تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خاطرات خواندنی یک عاقد سر سفره های عقد !

نویسنده پیام
  • ♔ αϻἰг κнаη ♔
    آفلاین
  • مدیرکل  سایت
    *******
  • ارسال‌ها: 16,105
  • تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰
  • اعتبار: 1090
  • تحصیلات:زیر دیپلم
  • علایق:مبارزه
  • محل سکونت:ایران زمین
  • سپاس ها 34951
    سپاس شده 49155 بار در 13535 ارسال
  • امتیاز کاربر: 551,587$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
خاطرات خواندنی یک عاقد سر سفره های عقد !
خاطرات خواندنی یک عاقد سر سفره های عقد !
واسطه ای برای ازدواج:

" الو سلام داداش. کجایی؟ ""گوشیو قطع کن . ولش کن." این سوال خواهری ازبرادر و آنهم صدای زن برادر که آنسوتر در اتاق دنجی در هتلی در شهریدوردست در کنار داماد نشسته و ماه عسل را می گذراند.

داستان را دختری که با من درد دل می کند از اینجا شروع می کند: درخوابگاه دانشگاه دختری هم اطاقیم بود که با هم خیلی دوست بودیم. او رابرای برادرم درنظر گرفتم. برادر یکی دوبار آمد شهر محل تحصیلم و من آنهارا با هم آشنا کردم. مدتی گذشت. تابستان بود و دانشگاه تعطیل. برادرمناتنی بود و جدا از ما زندگی می کرد. دلم برایش تنگ شد و به او زنگی زدم.

مکالمه بالا مکالمه این خواهر با برادرش بود و صدای عروس صدای هماندختر هم اطاقی !! . بله آنها بدون اطلاع این دختر زندگیشان را شروع کرده وهمینک در ماه عسل به سر می بردند.

ادامه می دهد: دنیا بر سرم آوار شد . نه تنها به من خبر ندادند و احوالیهم از من نگرفتند و آمدند اینجا عقد کردند و رفتند ، بلکه به وضوح میشنیدم که دوستم که حالا زن داداشم بود حتی نمی خواهد من مکالمه را بابرادرم ادامه دهم.

شما بودید چه حرفی می توانستید برای تسکینش بزنید. من جوابی برایش نداشتم.

تجربه یک عاقد: واسطه های وصلت در بسیاری از موارد نادیده گرفته شدهفراموش می شوند و اساسا دخالت آنان را در ازدواج انکار هم می کنند.

--------------------------------------------------------------------------------
دعوایی بر سر مهریه :

ساعت ۸ صبح بود. شنبه گذشته. داماد برای طلاق آمده بود ، پس از عقدی که روز پنج شنبه دو روز قبلش بسته شده بود.

پنج شنبه بعد از ظهر در اتاقم بودم که سروصدایی را شنیدم. به بچه هاگفتم دعواشده ؟ گفتند چیزی نیست درست میشه. اما ادامه یافت. حکایت را جویاشدیم. داماد می گفت مهریه باید عندالاستطاعه باشد و خانواده از اوپشتیبانی می کردند.پدر عروس و پشتیبانانش هم میگفت باید عندالمطالبه باشد.کار به دعوا و زدو خورد و حرفهای زشت رسید. دفتردار زبان بازم را با آنهاراهی اتاق کردم اما کارگر نیفتاد.

داماد بارها قهر کرد اما باز برش گرداندند. همه شاکی و عضو طرفی ازدعوا برای درگیری بودندتا بالاخره راضی شدند برسرسفره عقد بنشینند. عقدکردند با قرار عندالمطالبه و رفتند. اما قابل پیش بینی بود که باز میگردند.

صبح روز شنبه داماد مصمم بود دختر را طلاق دهد. طلاقی بعد از دوروز زندگی نامشترک.

تجربه یک عاقد: تمام قرارهارا پیش از دعوت مردم و آمدن برای عقد چک کرده و همه چیز را تمام کنید. به آبروهم بیاندیشید.

----------------------------------------------------------------
هوویی برای یک زن :

اینسوی میز دفتر در قسمت پذیرش زنی داشت با دفتریار صحبت می کرد وراهنمایی می خواست که " دارم زن دوم مردی میشم. راه قانونیش چیه ؟!" و ازاین حرف ها. در بین حرف آنها زنی با عجله وارد شد و پرید وسط حرف و میخواست سوال خود را مطرح کند. دفتریار ازو خواست تا چند دقیقه صبرکند تاکار این خانم تمام شود. خانم منتظر داشت به حرف های آن زن با دفتریار گوشمی داد. کم کم متوجه شد که طرف میخواهد زن دوم کسی شود. رنگش کم کم سرخ شد. و به ناگاه گفت: توغلط می کنی زن دوم بشی ؟! کار دو زن بالا گرفت ونزدیک بود به گیس کشی بیانجامد. می توانید حدس بزنید قضیه چه بود ؟

زن منتظر که با عجله آمده بود میخواست شکایت کند که شوهرش زن دوم گرفته و از نظر قانونی چه کاری می تواند انجام بدهد و...

این دوزن هووی همدیگر نبودند اما گویا برای تمام زن های اول دنیا زن های دوم هوو هستند.

تجربه یک عاقد: مرد دوزنه ( البته در زمان حاضر نه در گذشته ) کارش اگر به جنون نکشد زودتر از معمول به گورستان روانه اش می فرمایند.

---------------------------------------------------------------
زن و شوهر دیروز - خواهر و برادر امروز :

(( حاج آقا خواب دیدم که در خواب کسی به من گفت تو داری با برادرتزندگی می کنی)) این را دختری با چشمان اشکبار بیان کرد. سردفتر در فکر فرورفت. فردای آن روز مادر زن و شوهری که باهم پسرعمو و دختر عمو بودندروبروی او بر صندلی دفتر نشسته بودند ، اشک ریزان. بعد از ساعتی گفتگو وتشریح لزوم واگویی حقیقت این دوزن اعتراف کردند که پسر و دختر به دفعاتمتعدد در شیرخوارگی شیر یکدیگر را نوشیده بودند . آنها فکر کرده اند کهاین دو جوان حیف هستند و برای یکدیگر مناسب .پس سکوت کردند. بنا بر اینآنان که فعلا زن و شوهر هستند درحقیقت برادر و خواهر شیری یا رضاعی هستند.

چاره ای نبود پس از دوسال زندگی مشترک و بدون تولد فرزند ( خوشبختانه )سرانجام با آه و زاری و ندامت و گریه بیشمار والدین و خود این دوجوان درتلخ ترین صحنه ای که می شود از فراق دو همسر و طلاق آنان دید از هم جداشدند تا ازین پس این زن و شوهر دختر عمو و پسر عمو ... برادر و خواهریکدیگر باشند.

تجربه یک عاقد : قوانین شرعی را جدی بگیرید.

------------------------------------------------------------------------
دست در گردن مادرشوهر :

زن چاق عرق ریزان دست از گردن عروس باز کرد. عروس مستاصل و کلافه بودو داماد لب ور می چید. پدر داماد که آن سوی پدر عروس کنار من نشسته بودگفت : حالا بگذارید برای بعد . داستان از آنجا شروع شد که کسی گفت : عروسزیرلفظی می خواد . مادر داماد هن و هن کنان آمد و در جعبه ای را باز کرد وگردنبندی را به حضار نشان داد به افتخار . بعد شروع کرد به بستن گردنبندبه گردن عروس. .

گردنبند را بست و رفت نشست. تازه مشغول خطبه خواندن بودم که گویاگردنبند از گردن عروس افتاد . همهمه شد و باز مادر داماد آمد و روز از نوروزی از نو تا اینکه بالاخره پدر داماد با جمله ای که گفتم به فریاد عروسرسید و عروس هم که در تمام مدت خطبه عقدش ( یک بار در زندگی) مادر شوهرشبه گردنش آویزان بود ، نفس راحتی کشید.

تجربه یک عاقد : زیرلفظی را بگذارید خودشان بعدا نصب! می کنند . ممنون از هدیه شما .

-------------------------------------------------------------------
سهل انگاری ساده داماد :

هاج و واج به من نگاه کرد. معنی نگاهش را نفهمیدم. پسر جوانی بود و بهنظرم آشنا آمد. تعجب او زمانی بود که من مهریه و صداق را برای گرفتن وکالتمی خواندم. وقتی رفتند فکر کردم و فهمیدم چندروز پیش که برای کاری به یکدفتر پلیس +۱۰ رفته بودم او را دیده بودم. متصدی کاری بود. اتفاقا چند روزبعد دوباره برای ادامه کار رفتم. مارا تحویل گرفت و بعد از انجام کار برایمشورت با من به اینسوی پیشخوان آمد .

حکایت نگاه متعجبش سر سفره عقد را آنگاه دریافتم که گفت : شما اونروزطلا رو مبلغ ۴ میلیون تومان خواندید در صورتی که توافق ما ۲ میلیون تومانبود. بعد از اون با خانواده عروس درگیر شدیم و مشکلاتی پیش اومد . تلفنشرا گرفتم تا نتیجه را به او بگویم. به دفتر برگشتم و مدارک و سند را نگاهکردم. درست بود . طلا ۴ میلیون بود و خود او هم پای برگه پیش نویس و تمامیاوراق را امضا کرده بود. احساس بدی داشت . کلاه سرش رفته بود برای یک سهلانگاری ساده.

تجربه یک عاقد : هرچیز را که می خواهید امضا کنید بخوانید. خیلی ساده است
\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\ \\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
یک بوس کوچک! :

برای عقد به منزلی رفته بودیم. عروس و داماد سنی بیش از جوانی داشتند.فکر می کنم حدود ۳۰ تا ۳۵. داماد ملتهب به نظر می رسید. از عروس خانموکالت که گرفتم داماد استرسش بیشتر شده بود. فورا با حالتی به عروس نگاهانداخت ، منتظر و آماده. من رو برگرداندم تا ادامه مراسم را پی بگیرم. سروصدای خفیف و همهمه کوچکی با خنده های ریز در گرفت. کار تمام شد و ما رابدرقه کردند. داخل ماشین که برمی گشتیم. صابر (اسم یکی از منشی هام صابره) گفت : فهمیدی چی شد؟ گفتم چی رو ؟ گفت واقعا متوجه نشدی همهمه برای چیبود؟ گفتم نه. گفت بعد از "بله" عروس خانم داماد نگاهی به عروس انداخت وگویا قبلا با هم قرار گذاشته بودند همدیگر را بوسیدند البته باشرم .

جالب آنکه پدر و برادرهای عروس هم بودند و فامیل دو طرف.

تجربه یک عاقد : اینگونه چیزی سر سفره عقد هیچوقت ندیده ام. آن یک بار هم ندیدم ، منشی ام گفت.

----------------------------------------------------------------
"بله" در سکوت :

"با اجازه بزرگترا بله" شما پس از شنیدن این جمله ازیک عروس پس از سه بارخواستن چه می کنید. ممکن است دست بزنید . ممکن است کل بکشید. ممکن استصلوات بفرستید . بالاخره کاری می کنید. اما من بارها و بارها دیده ام کهتمام حضار یک کار مهم می کنند. آنها سکوت می کنند. تعارف می کنند ومنتظرند یک نفر اولین دست را بزند . من سکوت می کنم و منتظر می مانم. اماکسی چیزی نمی گوید و من ادامه میدهم .حرصم می گیرد وقتی با این صحنه مواجهمی شوم. باخود می گویم کسی نیست برای خوشامد عروس مورد نظر که قرار استفقط یک بار در طول عمر بله ای بگوید دست بزنند یا سروصدا بکنند. جالب آنکهوقتی داماد بله می گوید یخشان آب می شود و دستی می زنند.

تجربه یک عاقد: "بله" عروس سروصدا و خوشی می خواهد دریغ نکنید.

-------------------------------------------------------------
حواس پرتی سر سفره عقد :

باغ بزرگی بود و ما برای مراسم عقد دعوت شده بودیم. عروس و داماد درجایگاهمخصوص بودندو پس از گرفت امضاهای فراوان مورد نیاز از آنان ، نوبت بهخواندن خطبه توسط من رسید. بار اول که طلب وکالت کردم خانمی از گل چیدنگفت. سرو صدایی شنیدم. خانم درشت هیکلی خود را به بالای سر عروس و دامادرساند. بار دوم او بود که از گل چیدن گفت. برای بار سوم پرسیدم. عروس شروعکرد " با اجازه بز.... " و آن خانم هم شروع کرد " عروس رفته گلاب...."خلاصه جملات آنان قاطی شد. بعد از(( بله)) او به عروس نگاهی انداخت و عروسهم به او. عروس با ناراحتی گفت: " بار سوم بود. آن خانم هم قرمز شد و منبه خودم شک کردم نکند دوبار پرسیده ام و اشتباه از من بوده. خانم مقابل آنجمعیت ضایع شده و اشتباه خود را برای همیشه در فیلم عقد عروسی داماد ثبتکرد چون به هیچ وجه قابل جداکردن نبود جمله ایشان و عروس.

تجربه یک عاقد : کل خطبه ۵ تا ۷ دقیقه طول می کشد . لطفا حواس خود را جمع کنید کارگزاران عقد!

----------------------------------------------------------------------
پدر عروس : با اجازه بزرگترها بله ! :

از حاشیه آمده بودند به گمانم. از دختر که پرسیدم وکیلم گفت : چهاشکالی داره !! البته من تحقیق کردم و متوجه شدم که این اصطلاح معادل "چراکه نه " است و مفهومی اینچنینی در بعضی از فرهنگ ها به معنای جواب مثبت وبله است.

یادم می آید چندسال پیش از عروسی برای وکالت سوال کردم. گفت : ها ! خوب لابد می دانید این ها هم همان جواب مثبت یا بله است.

یا مثلا از پدر عروس که میخواهم اجازه بگیرم غالبا می شنوم که : صاحباختیاری . اختیار داری . بفرمایید . اجازه ماهم دست شماست . باشه . مبارکباشه..... و بعضی دقیقا می گویند بله. البته یک بار یک پدر عروس جوگیر شدگفت با اجازه بزرگترها بله !

تجربه یک عاقد : ما بله می خواهیم به هر زبانی باشد.
دعوایی بر سر مهریه

ساعت ۸ صبح بود، شنبه گذشته. داماد برای طلاق آمده بود ، پس از عقدی که روز پنج شنبه دو روز قبلش بسته شده بود.

پنج شنبه بعد از ظهر در اتاقم بودم که سروصدایی را شنیدم.
به بچه ها گفتم دعواشده ؟ گفتند چیزی نیست درست میشه. اما ادامه یافت.

حکایت را جویا شدیم. داماد می گفت مهریه باید عندالاستطاعه باشد و خانواده از او پشتیبانی می کردند.
پدر عروس و پشتیبانانش هم میگفت باید عندالمطالبه باشد. کار به دعوا و زدو خورد و حرفهای زشت رسید. دفتردار زبان بازم را با آنها راهی اتاق کردم اما کارگر نیفتاد.

داماد بارها قهر کرد اما باز برش گرداندند. همه شاکی و عضو طرفی از دعوا برای درگیری بودندتا بالاخره راضی شدند برسرسفره عقد بنشینند. عقد کردند با قرار عندالمطالبه و رفتند.
اما قابل پیش بینی بود که باز می گردند.

صبح روز شنبه داماد مصمم بود دختر را طلاق دهد. طلاقی بعد از دوروز زندگی نامشترک.

تجربه یک عاقد: تمام قرارهارا پیش از دعوت مردم و آمدن برای عقد چک کرده و همه چیز را تمام کنید. به آبرو هم بیاندیشید.

----------------------------------------------------------------

هوویی برای یک زن

این سوی میز دفتر در قسمت پذیرش زنی داشت با دفتریار صحبت می کرد و راهنمایی می خواست که " دارم زن دوم مردی میشم. راه قانونیش چیه ؟!" و از این حرف ها.
در بین حرف آنها زنی با عجله وارد شد و پرید وسط حرف و می خواست سوال خود را مطرح کند. دفتریار ازو خواست تا چند دقیقه صبرکند تا کار این خانم تمام شود.

خانم منتظر داشت به حرف های آن زن با دفتریار گوش می داد. کم کم متوجه شد که طرف میخواهد زن دوم کسی شود. رنگش کم کم سرخ شد . و به ناگاه گفت: توغلط می کنی زن دوم بشی ؟! کار دو زن بالا گرفت و نزدیک بود به گیس کشی بیانجامد.
می توانید حدس بزنید قضیه چه بود ؟

زن منتظر که با عجله آمده بود میخواست شکایت کند که شوهرش زن دوم گرفته و از نظر قانونی چه کاری می تواند انجام بدهد و...

این دوزن هووی همدیگر نبودند اما گویا برای تمام زن های اول دنیا زن های دوم هوو هستند.

تجربه یک عاقد: مرد دوزنه ( البته در زمان حاضر نه در گذشته ) کارش اگر به جنون نکشد زودتر از معمول به گورستان روانه اش می فرمایند.

---------------------------------------------------------------

زن و شوهر دیروز - خواهر و برادر امروز

"حاج آقا خواب دیدم که در خواب کسی به من گفت تو داری با برادرت زندگی می کنی"؛ این را دختری با چشمان اشکبار بیان کرد. سردفتر در فکر فرو رفت.

فردای آن روز مادر زن و شوهری که باهم پسرعمو و دختر عمو بودند روبروی او بر صندلی دفتر نشسته بودند ، اشک ریزان. بعد از ساعتی گفتگو و تشریح لزوم واگویی حقیقت این دوزن اعتراف کردند که پسر و دختر به دفعات متعدد در شیرخوارگی شیر یکدیگر را نوشیده بودند . آنها فکر کرده اند که این دو جوان حیف هستند و برای یکدیگر مناسب .پس سکوت کردند. بنا بر این آنان که فعلا زن و شوهر هستند درحقیقت برادر و خواهر شیری یا رضاعی هستند.

چاره ای نبود پس از دوسال زندگی مشترک و بدون تولد فرزند ( خوشبختانه ) سرانجام با آه و زاری و ندامت و گریه بیشمار والدین و خود این دوجوان در تلخ ترین صحنه ای که می شود از فراق دو همسر و طلاق آنان دید از هم جدا شدند تا ازین پس این زن و شوهر دختر عمو و پسر عمو ،" برادر و خواهر" یکدیگر باشند.

تجربه یک عاقد : قوانین شرعی را جدی بگیرید.

------------------------------------------------------------------------

دست در گردن مادرشوهر

زن چاق عرق ریزان دست از گردن عروس باز کرد. عروس مستاصل و کلافه بود و داماد لب ور می چید. پدر داماد که آن سوی پدر عروس کنار من نشسته بود گفت : حالا بگذارید برای بعد .

داستان از آنجا شروع شد که کسی گفت : عروس زیرلفظی می خواد . مادر داماد هن و هن کنان آمد و در جعبه ای را باز کرد و گردنبندی را به حضار نشان داد به افتخار . بعد شروع کرد به بستن گردنبند به گردن عروس. .

گردنبند را بست و رفت نشست. تازه مشغول خطبه خواندن بودم که گویا گردنبند از گردن عروس افتاد . همهمه شد و باز مادر داماد آمد و روز از نو روزی از نو تا اینکه بالاخره پدر داماد با جمله ای که گفتم به فریاد عروس رسید و عروس هم که در تمام مدت خطبه عقدش ( یک بار در زندگی) مادر شوهرش به گردنش آویزان بود ، نفس راحتی کشید.

تجربه یک عاقد : زیرلفظی را بگذارید خودشان بعدا نصب می کنند . ممنون از هدیه شما .

-------------------------------------------------------------------

سهل انگاری ساده داماد

هاج و واج به من نگاه کرد. معنی نگاهش را نفهمیدم. پسر جوانی بود و به نظرم آشنا آمد. تعجب او زمانی بود که من مهریه و صداق را برای گرفتن وکالت می خواندم. وقتی رفتند فکر کردم و فهمیدم چندروز پیش که برای کاری به یک دفتر پلیس +۱۰ رفته بودم او را دیده بودم. متصدی کاری بود. اتفاقا چند روز بعد دوباره برای ادامه کار رفتم. مارا تحویل گرفت و بعد از انجام کار برای مشورت با من به این سوی پیشخوان آمد .

حکایت نگاه متعجبش سر سفره عقد را آنگاه دریافتم که گفت : شما اونروز طلا رو مبلغ ۴ میلیون تومان خواندید در صورتی که توافق ما ۲ میلیون تومان بود. بعد از اون با خانواده عروس درگیر شدیم و مشکلاتی پیش اومد . تلفنش را گرفتم تا نتیجه را به او بگویم. به دفتر برگشتم و مدارک و سند را نگاه کردم. درست بود . طلا ۴ میلیون بود و خود او هم پای برگه پیش نویس و تمامی اوراق را امضا کرده بود. احساس بدی داشت . کلاه سرش رفته بود برای یک سهل انگاری ساده.

تجربه یک عاقد : هرچیز را که می خواهید امضا کنید بخوانید. خیلی ساده است.

-------------------------------------------------------------------

یک بوس کوچک!

برای عقد به منزلی رفته بودیم. عروس و داماد سنی بیش از جوانی داشتند. فکر می کنم حدود ۳۰ تا ۳۵. داماد ملتهب به نظر می رسید. از عروس خانم وکالت که گرفتم داماد استرسش بیشتر شده بود. فورا با حالتی به عروس نگاه انداخت ، منتظر و آماده.
من رو برگرداندم تا ادامه مراسم را پی بگیرم.
سرو صدای خفیف و همهمه کوچکی با خنده های ریز در گرفت. کار تمام شد و ما را بدرقه کردند. داخل ماشین که برمی گشتیم صابر (اسم یکی از منشی هام صابره ) گفت : فهمیدی چی شد؟
گفتم چی رو ؟
گفت واقعا متوجه نشدی همهمه برای چی بود؟
گفتم نه. گفت بعد از "بله" عروس خانم داماد نگاهی به عروس انداخت و گویا قبلا با هم قرار گذاشته بودند همدیگر را بوسیدند البته باشرم .

جالب آنکه پدر و برادرهای عروس هم بودند و فامیل دو طرف.

تجربه یک عاقد : اینگونه چیزی سر سفره عقد هیچوقت ندیده ام. آن یک بار هم ندیدم ، منشی ام گفت.

----------------------------------------------------------------

"بله" در سکوت

"با اجازه بزرگترا بله" شما پس از شنیدن این جمله ازیک عروس پس از سه بار خواستن چه می کنید. ممکن است دست بزنید . ممکن است کل بکشید. ممکن است صلوات بفرستید . بالاخره کاری می کنید. اما من بارها و بارها دیده ام که تمام حضار یک کار مهم می کنند. آنها سکوت می کنند. تعارف می کنند و منتظرند یک نفر اولین دست را بزند . من سکوت می کنم و منتظر می مانم. اما کسی چیزی نمی گوید و من ادامه میدهم .حرصم می گیرد وقتی با این صحنه مواجه می شوم. باخود می گویم کسی نیست برای خوشامد عروس مورد نظر که قرار است فقط یک بار در طول عمر بله ای بگوید دست بزنند یا سروصدا بکنند. جالب آنکه وقتی داماد بله می گوید یخشان آب می شود و دستی می زنند.

تجربه یک عاقد: "بله" عروس سروصدا و خوشی می خواهد دریغ نکنید.

-------------------------------------------------------------

حواس پرتی سر سفره عقد

باغ بزرگی بود و ما برای مراسم عقد دعوت شده بودیم.
عروس و داماد درجایگاه مخصوص بودند و پس از گرفت امضاهای فراوان مورد نیاز از آنان ، نوبت به خواندن خطبه توسط من رسید.

بار اول که طلب وکالت کردم خانمی از گل چیدن گفت. سرو صدایی شنیدم. خانم درشت هیکلی خود را به بالای سر عروس و داماد رساند.
بار دوم او بود که از گل چیدن گفت. برای بار سوم پرسیدم. عروس شروع کرد " با اجازه بز.... " و آن خانم هم شروع کرد " عروس رفته گلاب...."
خلاصه جملات آنان قاطی شد. بعد از" بله" او به عروس نگاهی انداخت و عروس هم به او. عروس با ناراحتی گفت: " بار سوم بود. آن خانم هم قرمز شد و من به خودم شک کردم نکند دوبار پرسیده ام و اشتباه از من بوده. خانم مقابل آن جمعیت ضایع شده و اشتباه خود را برای همیشه در فیلم عقد عروسی داماد ثبت کرد چون به هیچ وجه قابل جداکردن نبود جمله ایشان و عروس.

تجربه یک عاقد : کل خطبه ۵ تا ۷ دقیقه طول می کشد . لطفا حواس خود را جمع کنید کارگزاران عقد!

----------------------------------------------------------------------

پدر عروس : با اجازه بزرگترها بله !

از حاشیه آمده بودند به گمانم. از دختر که پرسیدم وکیلم گفت : چه اشکالی داره !! البته من تحقیق کردم و متوجه شدم که این اصطلاح معادل "چرا که نه " است و مفهومی اینچنینی در بعضی از فرهنگ ها به معنای جواب مثبت و بله است.

یادم می آید چندسال پیش از عروسی برای وکالت سوال کردم. گفت : ها ! خوب لابد می دانید این ها هم همان جواب مثبت یا بله است.

یا مثلا از پدر عروس که میخواهم اجازه بگیرم غالبا می شنوم که : صاحب اختیاری . اختیار داری . بفرمایید . اجازه ماهم دست شماست . باشه . مبارک باشه..... و بعضی دقیقا می گویند بله. البته یک بار یک پدر عروس جوگیر شد گفت با اجازه بزرگترها بله !

تجربه یک عاقد : ما بله می خواهیم به هر زبانی باشد.

مطالب مشابه ...










خاطرات خواندنی یک عاقد سر سفره های عقد !

۲۶-۱۱-۱۳۹۰ ۰۲:۳۸ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط خاطره بانو ، senior engineer ، گلچین جاویددوست ، @Autumn@

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  حکایت های جالب و خواندنی ta.soltani 3 168 ۱۷-۴-۱۳۹۴ ۰۸:۱۳ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  خاطرات باورنکردنی غسال های بهشت زهرا ta.soltani 4 87 ۲۲-۶-۱۳۹۳ ۰۸:۴۱ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  خاطرات واقعی !! @Autumn@ 45 637 ۲-۵-۱۳۹۳ ۱۱:۴۶ صبح
آخرین ارسال: @Autumn@
  7 داستان کوتاه و خواندنی .. @Autumn@ 0 355 ۳۱-۳-۱۳۹۳ ۰۳:۰۹ عصر
آخرین ارسال: @Autumn@
  داستانک جدید و خواندنی ” اندکی صــبــر “ سکوت تلخ 0 85 ۱۱-۱۲-۱۳۹۲ ۰۹:۰۹ عصر
آخرین ارسال: سکوت تلخ
  داستان خواندنی و جالب با عنوان معلم neda 0 117 ۱۶-۹-۱۳۹۲ ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: neda
  داستان خواندنی و زیبای میلیونر شدن یک زن Malihe 3286 0 169 ۱۱-۶-۱۳۹۲ ۰۹:۲۶ عصر
آخرین ارسال: Malihe 3286
  داستانک جالب و خواندنی زن باهوش Malihe 3286 0 150 ۱۱-۶-۱۳۹۲ ۰۹:۲۴ عصر
آخرین ارسال: Malihe 3286
  خاطرات زمستان را به بهار نیاور! Azarnoosh 0 98 ۳۰-۲-۱۳۹۲ ۱۰:۴۸ صبح
آخرین ارسال: Azarnoosh
  داستان جالب و خواندنی زن بی وفا Miss Melika 0 142 ۵-۱۲-۱۳۹۱ ۰۴:۰۳ عصر
آخرین ارسال: Miss Melika

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان