تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان خواندنی و جالب كفران نعمت از زبان عزرائیل

نویسنده پیام
  • senior engineer
    آفلاین
  • مدیرکل  سایت
    *******
  • ارسال‌ها: 16,405
  • تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰
  • اعتبار: 587
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:نگاه کردن توی چشم...
  • محل سکونت:خونمون
  • سپاس ها 40812
    سپاس شده 37095 بار در 12451 ارسال
  • امتیاز کاربر: 1,035,949$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
داستان خواندنی و جالب كفران نعمت از زبان عزرائیل
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود،

عزراییل به زیارت آن حضرت آمد پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک

کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند،

تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد

و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند

و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد،

من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم،

دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان

و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها

طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن

خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود

همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از

رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که

جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب

گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار

باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله)

رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد

همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از

آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم

و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد

و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت،

سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند

که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم


مطالب مشابه ...










سلام خدمت همه ی عزیزان
من دوباره اومدم...تازه تر از همیشه...
بازم در خدمتتونمKhansariha (214)

۲-۷-۱۳۹۰ ۰۴:۰۰ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر
 سپاس شده توسط ♔ αϻἰг κнаη ♔
موضوع بسته شده است 

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  [تایپ] داستان کوتاه دختر تن فروش +18 ta.soltani 1 19,902 ۸-۴-۱۳۹۵ ۱۲:۰۷ صبح
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  داستان زیبای اشک پدر خاطره بانو 0 1,369 ۵-۳-۱۳۹۵ ۰۶:۴۷ عصر
آخرین ارسال: خاطره بانو
  حکایت های جالب و خواندنی ta.soltani 3 174 ۱۷-۴-۱۳۹۴ ۰۸:۱۳ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] داستان کوتاه پیش داوری ta.soltani 0 1,569 ۱۶-۴-۱۳۹۴ ۰۹:۰۱ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
5 داستان جالب استجابت دعا yasaman76 1 1,743 ۱-۴-۱۳۹۴ ۱۰:۰۲ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  داستان کوتاه هسته زردآلو ta.soltani 0 1,716 ۲۱-۲-۱۳۹۴ ۱۱:۱۵ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  3 داستان زیبااز:ایمان-اعتماد -امید ساحل آرامش 0 845 ۷-۱-۱۳۹۴ ۰۴:۴۳ عصر
آخرین ارسال: ساحل آرامش
  حتما بخونيد... واقعا به ١٠٠ تا داستان مي ارزه... rahmati 4 1,869 ۷-۱۲-۱۳۹۳ ۰۴:۱۱ عصر
آخرین ارسال: سکوت تلخ
  داستان من و دختر خالم سهیلا rahmati 0 27,154 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۵۵ عصر
آخرین ارسال: rahmati
  داستان من و زن دایی شهلا rahmati 0 342,982 ۱۹-۱۱-۱۳۹۳ ۰۷:۵۳ عصر
آخرین ارسال: rahmati

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان