تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه(زیباترین موجود)

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 426
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
داستان کوتاه(زیباترین موجود)
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته
و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.
هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ،


رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود…!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.
علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم…
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم
‏(چارلی چاپلین) ‏

مطالب مشابه ...










داستان کوتاه(زیباترین موجود)

۸-۱۰-۱۳۹۰ ۱۰:۳۱ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر
 سپاس شده توسط ♔ αϻἰг κнаη ♔ ، senior engineer ، reza
موضوع بسته شده است 

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  [تایپ] داستان کوتاه دختر تن فروش +18 ta.soltani 1 19,283 ۸-۴-۱۳۹۵ ۱۲:۰۷ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  داستان زیبای اشک پدر خاطره بانو 0 1,312 ۵-۳-۱۳۹۵ ۰۶:۴۷ عصر
آخرین ارسال: خاطره بانو
  [تایپ] داستان کوتاه پیش داوری ta.soltani 0 1,543 ۱۶-۴-۱۳۹۴ ۰۹:۰۱ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
5 داستان جالب استجابت دعا yasaman76 1 1,723 ۱-۴-۱۳۹۴ ۱۰:۰۲ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان کوتاه هسته زردآلو ta.soltani 0 1,691 ۲۱-۲-۱۳۹۴ ۱۱:۱۵ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  3 داستان زیبااز:ایمان-اعتماد -امید ساحل آرامش 0 839 ۷-۱-۱۳۹۴ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ساحل آرامش
  حتما بخونيد... واقعا به ١٠٠ تا داستان مي ارزه... rahmati 4 1,865 ۷-۱۲-۱۳۹۳ ۰۴:۱۱ عصر
آخرین ارسال: سکوت تلخ
  داستان من و دختر خالم سهیلا rahmati 0 26,754 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۵۵ عصر
آخرین ارسال: rahmati
  داستان من و زن دایی شهلا rahmati 0 333,703 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۵۳ عصر
آخرین ارسال: rahmati
  داستان من و مامان ساناز rahmati 0 36,370 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۴۸ عصر
آخرین ارسال: rahmati

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان