تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان عشقولانه 3

نویسنده پیام
  • reza
    آفلاین
  • مدیر ارشد
    ******
  • ارسال‌ها: 13,254
  • تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰
  • اعتبار: 797
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:poet.music
  • محل سکونت:بیرون زمین
  • سپاس ها 18475
    سپاس شده 45931 بار در 13804 ارسال
  • امتیاز کاربر: -102,625$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
Heart داستان عشقولانه 3
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.HeartHeartHeart

مطالب مشابه ...












فایل‌(های) پیوست شده بندانگشتی (ها)
تصویر بندانگشتی
من این پروانه ام
این شیشه دنیام
چه بیهوده میگذرد زمان

داستان عشقولانه 3

۲۵-۵-۱۳۹۰ ۰۱:۲۲ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  [تایپ] داستان کوتاه دختر تن فروش +18 ta.soltani 1 19,277 ۸-۴-۱۳۹۵ ۱۲:۰۷ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  داستان زیبای اشک پدر خاطره بانو 0 1,312 ۵-۳-۱۳۹۵ ۰۶:۴۷ عصر
آخرین ارسال: خاطره بانو
  [تایپ] داستان کوتاه پیش داوری ta.soltani 0 1,543 ۱۶-۴-۱۳۹۴ ۰۹:۰۱ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
5 داستان جالب استجابت دعا yasaman76 1 1,723 ۱-۴-۱۳۹۴ ۱۰:۰۲ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان کوتاه هسته زردآلو ta.soltani 0 1,689 ۲۱-۲-۱۳۹۴ ۱۱:۱۵ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  3 داستان زیبااز:ایمان-اعتماد -امید ساحل آرامش 0 839 ۷-۱-۱۳۹۴ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ساحل آرامش
  حتما بخونيد... واقعا به ١٠٠ تا داستان مي ارزه... rahmati 4 1,864 ۷-۱۲-۱۳۹۳ ۰۴:۱۱ عصر
آخرین ارسال: سکوت تلخ
  داستان من و دختر خالم سهیلا rahmati 0 26,739 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۵۵ عصر
آخرین ارسال: rahmati
  داستان من و زن دایی شهلا rahmati 0 333,579 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۵۳ عصر
آخرین ارسال: rahmati
  داستان من و مامان ساناز rahmati 0 36,357 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۴۸ عصر
آخرین ارسال: rahmati

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان