تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خواجه عبدالله انصاري

نویسنده پیام
  • senior engineer
    آفلاین
  • مدیرکل  سایت
    *******
  • ارسال‌ها: 16,405
  • تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰
  • اعتبار: 587
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:نگاه کردن توی چشم...
  • محل سکونت:خونمون
  • سپاس ها 40812
    سپاس شده 37095 بار در 12451 ارسال
  • امتیاز کاربر: 1,035,949$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
خواجه عبدالله انصاري
خواجه عبدالله انصاري


خواجه عبدالله محمد انصاري از مشايخ بزرگ عرفان در قرن پنجم هجري است. وي در سال 396 هجري متولد شد. نسبتش اگر چه به ابو ايوب انصاري ميرسيد ولي در اثر توجه و علاقه اي که به تصوف ايراني داشت از عارفان سخن سراي فارسي زبان گرديد. و شيوه و لحني در زبان فارسي ايجاد کرد که آميخته از نثر و نظم دلنشين فارسي است، بهمين علت نثر فصيح و نظم مليح او در ادبيات فارسي مختص و ممتاز گرديده است.

خواجه عبدالله انصاري از بزرگان حديث و از عارفان صاحب نظر و صاحب مکتب قرن پنجم هجري بشمار ميرود. وي نزد دانشمندان و مشايخ نامي عرفان به ويژه شيخ ابوالحسن خرقاني شاگردي کرده و تا پـايـان عـمـر مـرشـد و مـراد خود (425 هجري) در خرقان کومش در نزديکي بسطام (جزو شهرستان شاهرود حاليه در استان سمنان) به کسب علوم و درک فيض از آن عارف بزرگوار مشغول بوده است، و بعد از آن جانشين شيخ گرديده است.

بطوريکه نوشته اند خواجه عبدالله انصاري حافظه اي شگفت داشته و اقوال و اشعار زيادي را ميدانسته است. از معاصران معروف او از لحاظ سياسي و اجتماعي آلب ارسلان سلجوقي و خواجه نظام الملک طوسي و از نظر عرفا شيخ ابوسعيد ابوالخير را بايد نام برد.

کتابهايي به فارسي بنام ذادالعارفين، کتاب اسرار، از وي بجاي مانده و رساله هايي بنام: رساله دل و جان، کنزالسالکين، رساله ارادت، قلندر، هفت حصار، محبت نامه، مقولات و الهي نامه از او در دست است. معروفترين گفته هاي خواجه عبدالله انصاري، مناجات اوست که تا زمان او در زبان فارسي بدين سبک ساده و مؤثر و شيرين و دلنشين سابقه نداشته و آن در ضمن رساله هاي ياد شده در بالا و در موردهاي ديگر نقل شده و نمونه اي از نثر مسجع و شيوه اي فارسي قرن پنجم هجري است.

اکنون چند نمونه از کلام خواجه (رساله مقولات) که داراي تأثير و سوز و شور مخصوصي است و پندهاي لطيف معنوي در بر دارد در اينجا نقل ميشود:

بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آرد.
بندهً آن معصيتم که مرا به عذر آرد.
از او خواه که دارد و ميخواهد که از او بخواهي.
از او مخواه که ندارد و ميکاهد اگر بخواهي.
پنج چيز نشانه سختي است، بي شکري در وقت نعمت، بي صبري در وقت محنت، بي رضائي در وقت قسمت، کاهلي در وقت خدمت، و بي حرمتي در وقت صحبت.
حيات ماهي در آب است و حيات بچه از شير.
شريعت را استاد بايد و طريقت را پير، زاهد مزدور به بهشت مينازد و عارف به دوست.
******************
چند جمله از مناجات شيخ(خواجه) عبدالله انصاري:
الهي، عبدالله را از سه آفت نگاهدار، از وساوس شيطاني، از هواجس جسماني و از غرور ناداني.
الهي، اگر بهشت چون چشم و چراغ است، بي ديدار تو درد و داغ است.
الهي، اگر مرا در دوزخ کني، دعوي دار نيستم، و اگر در بهشت کني، بي جمال تو خريدار نيستم.

ديدار خواجه عبدالله انصاري با شيخ ابوالحسن خرقاني
داستان ديدار خواجه عبدالله انصاري "پير هرات" با خرقاني هم از آغاز با نوعي جذبه و شوق همراه بوده است. خواجه عبدالله انصاري در سال 424 هجري براي بار دوم به عزم سفر حج از هرات بيرون رفت. از قضا اين سال نيز قافله را بار نبود. پير هرات در بازگشت از ري بسوي خراسان به ديدار شيخ ابوالحسن خرقاني رسيد. تأثير ديدار شيخ خرقان در خواجه عبدالله به اندازه اي بود که وقتي دوباره به نيشابور و به خانقاه ابن باکويه رسيد، ابن باکويه(باباکوهي شيرازي) از شيخ ابوالفرج که از دوستان عبدالله بود؛ خواست تا آنچه را که وي به هنگام عزيمت عبدالله از نيشابور به سوي ري، با آنان گفته بود، در حضور او باز گويد. شيخ ابوالفرج سخنان ابن باکويه را که در حقيقت منع عبدالله از سفر و سياحت، و نشستن و از "او" با ديگران گفتن بود، تکرار کرد. خواجه عبدالله در جواب سخن او با توجه به آنکه قصد اصلي او سفر زيارت قبله بود، گفت: "ليکن خرقاني را مي بايست ديد، يعني سفر من براي آن بود".

خرقاني چنانکه از گفتار پير هرات در طبقات و منابع ديگر بر مي آيد، شخصي آمي بود که "الحمد" را "الهمد" ميخواند. اين شيخ آمي که شيخ ابوالعباس قصاب آملي درباره وي گفته بود " اين بازارک ما با خرقاني افتد". چه داشت که شيخ الاسلام را يکباره دگرگون کرد تا آنجا که خود را خرقاني و خرقاني را خود يافت. اطلاعات مقامات و نفحات درباره خرقاني و پير هرات نيز همان مجموع اطلاعاتي است که در طبقات الصوفيه آمده است. جز يکي دو مورد که در واقع مکمل آن اطلاعات است.

نخست آنکه خرقاني در ميان سخن از عبدالله خواست تا با وي مناظره کند؛ و ديگر اينکه خود را جاهل(عامي) و عبدالله را عالم خواند. شيخ الاسلام جوان در برابر اين پير که هر چه در دل جوان ميگذشت آنرا جواب ميگفت، چه مناظره اي ميتوانست بکند؟ خواجه عبدالله ميگويد با وي گفتم: اي شيخ سؤالي دارم. گفت بپرس(اي من ماشو که تو) از وي پنج سؤال کردم؛ سه به زبان و دو به دل، همه را جواب گفت. و در تمام اين احوال دستهاي عبدالله را در ميان دو دست خويش گرفته بود. اين تعـظيم و کرامت که با عبدالله ميرفت، مريدان خرقاني را به شگفتي وا ميداشت، زيرا تا آن وقت نديده بودند که پير کسي را چنان تعظيم کند و ينکو دارد. عبدالله جواب مريدان را با جمله کوتاه "زيرا که مرا به وي فرستادند" داد.

خواجه عبدالله تا اين سال که بديدار خرقاني رسيد، پيران فراوان ديده بود و سخنان فراوان شنيده بود، ولي در يک ساعت که با خرقاني بود، (از نماز پيشين تا نماز ديگر) آن همه سخنان که شنيده بود و آن همه پيران که ديده بود، همه او را تمام شد. آيا اين ديدار و آن تأکيد بر جهل و علم خود گوياي واقعيتي ديگر (اشراق) و گشودن دريچه اي به جهاني ديگر، جهان علم حقيقي، براي شيخ الاسلام جوان نبود؟ اين سخن پير هرات که گفت: "مشايخ من در حديث و علم شرع بسيارند، اما پير من در اين کار يعني در تصوف و حقيقت شيخ

خواجه عبدالله انصاري
شرح حال كوتاه خواجه عبدالله انصاري
پير هرات

خواجه و پدرش
خواجه عبدالله انصاري كه مقامي شايسته در عرفان دارد و نام پرآوازه اش در اقطاع زمين و زمان پيچيده، عارفي وارسته و سالكي است آراسته و صاحب كرامات فراوان. در علم و دانش و قدرت بيان و كلمات شيرين و عبارات زيبا و نمكين، مطالبي خلق كرده كه مونس دردمندان و انيس و جليس و همنشين شيفته دلان و گوشه نشينان است. كلامش دلنشين و سخنانش آتشين؛ زيرا آنچه از دل برخاسته، در دل ها نشسته و راهي بس عميق به وجود آورده كه با اداي آن سوزها برمي خيزد و هر شنونده را با آتشي خالصانه گرم و سوزنده و پر احساس مي كند و سرتا پاي وجودش را، مسخـَّر مي نمايد.سخنانش اگر چه اكثراً به صورت نثر مسجع و مقفا است، ولي ساده و روان و شيواست و از اين رو، مطلوب دل ها و مورد پسند سوخته دلان و سودا زدگان و حق طلبان است. گفتارش، صفابخش محفل دردمندان و آثارش آرام بخش روح و دل و جان است.

آثار اين پير بزرگوار و اين مرشد صاحب كرامات، قطب المحققين و قدوة السالكين، خواجه عبدالله انصاري ، مشهور به پير هرات، به كرّات چاپ و در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.
پير هرات
ابواسمعيل، عبدالله ابن ابي منصور انصاري، معروف به پير هرات، از علماي نام آور شريعت و پيران و رهرويي با حقيقت و طريقت است كه با شش واسطه به ابوايوب انصاري مي رسد. ابوايوب انصاري، از صحابه ي حضرت رسول اكرم (ص) است كه صاحب رَحل رسول الله (ص) بوده و زماني كه حضرت رسول (ص) از مكه به مدينه هجرت فرمود، همه استدعا داشتند كه حضرت به خانه آن ها وارد شود، اما حضرت فرمودند «هرجا شتر فرود آيد، من آنجا درآيم» شترِ حضرت در خانه ابوايوب بنشست و حضرت به خانه ابوايوب درآمد.خواجه نامش عبدالله، و كنيه اش اسماعيل و ملقب به شيخ الاسلام به سال 398 در غروب آفتاب روز جمعه دوم شعبان در قريه قهندژ يا كهندژ از توابع طوس در زمان خلافت القادر بالله عباسي ديده به جهان گشود و در سال 481 هجري پس از 84 سال زندگي پر بركت ديده از جهان فرو بست و آرامگاهش در بقعه كازرگاه هرات كه اكنون معروف به «بزرگاه» است قرار دارد و زيارتگاه مشتاقان و ارادتمندان او مي باشد.اين پير روشن ضمير، داراي قوه ي حافظه اي بس خارق العاده بوده و آن طور كه خودش گفته(هر چه از قلم من بگذرد، آن را حفظ مي كنم).در «فوايد الرضويه» از ايشان نقل شده است كه : «خواجه عليه الرحمه گفت: سيصد هزار حديث و هزار هزار سَـند حفظ كرده ام».

در نفحات الانس، از خواجه آورده است: «من صد هزار بيت از شعراي عرب، ياد دارم».

خواجه، در طريقت، به شيخ ابوالحسن خرقاني، عشق و ارادت مي ورزيد، چنانكه شيخ فرمايد: «عبدالله مردي بود بياباني، مي رفت به طلب آب زندگاني، ناگاه رسيد به شيخ ابوالحسن خرقاني؟ ديد چشمه ي آب زندگاني، چنان خورد كه از خود گشت فاني، كه نه عبدالله ماند و نه شيخ ابوالحسن خرقاني».
خواجه از زمان طفوليت در كسب علم و كمال، كوشيد و از اين تلاش و كوشش تا پايان عمر، دمي فرو نگذاشت. هميشه در افاضه و استفاضه به سر مي برد، مقامي بس والا و ارادتمنداني بي شمار داشت، در هرات كه مجلس مي گفت، طالبان و مريدان و شاگردان بي شمارش چنان مشتاقانه گرد مي آمدند كه حدي بر آن متصور نبود، آن كه مقام شيخ الاسلامي شهر را دارا بود و با توجه به مقام والايي كه داشت، به امر به معروف و نهي از منكر و اشاعه ي دين مبين اسلام مي پرداخت و در اين مورد مُجدّانه كوشش مي نمود كه ظاهر شريعت از هر لحاظ مراعات گردد.

خواجه در تقوي و عبادت و مراقبت و رياضت و حفظ حقوق ديگران، در عصر خود بي مثال و بي نظير بود. به آنچه مي گفت عمل مي نمود. عارف و خداشناس بود. ارادتمندانش، بااين فضايل ملكوتي و انساني و عرفاني او، چون پروانه به دور شمع وجودش مي گشتند و از محضرش كسب فيض مي نمودند.




خواجه و پدرش
خواجه عبدالله، فرزند محمد و از اعقاب (مَتّ) انصاري است (مت به فتح م و تشديد تاء، نام پسر ايوب مي باشد) كه در حكومت خلافت عثمان به اتفاق حنف ابن قيس، به خراسان رفت و در هرات زندگي نمود. ابومنصور محمد ابن علي انصاري، مردي با تقوي و اهل حال و عرفان و سلوك بود كه به پيشه وري و امور بازاري اشتغال داشت. پير، و مراد او شريف حمزه عقيلي بود كه در نفحات الانس جامي به آن اشارت گرديده. خواجه در اين مورد گفته است: «پدر من در بلخ با شريف حمزه عقيلي بوده، وقتي زني با شريف گفته است كه ابومنصور را بگوي كه مرا به زني بگيرد، پدر من گفته است كه من هرگز زن نخواهم و رد كرده است. شريف گفته است كه آخر زن خواهي و تو را پسري مي آيد، اما چه پسري! چون به هرات آمده است زن خواسته و من به دنيا آمده ام.«شريف حمزه در بلخ گفته است كه ابومنصور، شما را به هرات پسري آمده است چنان مهين كه جامع مقامات. و نيز در لقحات است كه شيخ الاسلام گفت: پدرم در من سري عظيم داشت، مرا مي گفت: اي عبدالله، چند گويي كه فضيل عياض و ابراهيم ادهم؟ از تو فضيل آيد و ابراهيم ادهم. پدر خواجه، مردي صادق و با ورع بود كه كسي آنچنان نتوانستي.

خواجه عبدالله گويد: شيخ احمد كوفاني، مرا گفت كه اين همه، بكردي و گرد عالم بگشتي، چون پدر خود، نديدي. پدر من در هنگام مجردي وقت صافي و فراغت دل داشته است. چون در زن و فرزند افتاده بود، آن فراغت از دست وي شده بود، همواره اظهار ملالت مي كرد و تنگدل مي نمود و حتي در آن تنگدلي با ما گفت: ميان من و شما، درياي آتش باد. ما چه گناه كرده بوديم، وي زن خواست و فرزند آمد، روزي در آن تنگدلي، از دكان برخاست، سبحانك اللهم بگفت و دست از دكان بداشت و به بلخ رفت، پيش پير خود، شريف حمزه عقيل. من خُرد بودم كه پدر من دست از دنيا بداشت.

پدر خواجه به سال 430 هجري رخت ازاين جهان بر بست و در بلخ به نزديك پير خود حمزه عقيلي رحمت الله اليه به خاك سپرده شد.
ابوالحسن خرقاني است" به گونه اي ديگر همين معني را تأييد ميکند.

ابو اسماعيل عبدالله پسر ابومنصور محمد انصاري هروي غروب روز جمعه دوم شعبان 396 هـ.ق در كهندز هرات از مادري كه اهل بلخ بود تولد يافت. خانواده‏اش نسب به ابوايوب خالد بن يزيد انصاري (وفات: 5 هـ.ق) صحابي معروف مي‏رسانيد. اين ابوايوب همان كسي است كه رسو ل اكرم (ص) هنگام هجرت از مكه به مدينه در خانه‏آش فرود آمد و به همين مناسبت ميزبان خوشبخت را صاحب رحل خواندند.

عبدالله كه فرزند محبوب خانواده بود، از همان سالهاي كودكي از استادان فن، علم حديث و تفسير آموخت. از جمله استادانش يحيي بن عمار شيباني را نام برده‏اند كه از شيراز به هرات آمده و به تعليم و تدريس مشغول بود و سعي داشت كه سنت عرفا را با شريعت تطبيق دهد و اين راه و روش در مشرب شاگردش نيز اثري پايدار به جا گذاشت. بنا بر مشهور در همان سنين، به يمن حافظه قوي جلب نظر كرد و در كسب مقدمات و حفظ قرآن و اشعار عربي امتيازي يافت.

هر چند استادانش شافعي مذهب بودند ديري نگذشت كه مذهب حنبلي اختيار كرد. به سال 417 هـ.ق در 21 سالگي براي تكميل تحصيلات به نيشابور رفت. سپس به طوس و بسطام سفر كرد و به سماع و ضبط حديث همت گماشت. در سال 423 هـ.ق عازم سفر حج شد و بر سر راه مكه در بغداد توقف كرد تا مجلس درس ابومحمد خلال بغدادي (وفات: 439 هـ .ق) را درك كند. در بازگشت از سفر حج به زيارت ابوالحسن خرقاني (وفات: 425 هـ.ق) صوفي نامور نايل شد. اين ملاقات در وي سخت مؤثر افتاد و ذوق عرفاني او را كه به بركت تلقين پدر در وجودش جوانه زده بود به بار آورد. از ديگر مشايخ صوفيه عصر خود مانند شيخ ابوسعيد ابوخير نيز درك فيض كرد.

سرانجام به زادگاه خود بازگشت و در آنجا مقيم شد و تعليم مريدان مشغول گرديد. در روزگاري كه امام الحرمين، فقيه شافعي مشهور، در نظاميه نيشابور فقه شافعي و كلام اشعري درس مي‏داد با علم كلام مخالفت ورزيد و درذم آن، كتاب نوشت. به همين سبب چند بار تهديد به قتل شد و حتي به فرمان خواجه نظام الملك از آن شهر تبعيد گرديد. وزير پركفايت سلجوقيان هرچند به پاس تقوا و دانش پيرهرات، حفظ حرمت وي مي‏كرد و او را از تعرض معاندان مصون مي‏داشت، اجازه نمي‏داد بر اثر وجود وي در شهر آتش فتنه برانگيخته شود. خواجه عبدالله كه شيخ الاسلام لقب گرفته و مريدان بسياري در هرات به هم زده بود در پايان عمر نابينا گرديد. وي صبح روز جمعه 22 ذي الحجه سال 481 هـ.ق به سن 85 سالگي در گذشت و در گازرگاه (ده كيلومتري هرات) به خاك سپرده شد. آرامگاهش در همان محل برجاست.

مشرب فكري
در قرن چهارم و پنجم هجري، خراسان كانون علم و تصوف اسلامي بود و شيوخ صوفي از بلاد عراق عرب و ماوراءالنهر به شهرهاي پررونق آن روي مي‏آوردند و از كتابخانه‏هاي مهم آنها كه از كتابهاي علمي و عرفاني پر بود استفاده مي‏كردند. در اين مكتب، صوفيان بزرگي چون ابونصر سراج (وفات: 378 هـ.ق) نويسنده كتاب اللمع في التصوف، ابوبكر محمد كلاباذي (وفات:380 هـ.ق) صاحب كتاب التعرف، ابوعبدالرحمن سلمي (325 ـ 412 هـ.ق) مؤلف طبقات الصوفيه، و امام ابوالقاسم قشيري (376 ـ465 هـ.ق) مؤلف رساله القشريه درخشنده بودند و هر يك به سهم خود گنجينه عرفان اسلامي را غني تر ساخته بودند. اساس مكتب تصوف خراسان كه شهر پررونق و جو علمي نيشابور كانون مهم آن شده بود، جمع شريعت و طريقت و مبارزه با انحراف و بدعت بود؛ حتي ابونصرسراج و شاگردش سلمي و شاگرد او قشيري مدرسه‏هاي خاصي به همين منظور در آن شهر بنياد نهاده بودند. اين مكتب به ويژه بر نقل اقوال مشايخ تكيه داشت. خواجه عبدالله انصاري در همين مكتب پرورش يافته و به مبادي و اصول آن وفادار مانده بود. خدمت مهم پيرهرات به مكتب عرفاني خراسان اين شد كه منازل طريقت و مقامات سلوك عرفاني را مدون ساخت و در درجه بندي مقامات ترتيب تازه‏اي آورد و در اين ترتيب بر كيفيات باطني و اشراقي انحصار نكرد بلكه اخلاق و آداب زندگي متعارف را نيز دخالت داد تا هر فرد صوفي، در عين حفظ پيوند با زندگي، سير معنوي داشته باشد و طريقت را با شريعت همراه سازد.

مطالب مشابه ...


سلام خدمت همه ی عزیزان
من دوباره اومدم...تازه تر از همیشه...
بازم در خدمتتونمKhansariha (214)

۱۲-۱۰-۱۳۹۰ ۱۰:۵۰ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  [مقاله] ابوعلي حسين بن عبدالله بن سينا ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 126 ۹-۷-۱۳۹۱ ۰۹:۳۸ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔
  رصدخانه خواجه نصیر الدین طوسی ♔ αϻἰг κнаη ♔ 0 225 ۱۰-۱۰-۱۳۹۰ ۱۰:۳۵ عصر
آخرین ارسال: ♔ αϻἰг κнаη ♔

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان