تبليغات
تبليغات ارزان در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان من و دختر خاله مهسا و ازدواج من !

نویسنده پیام
  • Azarnoosh
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 3,721
  • تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۱
  • اعتبار: 172
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:بابام، بابابزرگم
  • محل سکونت:Ahw
  • سپاس ها 1977
    سپاس شده 11478 بار در 3810 ارسال
  • امتیاز کاربر: -114,251$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
داستان من و دختر خاله مهسا و ازدواج من !
یه روز غروب تو شرکت نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد ،برداشتم دیدم دخترخاله مهسا هست،به محض اینکه جواب دادم ،بدون اینکه حتی یه احوالپرسی بکنه ،گفت ،آب دستته بذار زمین و بدو بیا خونمون ،بعدشم قطع کرد،نمیدونستم چه خبرشده ،اما چون از بچگی باهم بزرگ شدیم و خیلی برام عزیزه ،همیشه هواشو دارم و حرفشو زمین نمیندازم ،کاری هم تو شرکت نداشتم ،زودی بند و بساطمو جمع کردم و راه افتادم ،اما توراه هزارو یک خیال به سرم زد که یعنی چیکارم داره؟!این بود که باهاش تماس گرفتم ،ولی گفت که دستش بنده و نمیتونه صحبت کنه فقط زود خودمو برسونم ،ازش خواستم که گوشی رو بده به خالم لااقل ازاون بپرسم ببینم چی شده که فهمیدم هیچ کس خونه نیست و دخترخاله تو خونه تنهاست…
وقتی رسیدم با عجله دروبازکردو گفت ،امین جون دستم به دامنت ،داشتم با استادم تو چت روم درمورد پایان نامم صحبت میکردم که یه هو با یه پیغام خطا روبرو شدم ،بعدش که پیغامو رد کردم چند تا پیغام پشت سر هم همونجوری اومد و بعد سیستم هنگ کرد و بعدش که خواستم خاموش روشنش کنم دیگه ویندوز بالا نمیاد که نمیاد ،هرکاری هم میکنم درست نمیشه ،الانم نمیدونم استاد چی فکر میکنه ،خیلی خجالت میکشم.
فهمیدم طبق معمول باید ویندوزش عوض بشه و چون قبلا ویندوزشو ریکاوری کرده بودم بهش گفتم نگران نباشه و پنج شش دقیقه ای کارشو را میندازم.
خلاصه ویندوز خانوم اومد بالا و خوشبختانه وقتی کانکت شد دید استاده هم آنلاینه و کارشو انجام داد و تموم شد ،بعد بهش گفتم باید سیستمشو یه چک بکنم ببینم بلایی سرش اومده یانه؟که ایکاش دستم میشکست و اینکارو نمیکردم …
دختر خاله مهسا از بس خسته بود رفت حموم یه دوش بگیره و بعد توی اونیکی اتاق بخوابه و من موندم و سیستمش ،همینطور داشتم درایو هاش رو یکی یکی چک میکردم که یه پوشه به اسم “عکسهای میناجون” نظرمو جلب کرد ،شیطونیم گل کرد که بازش کنم ببینم توش چه خبره اما چون تو فامیل پسر سربه زیری میشناسنم ،ترسیدم یه موقع دخترخالم ازراه برسه و ضایع بشم ،این بود که رفتم یه سر بهش زدم دیدم همچین خوابیده که تا چند ساعت دیگه بیدار نمیشه ،با خیال راحت برگشتم و یه راست رفتم سروقت پوشه “عکسهای میناجون” که چشمتون روز بد نبینه ،میناجون چه میناجوووووووووووووووونی بود ،اگه روچشم آدم کورمیذاشتیش حتما بیناییشو بدست می آورد ،یه دختر واقعا خوشگل و زیبا درست شبیه دخترای خوشگل هالیوودی.
این که میگن عشق با یک نگاه آغاز میشود درمورد منهم اتفاق افتاد و از اونجائیکه یه پوشه از عکسای مینا جون رو هارد دختر خالم بود با یه حساب سرانگشتی تخمین زدم که حکما بایستی تو ادلیست ایمیلهای دختر خالم باشه ،خوشبختانه مهسا هم اونقدر خسته بود که بدون خارج شدن از آیدیش ،سیستمو سپرده بود دست من،با عجله رفتم تو آیدیش و از شانس خوبم دیدم ادلیستش زیاد شلوغ نیست و خیلی زود تونستم آیدی میناجون رو پیدا کنم و برا خودم یادداشتش کنم…
همون شب یه درخواست برا میناجون فرستادم ،اما بعدش دیدم رد کرده ،بازم ناامید نشدم و بالاخره بعد از چند بار ،یه روز دیدم برام آف گذاشته که چرا اینقدر اصرار میکنم که منم بی هیچ مقدمه ای بهش جواب دادم که فامیل یکی از دوستانش هستم و عکسشو دیدم و تعریفشو شنیدم و عاشقش شدم و ازاین حرفا،خلاصه بعد از دوهفته سماجت بالخره موفق شدم باهاش یه قرار مختصر بذارم ،تو پوست خودم نمیگنجیدم و واقعا خوشحال بودم ،تموم روز رو ثانیه شماری کرده بودم تا اینکه لحظه قرار رسید و وقتی وارد کافی شاپ محل قرار شدم دیدم هیچ کس نیست و به محض اینکه پشت یه میز نشستم دیدم یه دختر خانومی اومد تو و اینور و اونور رو یه نگاهی کرد و بعد اومد سراغ من و با لبخند ازم پرسید “آقا امین؟” گفتم بله شما؟!!!گفت مگه با من قرار ندارین؟گفتم معلومه که نه من با کس دیگه ای قرار دارم ،گفت من مینا هستم ،گفتم نههههههههههه!!!چون این دختری که الان روبروم بود هیچ شباهتی به اون کسی که عکساشو دیده بودم نداشت ،اما دیگه بروی خودم نیاوردم و وانمود کردم که از خوشحالی دستپاچه شده بودم و این حرفا ولی دیگه هرگز نتونستم بپیچونمش و چون قبلا بهش گفته بودم که بادیدن عکساش عاشقش شدم نتونستم بزنم زیر حرفم و چندین سال بعد از ازدواجمون که یه بچه هم داشتیم یه بارهم تو هارد دخترخالم اون پوشه رو دیدم و از دختر خالم درموردش پرسیدم ،فهمیدم که اونا عکسهای یه هنرپیشه هالیوودیه و چون مینا اونارو براش فرستاده بوده اسم پوشه رو گذاشته بود “عکسهای میناجون”!!!میبینین توروخدا اسم اینو دیگه قسمت نذاریم چی بذاریم که الان سه تا بچه از همین مینا جون دارم و درسته که اون مینایی نیست که من تصور کرده بودم اما واقعا زن خوبیه و فکر میکنم همین پاداش خوبیه برای همه سادگیهام.


مطالب مشابه ...











(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۶-۴-۱۳۹۳ ۰۸:۵۹ عصر، توسط ta.soltani.)
۲-۶-۱۳۹۱ ۰۲:۳۷ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط گلچین جاویددوست ، sea girl ، ღمژگانღ ، Sunflower ، reza ، *بی دل* ، خاطره بانو ، عضو افتخاری ، persian_girl ، aylin ، senior engineer ، Malihe 3286 ، ♔ αϻἰг κнаη ♔ ، Isabella ، rahmati ، baran** ، FarAri ، kiana ، shinstar_mahak ، مهشید ، hani73 ، امیرعباس ، محمد اسماعیل ، mahdee19 ، PoLaRiS ، narges_1372 ، neda ، خـزان ، 282715e
  • امیرعباس
    آفلاین
  • کاربرسایت
    **
  • ارسال‌ها: 573
  • تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰
  • اعتبار: 28
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:خدا/نوکرآغاابوالفضل
  • محل سکونت:MaRaGhE
  • سپاس ها 1694
    سپاس شده 1906 بار در 595 ارسال
  • امتیاز کاربر: 4,753$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #2
RE: داستان من و دختر خاله مهسا!
چوخ (خیلی) جالب بود

سخت است اما...

" آینــــده ای " خواهـــم ساخت که ,

" گذشتــــه ام " جلویــــش زانـُــــــو بزنــــد ...!

قـــرار نیـــســــت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم ...!

برعـــــکــــس ...

کســــی را که وارد زندگیــــم میشــــود ,

آنـــقـــدر خوشبــ♥ـخت می کنــــم کـــــه ,

به هـــر روزی که جــای " او " نیـستـی ...

به خودت " لعنـــت " بفـــرستـی...!


۲-۶-۱۳۹۱ ۱۰:۱۵ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط خاطره بانو ، persian_girl ، ღمژگانღ ، senior engineer ، Sunflower ، baran** ، FarAri ، neda
  • ღمژگانღ
    آنلاین
  • مدیر ارشد
    ******
  • ارسال‌ها: 27,318
  • تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۱
  • اعتبار: 1074
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:ღBlue & Esteghlalღ
  • محل سکونت:ღTehranღ
  • سپاس ها 109204
    سپاس شده 74743 بار در 27415 ارسال
  • امتیاز کاربر: 650,319$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #3
RE: داستان من و دختر خاله مهسا!
مثل این که زیادی هول شده بودی!

۲-۶-۱۳۹۱ ۱۱:۱۶ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط خاطره بانو ، persian_girl ، senior engineer ، Sunflower ، baran** ، FarAri ، neda
  • Sunflower
    آفلاین
  • مدیر ارشد
    ******
  • ارسال‌ها: 10,511
  • تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۱
  • اعتبار: 614
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:کتاب،موزیک،پیاده روی
  • محل سکونت:زیر آسمون خدا
  • سپاس ها 49472
    سپاس شده 29240 بار در 10204 ارسال
  • امتیاز کاربر: 151,595$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #4
RE: داستان من و دختر خاله مهسا!
عااااااااااااالی بود.تا شما باشید بی اجازه پوشه های شخصی مردم رو باز نکنید ببینید.
خداروشکر چیز بدتری ندیدی جای عکسهای مینا جووون
خلیج تا ابد فـــــــــــــــارس
برای مشاهد متن مخفی کلیک کنید
برای مشاهده باید وارد سایت شوید یا عضو شوید

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲-۶-۱۳۹۱ ۱۱:۲۴ صبح، توسط Sunflower.)
۲-۶-۱۳۹۱ ۱۱:۲۴ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط خاطره بانو ، persian_girl ، ღمژگانღ ، senior engineer ، baran** ، FarAri ، neda
  • reza
    آفلاین
  • مدیر ارشد
    ******
  • ارسال‌ها: 13,246
  • تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰
  • اعتبار: 784
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:poet.music
  • محل سکونت:بیرون زمین
  • سپاس ها 18396
    سپاس شده 45657 بار در 13769 ارسال
  • امتیاز کاربر: 175,971$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #5
RE: داستان من و دختر خاله مهسا!
بیچاره به بیچارگیش به چشم خوشبختی نیگا میکنه!!
برو بچه هاتو بزرگ کن عمو واسه ما داستان نساز
خودت داستانیییی
من این پروانه ام
این شیشه دنیام
چه بیهوده میگذرد زمان


خدانگهدار

۲-۶-۱۳۹۱ ۰۱:۰۳ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط خاطره بانو ، persian_girl ، ღمژگانღ ، senior engineer ، Sunflower ، baran** ، FarAri ، neda
  • *بی دل*
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 3,441
  • تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۱
  • اعتبار: 1
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:نقاشی
  • محل سکونت:یه جای خوب
  • سپاس ها 4663
    سپاس شده 7914 بار در 3074 ارسال
  • امتیاز کاربر: 206,755$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #6
RE: داستان من و دختر خاله مهسا!
نوش جان!

۲-۶-۱۳۹۱ ۰۲:۵۶ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط خاطره بانو ، persian_girl ، ღمژگانღ ، senior engineer ، Sunflower ، baran** ، FarAri ، neda
  • kiana
    آفلاین
  • کاربر ویژه
    ****
  • ارسال‌ها: 3,572
  • تاریخ عضویت: فروردین ۱۳۹۲
  • اعتبار: 90
  • تحصیلات:دیپلم
  • علایق:basket ball
  • محل سکونت:tehran
  • سپاس ها 2006
    سپاس شده 12269 بار در 3933 ارسال
  • امتیاز کاربر: 50,667$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #7
RE: داستان من و دختر خاله مهسا!
من که باور نمیکنم به این راحتی ازدواج کرده باشی Alien Alien Alien
دلــم کــَمى خــُدا مــى خــوآهـَد


کـــَمى سکــوتــــ

دلــَم دل بـــُریدن مــى خــوآهـَد

کــَمى اَشکـــ

کــَمى بــُهتــــ

کــَمى آغــوش ِ آسمــآنى

کــمى دور شــُدن اَز ایــن جنس ِ

آدم


۶-۱-۱۳۹۲ ۱۲:۵۲ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط persian_girl ، aylin ، ღمژگانღ ، senior engineer ، Sunflower ، baran** ، FarAri ، neda
  • senior engineer غایب
  • مدیرکل  سایت
    *******
  • ارسال‌ها: 16,322
  • تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰
  • اعتبار: 557
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:قدم زدن زير بارون
  • محل سکونت:خونمون
  • سپاس ها 40553
    سپاس شده 36498 بار در 12310 ارسال
  • امتیاز کاربر: 1,036,087$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #8
RE: داستان من و دختر خاله مهسا!
خدا رحمتت بكنه ، من نميخندم Heehee

۱۸-۱-۱۳۹۲ ۰۱:۲۲ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط aylin ، ღمژگانღ ، Sunflower ، persian_girl ، baran** ، FarAri ، neda
  • داداشی
    آفلاین
  • کاربرسایت
  • ارسال‌ها: 1
  • تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۲
  • اعتبار: 0
  • تحصیلات:دیپلم
  • علایق:
  • محل سکونت:
  • سپاس ها 0
    سپاس شده 8 بار در 1 ارسال
  • امتیاز کاربر: 5$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #9
RE: داستان من و دختر خاله مهسا!
Icon_evilممنون زحمت کشیدی اگه یکم اب و تابش میدادی جذاب تر بود ولی واقعا زندگی گاهی اینقدر ساده جلو میره که خودتم باورت نمیشه ازکجا شروع شد

۶-۳-۱۳۹۲ ۰۱:۴۷ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط ♔ αϻἰг κнаη ♔ ، Sunflower ، ღمژگانღ ، persian_girl ، baran** ، FarAri ، senior engineer ، neda
  • Isabella
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 7,334
  • تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۱
  • اعتبار: 310
  • تحصیلات:زیر دیپلم
  • علایق:یکے بود
  • محل سکونت:رامســــــر
  • سپاس ها 14168
    سپاس شده 23608 بار در 7606 ارسال
  • امتیاز کاربر: 89,470$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #10
RE: داستان من و دختر خاله مهسا!
باز صد مرحبا ب معرفتش ک باهاش ازدواج کرد TS11
عزیـز کرده ے ِ شعرهایــمـ

خواستـمـ بگویـمـ ” بے تو

نفس ِ شعر بنـــد آمد !

من که دیگــر جـاے خود دارمـ ..




احترام ب مدیـــــــــر بازنشسته واجــــــب است [..باتشکــــر..]


۱۵-۳-۱۳۹۲ ۰۷:۳۰ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط persian_girl ، Sunflower ، baran** ، ღمژگانღ ، FarAri ، senior engineer ، neda

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  [تایپ] داستان کوتاه: نیمکت تنهایی من ta.soltani 0 26 ۱-۹-۱۳۹۳ ۰۶:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان های لوتی (looti) و خفن تو این تاپیک ☆3tare☆ 2 91 ۲۰-۸-۱۳۹۳ ۰۴:۴۶ عصر
آخرین ارسال: ☆3tare☆
  داستان عاشقانه(( دوست دارم:)) الاء 1 70 ۱۱-۸-۱۳۹۳ ۰۸:۴۱ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
5 داستان کوتاه:دسته گلی برای مادر الاء 0 65 ۱۱-۸-۱۳۹۳ ۰۸:۳۵ عصر
آخرین ارسال: الاء
  داستان آموزنده، اندرزی برای زندگی نیک... @Autumn@ 1 38 ۱۰-۸-۱۳۹۳ ۱۰:۵۸ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان جالب شمع قرمز... @Autumn@ 1 84 ۱۰-۸-۱۳۹۳ ۱۰:۵۶ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان آموزنده پدر و پسری در کوه ... @Autumn@ 1 133 ۱۰-۸-۱۳۹۳ ۱۰:۴۹ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان عاشقانه مرا بغل کن !... @Autumn@ 1 240 ۱۰-۸-۱۳۹۳ ۱۰:۴۷ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان جالب خر دانا... @Autumn@ 0 99 ۱۰-۸-۱۳۹۳ ۰۸:۲۲ عصر
آخرین ارسال: @Autumn@
  داستان مرد شیاد و مردم بی سواد... @Autumn@ 0 21 ۱۰-۸-۱۳۹۳ ۰۸:۲۱ عصر
آخرین ارسال: @Autumn@

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان