تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکایت های مذهبی(هارون)

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
حکایت های مذهبی(هارون)
آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازي شطرنج
بودند . بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشاي آنها مشغول شد . در آن حال صیادي زمین ادب
را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود .
هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هارون
اعتراض نمود و گفت : این مبلغ براي صیادي زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگري و
کشوري انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادي هم
نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندك مدتی تهی خواهد شد .
هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم ؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این
ماهی نر است یا ماده ؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پس ند ما
نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد .
بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او
گفت : ماهی نر است یا ماده ؟
صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است .
هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند . صیاد
پولها را گرفته ، در بندي ریخت و موقعی که از پله هاي قصر پایین می رفت یک درهم از پولها به زمین
افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت . زبیده به هارون گفت :
این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد . هارون هم از پست فطرتی صیاد
بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت مزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد و
گفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک درهم از این پولها قسمت غلامان من شود .
صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم . بلکه نمک شناسم و از این جهت
پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه است و چنانچه
روي زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است .
خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و هارون
گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه سه دفعه مرا مانع شدي من حرف تو را قبول ننمودم و حرف
آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم .


مطالب مشابه ...










حکایت های مذهبی(هارون)

۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۱:۳۱ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  حکایت های جالب و خواندنی ta.soltani 3 174 ۱۷-۴-۱۳۹۴ ۰۸:۱۳ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] حکایت کوتاه انوشیروان و پیرمرد ta.soltani 0 160 ۸-۷-۱۳۹۳ ۰۳:۳۷ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] حکایت لقمان و میوه ها ta.soltani 0 107 ۴-۷-۱۳۹۳ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت بهلول و خلیفه شراب خوار ta.soltani 10 271 ۲-۷-۱۳۹۳ ۰۷:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت مبال ta.soltani 0 140 ۱۰-۴-۱۳۹۳ ۰۶:۱۰ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت بهلول شکم سیر ღمژگانღ 0 115 ۱-۴-۱۳۹۳ ۰۴:۴۸ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  حکایت پیرمرد و دزد persian_girl 2 182 ۱۱-۳-۱۳۹۳ ۰۶:۵۱ عصر
آخرین ارسال: persian_girl
  دو حکایت از کتاب تذکره الاولیاء ta.soltani 2 159 ۱۴-۲-۱۳۹۳ ۰۳:۴۹ صبح
آخرین ارسال: banafshe sa
  حکایت زیبای پیر مرد تهی دست neda 1 144 ۱۷-۱۱-۱۳۹۲ ۰۴:۰۸ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  حکایت تلخ زندگی کارمند دیروز، قاتل امروز ta.soltani 0 114 ۱۷-۱۱-۱۳۹۲ ۱۱:۱۷ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان