام گیر گوشی فعال شد)

--- الو ، سلام نازنینم، چرا جواب نمیدی؟

از دستم ناراحتی؟ می دونم که تند رفتم، منم نمی تونم بدون تو زندگی کنم!

الو... !

چرا جواب نمیدی ! الو ...

نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا!
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.

**********
خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.

بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود. پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همينطور يه پاکت شيريني خريد.

اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.

کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود يه آقايي نشست روي صندلي و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود.

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت. آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره. اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم.

هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت. آقاهه هم يکي ور ميداشت.

ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه.

وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد. آه. حالا اين آقاي پر رو و سو استفاده چي چه عکس العملي نشون ميده؟؟؟؟

آقا با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد.

اه. اين ديگه خيلي رو ميخواد. خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.

در حالي که حسابي قاطي کرده بود. بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما.

وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما. يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره. که يک دفعه غافلگير شد. چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست.

خوشبختي

از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... واگر
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران

باورهاي محدودكننده

فيل‌بانان تنها با درك يك نكته و به شيوه‌اي بسيار ساده، فيل‌هاي عظيم‌الجثه را كنترل مي‌كنند. وقتي فيل هنوز بچه فيل است، يك پايش را با طناب محكمي به تنة درختي مي‌بندند. بچه فيل، هرچه تقلا مي‌كند، نمي‌تواند خودش را آزاد كند. اندك اندك بچه فيل با اين تصور عادت مي‌كند كه تنة درخت از او نيرومند‌تر است.
هنگامي كه بچه فيل بزرگ مي‌شود و قدرت شگرفتي مي‌يابد، تنها كافي است ريسماني نازك به دور پاي فيل گره زده شود و به يك نهال كوچك بسته شود. جالب اينكه فيل هيچ تلاشي براي آزاد كردن خودش نمي‌كند.
همچون فيل‌ها، پاهاي ما نيز اغلب اسير باورهاي شكننده‌اند، اما از آنجا كه در گذشته به قدرت تنة درخت عادت كرده‌ايم، شهامت مبارزه را نداريم.
بي آنكه بدانيم كه تنها يك عمل متهورانه ساده... براي دست يافتن ما به موفقيت كافي است!

***********
مردي، سالها، بيهوده سعي کرد عشق زني را که بسيار دوست داشت، بر انگيزد.
اما سرنوشت سرشار از کنايه است، درست همان روزي که زن پذيرفت که با او ازدواج کند، مرد فهميد که او بيماري درمان ناپذيري دارد و مدت درازي زنده نمي ماند.
شش ماه بعد، زن در آستانهء مرگ از او خواست: قولي به من بده: ديگر هرگز عاشق نشو. اگر اين اتفاق بيفتد، هر شب بر مي گردم و تو را مي ترسانم. بعد چشمهايش را براي هميشه بر هم گذاشت.
مرد ماهها سعي کرد از نزديک شدن به زنان ديگر پرهيز کند، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.
وقتي براي ازدواج آماده مي شد، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت: داري به من خيانت مي کني. مرد پاسخ داد : سالها سعي کردم قلبم را تسليم تو کنم و تو جوابي به من نمي دادي. فکر نمي کني براي شادي، سزاوار فرصت دوباره اي باشم؟ اما روح عشق سابقش بهانه اي بر نمي تافت و هر شب از راه مي رسيد و او را مي ترساند.
جزئيات اتفاقاتي را که در طول روز براي مرد رخ داده بود براي مرد تعريف مي کرد. مرد ديگر نمي توانست بخوابد، و سر انجام تصميم گرفت نزد استادي برود.
به استاد گفت: روح بسيار زرنگي است. همه چيز را مي داند، تمام جزئيات را! دارد نامزدي ام را بهم مي زند، ديگر نمي توانم بخوابم، و تمام لحظه هايي که با نامزدم هستم، اعصابم ناراحت است. احساس مي کنم کسي تماشايم مي کند. استاد به او آرامش داد و گفت: برويم اين روح را برانيم.
آن شب وقتي روح برگشت، قبل از اينکه کلمه اي بر زبان آورد، مرد گفت: تو که اين قدر روح خردمندي هستي، بيا معامله اي با من بکن. تو تمام مدت مرا مي بيني، حالا سوالي از تو مي پرسم. اگر درست گفتي نامزدم را ترک مي کنم و ديگر هرگز به زني نزديک نمي شوم. اگر اشتباه گفتي، قول بده که ديگر به سراغم نيايي ، وگرنه به حکم الهي، تا ابد در تاريکي سرگردان باشي.
روح با اعتماد به نفس بسيار، گفت: موافقم. امروز عصر در بقالي، يک مشت گندم از داخل کيسه اي برداشتم. روح گفت: ديدم سوالم اين است: چند دانه گندم در مشتم گرفتم؟ در همان لحظه روح فهميد که نمي تواند به اين سوال پاسخ بدهد. براي اينکه محکوم به تاريکي ابدي نشود، تصميم گرفت براي هميشه ناپديد شود.
دو روز بعد مرد به خانه استاد رفت. آمده ام تشکر کنم. استاد گفت: از اين فرصت استفاده کنم تا درسي را به تو بياموزم که بخشي از وجود توست.
اول، آن روح مدام به سراغت مي آمد، زيرا مي ترسيدي. اگر مي خواهي از نفريني رها شوي، به آن اهميت نده .
دوم، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده مي کرد: وقتي خود را گناهکار بدانيم، همواره، ناهشيارانه، منتظر مجازاتيم.
و سوم، کسي که تو را براستي دوست داشته باشد، وادارت نمي کند چنين قولي بدهي. اگر مي خواهي عشق را بفهمي، آزادي را بياموز.

کشاورز و مرد جوان

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِزيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد.فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه.
دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود!
در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود!در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب.

ارزش درون

فردی با هوش که در حال سفر کردن بود، سنگ با ارزشی را از يک رودخانه پيدا کرد. روز بعد مسافری را ديد که بسيار گرسنه بود. فرد باهوش سفره اش را باز کرد تا او را در غذای خود سهيم کند. مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وی خواست تا سنگ را به او بدهد. او نيز بلا درنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد. مسافر در حالی که به خوشبختی خود ميباليد، آنجا را ترک کرد. او ميدانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد، تا او را در طول زندگی تامين کند. اما چند روز بعد بر گشت تا سنگ را به صاحبش باز گرداند. او گفت من خيلی فکر کرده ام و ميدانم که اين سنگ چقدر با ارزش است. اما آن را به شما باز ميگردانم تا شايد چيز بهتری به من هديه بدهی.
به من آن چيزی را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که اين سنگ با ارزش را به من هديه بدهی.

عجب خوش شانسی!

پير مرد روستا زاده ای بود که يک پسر و يک اسب داشت. روزی اسب پيرمرد فرار کرد، همه همسايه ها برای دلداری به خانه پير مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پير جواب داد: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ همسايه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که اين از بد شانسيه!
هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پير مرد به همراه بيست اسب وحشی به خانه بر گشت. اين بار همسايه ها برای تبريک نزد پير مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بيست اسب ديگر به خانه بر گشت! پير مرد بار ديگر در جواب گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پيرمرد در ميان اسب های وحشی، زمين خورد و پايش شکست. همسايه ها بار ديگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پير گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسايه ها با عصبانيت گفتند: خب معلومه که از بد شانسيه تو بوده پير مرد کودن!

چند روز بعد نيرو های دولتی برای سرباز گيری از راه رسيدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سر زمينی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پير به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسايه ها بار ديگر برای تبريک به خانه پير مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پير گفت:از کجا ميدانيد که...؟

فرصت

روزي مردي نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك و كلبه اي محقرانه دارد و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد. اما هيچ كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه كند؟
شيوانا از مرد پرسيد:" اگر تو همين الآن در راه بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي. خانواده ات چه مي كنند!؟ "
مرد فكري كرد و گفت:" خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند هـر چـه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبـه را مي فروشند و بــه شهر ديگــري مي روند و در آنجا دسته جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. "
شيوانا از مرد پرسيد:" اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده باقي نماند اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال زنده بمانيد، آنگاه چه مي كنيد؟"
مرد تنگدست فكري كرد و گفت:" خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم!"
آنگاه شيوانا تبسمي كرد و گفت:" خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و مهاجرت را شروع كنيد.
تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را شروع كنيد.

مطالب مشابه ...










داستان کوتاه2

۳۱-۵-۱۳۹۰ ۱۱:۰۹ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  [تایپ] داستان کوتاه دختر تن فروش +18 ta.soltani 1 19,542 ۸-۴-۱۳۹۵ ۱۲:۰۷ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  داستان زیبای اشک پدر خاطره بانو 0 1,340 ۵-۳-۱۳۹۵ ۰۶:۴۷ عصر
آخرین ارسال: خاطره بانو
  [تایپ] داستان کوتاه پیش داوری ta.soltani 0 1,558 ۱۶-۴-۱۳۹۴ ۰۹:۰۱ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
5 داستان جالب استجابت دعا yasaman76 1 1,731 ۱-۴-۱۳۹۴ ۱۰:۰۲ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان کوتاه هسته زردآلو ta.soltani 0 1,703 ۲۱-۲-۱۳۹۴ ۱۱:۱۵ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  3 داستان زیبااز:ایمان-اعتماد -امید ساحل آرامش 0 841 ۷-۱-۱۳۹۴ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ساحل آرامش
  حتما بخونيد... واقعا به ١٠٠ تا داستان مي ارزه... rahmati 4 1,867 ۷-۱۲-۱۳۹۳ ۰۴:۱۱ عصر
آخرین ارسال: سکوت تلخ
  داستان من و دختر خالم سهیلا rahmati 0 26,927 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۵۵ عصر
آخرین ارسال: rahmati
  داستان من و زن دایی شهلا rahmati 0 337,539 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۵۳ عصر
آخرین ارسال: rahmati
  داستان من و مامان ساناز rahmati 0 36,794 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۴۸ عصر
آخرین ارسال: rahmati

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان