تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکایت های تاریخی4

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
حکایت های تاریخی4
چنگيزخان در ادامه كشورگشايي هاي خود به ماورا النهر حمله كرد او پس از فتح شهر ترمذ ، افراد زيادي را اسير كرد و كشت سربازان او فردي را اسير كرده بودند و مي خواستند بكشند آن شخص به آن ها گفت : مرا مكشيد تا مرواريدي بزرگ به شما بدهم . از او پرسيدند آن مرواريد را در كجا نهاده اي ؟ گفت : فرو برده ام . مغولان در حال شكم او را شكافته ، مرواريد را بيرون آوردند . از آن پس همه كشتگان را ، شكم به اميد گوهر ، دريدند . اين شكم دريدن هاي بعدي به دستور شخص چنگيزخان صورت مي گرفت .

============================================


چنگیز خان سردودمان مغول که در خونریزی و ترکتازی روی همه سفاکان و جنایتکاران روزگار را سفید کرده بود ، بعد از عبور از شط سیحون و تصرف دو حصار زرنوق و نور در غره ذی الحجه سال 616 هجری به نزدیکی دروازه بخارا رسید و شهر را در محاصره گرفت . پس از سه روز سپاهیان محصور به فرماندهی اینانج خان ، از شهر بیرون آمده به مغولان حمله بردند ولی کاری از پیش نرفت و لشکر جرار مغول آن جماعت را به سختی منهزم کردند . به قسمی که فقط اینانج خان موفق شد از طریق آمودریا بگریزد و جان بدر برد . اهالی بخارا چون در خود تاب مقاومت ندیدند ، اضطراراً زنهار خواستند و دروازه های شهر را بروی قشون چنگیز گشودند و مغولان در تاریخ چهارم ذی الحجه به آن شهر عظیم و آباد ریختند .
چون قلعه شهر بخارا با چهارصد نفر مدافع خود مدت دوازده روز مقاومت کرده بود ، چنگیز بر سر خشم آمد و دستور داد تا آتش در محلات انداختند و تمامت خانه ها را - که از چوب بود - طعمه حریق کردند . به قسمی که غیر از مسجد جامع و بعضی از سرای ها که از آجر بود ، شهر بخارا با خاک یکسان گردیده ، بالغ بر سی هزار مرد کشته شدند و باقیمانده سکنه بخارا به روستاها متفرق گشتند و به قول عطاملک جوینی صاحب " تاریخ جهانگشا " عرصه آن حکم قاعاً صفصفا گرفت . خلاصه در نتیجه تهاجم مغول ها ، شهری که چشم و چراغ تمام ماوراء النهر و مكان اجتماع فضلا و دانشمندان بود ، آنچنان ویران گردید که فراریان معدود این شهر جز جامه ای که بر تن داشتند چیزی دیگر نتوانستند با خود برند . یکی از بخارییان که پس از آن واقعه جان سالم بدر برده به خراسان گریخته بود ؛ چون حال بخارا را از او پرسیدند ، جواب داد : « آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند » .
جماعت زیرکان که این تقریر شنیدند ، اتفاق کردند که در پارسی موجزتر از این سخن نتواند بود .




============================================




ملك تاج الدين حبشي از طرف طالقان به دستور چنگيزخان به غور باز آمد . اين حكايت از وي سماع افتاد . او گفت : وقتي ما از نزديك چنگيزخان بيرون آمديم و در خرگاهي نشستيم ، من با يك فرمانده مغول به نام (( اقلان چربي )) و چند شاهزاده و امير ديگر حاضر بوديم . دو مغول را بياوردند كه به وقت يتاق ( كشيك ) گرد بر گرد لشگر ، هر دو در خواب شده بودند . اقلان چربي گفت : ـــ ايشان را كدام مغول آورده ؟

ـــ من آورده ام . گفت : ـــ گناه ايشان چه بوده ؟ بازگوي . گفت : ـــ ايشان هردو بر پشت اسب بودند ، من مي گشتم و تفحص يتاقيان ( نگهبانان اردوگاه ) مي كردم ، بديشان رسيدم ايشان را در خواب ديدم . تازيانه بر سر اسب ايشان زدم كه : شما گناهكار شديد كه در خوابيد و بگذشتم . امروز ايشان را حاضر كردم .

اقلان رو به آن دو مغول كرد كه : ـــ شما در خواب بوديد؟ هر دو اقرار كردند كه : ـــ بوديم . فرمان داد كه : يكي را بكشند و سر او را در جعد ديگري ببندند و گرد تمام شهر بگردانند ، آنگاه ديگري را بكشند . ايشان همه خدمت كردند و در حال آن فرمان بجا آوردند . من در نعجب بماندم . اقلان چربي را گفتم كه : ـــ گواه و حجت آن مغول را نبود ، چون مي دانستند جزاي ايشان كشتن خواهد بود . اقلان چربي گفت : ـــ چرا عجب مي آيد تو را ؟ شما تازيكانيد ، چنان كنيد و دروغ گوئيد . مغول اگر هزار جان در سر آن شود ، كشتن اختيار كنند و دروغ نگويند كه دروغ گفتن كارتان باشد يعني تازيكان . از اين چيزهاست كه خداي تعالي بلاي ما بر شما فرستاده است .



=========================================



قبل از حمله خشايار شا بزرگ به آتن و تنبيه يوناني ها ، او تمام متحدان آسيايي خود را فراخواند تا به كمك او بيايند و به جمع آوري لشكر پرداخت . يكي از اين متحدان كه به كمك خشايارشا شتافت و با پنج كشتي به نيروي دريايي وي پيوست يك زن به نام آرتميس بود كه ملكه شهر هاليكارناس در تركيه بود . او كه دشمن يوناني ها و از متحدان ايران بود دليل همكاري خود را با خشايارشا اينگونه بيان كرد : ( مطلب زير از رمان شاه جنگ ايرانيان در چالدران و يونان آورده شده است . )

ملکه آرتمیس : ای خشیارشا من تو را دوست دارم و یکی از دلایل همکاری من با لشگر تو همین است . آیا تو مرا در خور دوستی خود میدانی ؟

خشیارشا : هر زنی که جوان و زیبا باشد در خور دوستی یک مرد است . ملکه ای زیبا و جوانی مانند تو لایق دوستی میباشد و من حاضرم دوستی تو را بپذیرم . ولی آیا تو از رسم و رسوم ایرانیان آگاه هستی ؟ یا خیر ؟

ملکه آرتمیس :رسم شما چگونه است ؟

خشیارشا : ما ایرانیان بیش از یک زن اختیار نمی کنیم و ممکن است که دارای کنیزان باشیم لیکن در همه عمر خود فقط به یک زن اکتفا مینماییم .

ملکه آرتمیس : این رسم شما رسمه خوبی نمی باشد .

خشیارشا : این رسم ناشی از شعائر ملی و دین و آیین نیاکان ما ( زرتشت ) است و آن را تغییر نمی دهیم . بنابراین تو با اینکه دوست من خواهی بود ولی زن من نخواهی شد . زیرا من زن دارم و نمی توانم زن دیگری اختیار کنم .

ملکه آرتمیس : لزومی ندارد که تو مرا زوجه خود کنی . بلکه بدون اینکه همسر تو باشم میتوانی با من مناسبات صمیمانه داشته باشی .

خشیارشا : نه آرتمیس . دوستی من و تو یک دوستی ساده خواهد بود و من حاضر نیستم که بمناسبت زیبایی و شکوه تو از قوانین مذهبی و ملی خود عدول نمایم .


===========================================================

بزرگان كشور نزد شيرويه آمدند و كفتند صلاح نيست كه بر ما دو تن پادشاه باشند يا دستور بده پدرت را بكشند و تنها پادشاهي كن يا تو را خلع خواهيم كرد و پادشاهي را همچنان كه بود به او باز مي دهيم . اين سخن شيرويه را سخت تكان داد و گفت امروز را به من مهلت دهيد . شيرويه به يزدان گشنس كه صاحب ديوان رسالت بود گفت : هم اكنون اين پيام را از سوي ما براي پدرمان ببر و به او بگو عقوبتي كه هم اكنون از جانب خداوند به تو رسيده است به سبب گناهاني است كه در گذشته انجام داده اي . نخست رفتارت نسبت به پدرت هرمز است و ديگر رفتار تو نسبت به ما گروه فرزندانت بود كه به ما بدبين بودي و ما را از معاشرت و حركت منع كردي و در خانه اي كه چون زندان بود بازداشتي و هيچ مهر و محبتي نسبت به ما مبذول نداشتي و ديگر اين كه حق نعمت و خوبي هاي قيصر را سپاس نداشتي و حق او را در مورد پسرش و نزديكانش رعايت نكردي كه پيش تو آمدند و تقاضا كردند كه صليب چوبي را كه شاهين براي تو از اسكندريه فرستاده بود برگرداني و آن را نپذيرفتي بدون آنكه به آن صليب نيازي داشته باشي و يا نگهداري آن براي تو سودي داشته باشد ، ديگر آنكه فرمان به كشتن سي هزار تن از مرزبانان و بزرگان سپاه خود دادي به تصور آنكه ايشان نخستين كسان بودند كه از روميان گريختند . ديگر آنكه با زور و شدت از راه خراج و ماليات مال فراوان در خزانه اندوختي و حال آنكه براي پادشاهان شايسته است كه خزانه را از غنيمت هايي كه با سواران و نيزه ها از سرزمين دشمنان بدست مي آيد انباشته سازند نه با آنچه از مردم خود به زور بخواهند . ديگر آنكه نعمان بن منذر را كشتي و پادشاهي سرزمين او را از پسران و خاندان او گرفتي و به ديگران يعني اياس بن قبيصه طايي واگذاشتي و حقوق ايشان را كه پدران تو رعايت مي كردند رعايت نكردي و حال آنكه او بهرام گور نياي تو را پرورش داد و پس از اينكه پادشاهي از دست او بيرون شده بود او را ياري كرد و پادشاهي را به او برگرداند ، اين ها گناهان و خطاهايي است كه مرتكب شده اي و خداوند از تو خشنود نبود و تو را به اين گناهان گرفت . يزدان گشنس نزد خسرو پرويز رفت و پيام شيرويه را به او رسانيد و هيچ حرفي از آن فروگذار نكرد ، خسرو گفت پيام را رساندي اكنون پاسخ آن را بشنو و به او برسان . به شيرويه كوته عمر كم خرد ناقص عقل بگو من پاسخ تمام اعتراض هاي تو را بدون اينكه عذرخواهي كنم مي دهم تا به ناداني خود آگاه تر شوي . اينكه گفته اي ما به كشتن پدرمان راضي بوده ايم، من از نيت ايشان آگاه نبودم كه مي خواهند به او حمله كنند و او را بكشند و مي داني كه چون پادشاهي براي من مستقر شد هركس را كه در خلع يا از ميان بردن او دست داشت كشتم و اين كار را درباره دو دايي خود بندويه و بسطام هم با همه خدماتي كه براي برپايي پادشاهي من انجام داده بودند انجام دادم . اما مواظبت من بر شما فرزندانم براي اين بود كه شما را به آموختن ادب فرهنگ وادارم و از آنچه براي شما سود و بهره اي ندارد بازدارم و در عين حال از لحاظ خوراك و لباس و هزينه و اسب و مركب و تجمل و زينت هيچگونه كوتاهي نكردم اما درباره شخص تو با آنكه منجمان و ستاره شناسان خبر دادند كه پادشاهي ما بدست تو از ميان خواهد رفت فرمان كشتن تو را صادر نكرديم. پادشاه هند هم براي ما نامه نوشت و خبر داد كه در پايان سي و هشتمين سال پادشاهي ما سلطنت به تو خواهد رسيد و با آنكه مي دانست اين كار با هلاك و نابودي من صورت مي گيرد با وجود اين آن نامه را از تو پوشيده داشتيم اين نامه همراه زايچه تو نزد همسر ما شيرين است اگر خواستي بگير و بخوان تا اندوه و حسرت تو بيشتر شود اما آنچه درباره ناسپاسي از قيصر و نپذيرفتن تقاضاي پسر و خاندانش براي پس دادن چوب صليب گفته اي ، اي بي خرد من سي مليون درهم ميان مردان رومي كه همراه من آمده بودند بخش كردم و يك مليون درهم هدايايي بود كه براي قيصر فرستادم و يك مليون درهم به پسرش تيادوس به هنگام بازگشت به روم پرداختم آيا من كه پنجاه مليون درهم اين چنين پرداخته ام ، براي پس دادن چوبي كه ارزشي ندارد بخل مي ورزم؟ من آن صليب را نگه داشتم تا گروگان فرمانبرداري و اطاعت ايشان باشد و به سبب احترامي كه در نظر ايشان دارد هرچه از ايشان خواهم انجام دهند ، ولي در مورد خشم و خونخواهي من از روميان چندان كشتم كه خارج از شمار است . اما سخن تو درباره اين مرزبانان و سرداران كه تصميم به كشتن ايشان گرفتم ، آنان كساني هستند كه من سي سال ايشان را برگزيدم و مستمري ها و مزاياي ايشان را افزايش دادم و در تمام روزگار خود فقط همان روز نيازمند ايشان شدم كه ترس بر آنان چيره شد و سستي كردند ، اي نادان از دانشمندان و خردمندان كشور درباره كساني كه از ياري دادن پادشاه خودداري كنند و از جنگ با دشمن او بگريزند بپرس و آنان به تو خواهند گفت كه اين گروه شايسته و سزاوار عفو و محبت نيستند . اما آنچه درباره جمع آوري اموال مرا سرزنش كرده اي ، اين خراج گرفتن بدعتي نبوده است كه من نهاده باشم و پادشاهان پيش از من همواره مي گرفتند كه مايه تقويت كشور و پشتوانه پادشاهي باشد . پادشاهي از پادشاهان هند براي پدربزرگ من انوشيروان نوشته بود (( كشورت همچون باغي است بسيار آباد كه گرد آن ديواري استوار و دري محكم باشد و هرگاه اين ديوار خراب و اين در شكسته شود بيم آن است كه گاوان و خران در آن درآيند و به چريدن مشغول شوند)) آن پادشاه مقصودش از ديوار سپاهيان و از در اموال بود ، و اكنون تو هم اي فرومايه كم خرد اين اموال را نگهداري كن كه حصار مملكت و مايه پايداري سلطنت وپشتيبان تو در برابر دشمن و مايه افتخار در مقابل ديگر پادشاهان است . اما اينكه گمان كرده اي كه من بي جهت نعمان بن منذر را كشتم و پادشاهي را از خاندان عمرو بن عدي به اياس بن قبيصه طايي منتقل كردم ، بدان كه نعمان و خاندان او با عرب ها توطئه كردند و آنان را به انتظار بيرون شدن پادشاهي از خاندان ما واداشتند و در اين مورد نامه هايي نوشته بودند او را كشتم و مرد عربي را كه در اين افكار نباشد حاكم كردم . اكنون پيش شيرويه برو و تمام اين پيام را به اطلاع او برسان ، يزدان گشنس پيام را به شرويه رساند و او سخت اندوهگين شد .


مطالب مشابه ...










حکایت های تاریخی4

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۵:۰۶ عصر، توسط گلچین جاویددوست.)
۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۵:۰۵ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  حکایت های جالب و خواندنی ta.soltani 3 168 ۱۷-۴-۱۳۹۴ ۰۸:۱۳ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] حکایت کوتاه انوشیروان و پیرمرد ta.soltani 0 159 ۸-۷-۱۳۹۳ ۰۳:۳۷ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] حکایت لقمان و میوه ها ta.soltani 0 106 ۴-۷-۱۳۹۳ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت بهلول و خلیفه شراب خوار ta.soltani 10 271 ۲-۷-۱۳۹۳ ۰۷:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت مبال ta.soltani 0 140 ۱۰-۴-۱۳۹۳ ۰۶:۱۰ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت بهلول شکم سیر ღمژگانღ 0 115 ۱-۴-۱۳۹۳ ۰۴:۴۸ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  حکایت پیرمرد و دزد persian_girl 2 181 ۱۱-۳-۱۳۹۳ ۰۶:۵۱ عصر
آخرین ارسال: persian_girl
  دو حکایت از کتاب تذکره الاولیاء ta.soltani 2 159 ۱۴-۲-۱۳۹۳ ۰۳:۴۹ صبح
آخرین ارسال: banafshe sa
  حکایت زیبای پیر مرد تهی دست neda 1 144 ۱۷-۱۱-۱۳۹۲ ۰۴:۰۸ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  حکایت تلخ زندگی کارمند دیروز، قاتل امروز ta.soltani 0 114 ۱۷-۱۱-۱۳۹۲ ۱۱:۱۷ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان