تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکایت های تاریخی3

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
حکایت های تاریخی3
هارون الرشيد در صحن عمارت خود نشسته بود.

عيسى بن جعفر برمكى و ام جعفر (مادر جعفر برمكى) و ديگران حاضر بودند.

هارون امر كرد كه بهلول را حاضر كنند.

بهلول حاضر شد و در مقابل هارون نشست.

هارون به بهلول خطاب مى كند كه ديوانه ها را بشمار.

بهلول گفت: اول خودم هستم و پس از اشاره به مادر جعفر برمكى گفت: دوم اين است.

عيسى با حالت عصبانيت فرياد زد: واى بر تو، براى ام جعفر چنين حرفى را مى زنى؟
بهلول گفت: تو هم سومى هستى، اى صاحب عربده!

هارون از كوره در رفت و فرياد كشيد: بهلول را بيرون كنيد!

بهلول گفت: و تو هم چهارمى هستى.


======================

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند.

هارون دلیل این امر را سئوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم.




===============================

روزی خلیفه هارون الرشید از بهلول پرسید:

بزرگترین نعمت های الهی چیست؟

بهلول پاسخ داد: عقل، چه در خبر است که چون خداوند اراده فرماید نعمتی را از بنده زایل کند اول چیزی که از وی سلب می نماید عقل است. عقل از رزق محسوب شده ولی افسوس که حق تعالی این نعمت را از من دریغ فرمود.
روزی خلیفه هارون الرشید از بهلول پرسید:

بزرگترین نعمت های الهی چیست؟

بهلول پاسخ داد: عقل، چه در خبر است که چون خداوند اراده فرماید نعمتی را از بنده زایل کند اول چیزی که از وی سلب می نماید عقل است. عقل از رزق محسوب شده ولی افسوس که حق تعالی این نعمت را از من دریغ فرمود.



========================



- آورده اند که: روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

پرسید: چه می کنی؟ گفت: خانه می سازم.

پرسید: این خانه را می فروشی؟ گفت: آری.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟ بهلول مبلغی ذکر کرد. زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد. بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد. شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست. دیگر روز، هارون ماجرا را از زبیده بپرسید. زبیده قصه بهلول را باز گفت. هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد. گفت: این خانه را می فروشی؟ بهلول گفت: آری

هارون پرسید: بهایش چه مقدار است؟ بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

هارون گفت: به زبیده به اندک چیزی فروخته ای. بهلول خندید و گفت: زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری. میان ایندو، فرق بسیار است.


======================



یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر.
آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند»


============================


زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟

گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.


========================================



آنگاه كه شهر هرات در محاصره لشكريان مغول به فرماندهي تولي فرزند چنگيز قرار داشت ، من هر روز سلاح مي پوشيدم و همراه با مدافعان شهر در جنگ شركت مي كردم . روزي كه در بالاي باروي شهر ايستاده بودم و هنگامه نبرد را تماشا مي كردم ، به علت سنگيني آلات جنگي كه بر تن داشتم ، پايم لغزيد و به سر به قعر خندق سرازير شدم . قريب پنجاه هزار مغول كافر در مقابل سرگرم جنگ بودند . من همچون سنگي كه از كوه غلطان گردد ، در ميان لشگريان مغول افتادم و به دست جمعي از آن ها كه روي خاكريز و ميان خندق آمده بودند ، گرفتار شدم . اين حادثه در جايي به وقوع پيوست كه تولي در مقابل آن خيمه نصب كرده بود و لشكر مغول زير نظر او به جنگ مشغول بودند . تولي خود منظره سقوط من از بالاي بارو را كه تا قعر خندق به بيش از شصت گز مي رسيد نظاره مي كرد . من كه اين همه راه را روي سنگ و سنگلاخ به ميان خندق افتاده بودم ، هيچگونه آسيبي نديدم . به دستور تولي عده اي با تعجيل به سوي من آمدند و من را زنده به نزد او بردند . تولي سراپاي من را برانداز كرد و از سربازاني كه من را به همراه داشتند خواست تا ببينند زخمي در بدن من هست يا خير ؟ و چون شكستگي و زخمي نداشتم ، پرسيد :

ـــ تو كيستي ؟ آدمي يا پري يا ديو يا فرشته يا دعايي از ( الغ تنگري - جادوگر) به همراه داري؟

در پاسخ گفتم : ـــ هيچ يك از اين ها كه گفتي نيستم . بلكه آدمي هستم از طبقه دانشمندان . تولي از من خوشش آمد و گفت :

ـــ اين مرد عاقل و دانا به نظر مي رسد و لايق خدمت چنگيزخان است . پس مرا به يكي از مغولان محترم سپرد و چون از فتح بلاد خراسان فارغ شد ، مرا با خود به خدمت چنگيزخان برد و ماجرا را براي او حكايت كرد . من در نزد چنگيزخان قرب و منزلت تمام يافتم و پيوسته ملازم بارگاه او بودم . چنگيز از من اخبار پيغمبران و پادشاهان عجم را مي پرسيد . روزي در اثناي گفتگو گفت : ـــ از من به سبب انتقامي كه از محمد خوارزمشاه دزد گرفته ام ، نام بلندي در جهان باقي خواهد ماند . چنگيز هرگاه كه از محمد خوارزمشاه نام مي برد ، وي را دزد لقب مي داد و مي گفت كه : خوارزمشاه دزد بود و پادشاه نبود . اگر او پادشاه بود ، فرستادگان و بازرگانان مرا نمي كشت . به دنبال اين سخنان مرا مورد خطاب قرار داد و پرسيد :

ـــــ نام بلندي از من در گيتي خواهد ماند يا خير ؟

من گفتم : ـــ اگر خان مرا به جان امان دهد ، جواب خواهم داد.

چنگيز گفت : ــــــ ترا امان دادم . گفتم :

ـــ نام در جايي خواهد ماند كه مردمي باقي مانده باشند . لشگريان تو تمام خلايق را كشته اند . نام تو در نزد كي باقي خواهد ماند و اين حكايت را چه كسي با چه كسي خواهد گفت ؟ چون سخن من به پايان رسيد ، چنگيز تير و كماني را كه در دست داشت بر زمين انداخت و فوق العاده خشمگين شد و روي از من برگردانيد . چون من آثار غضب را در او مشاهده كردم دست از جان شستم و با خود گفتم : به زودي از زخم تيغ اين ملعون كشته خواهم شد . چون ساعتي گذشت به سوي من آمد و گفت : ــ من ترا مرد عاقل و هشياري مي دانستم. اما با سخني كه گفتي بر من مسلم شد كه عقل كاملي نداري و فكرت كوتاه است . من هرجا را كه پاي اسب خوارزمشاه به آنجا رسيده است كشتار مي كنم و خراب مي سازم . پادشاهان در جهان بسيارند و مردم در سرزمين هاي ديگر فراوان . آنها حكايت مرا خواهند گفت . چنگيز از آن پس به من اعتنايي نكرد و از پيش او دور ماندم تا سرانجام از چنگ لشگريان او گريختم .


مطالب مشابه ...










حکایت های تاریخی3

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۰-۱۰-۱۳۹۰ ۰۸:۵۰ عصر، توسط گلچین جاویددوست.)
۳۰-۱۰-۱۳۹۰ ۰۸:۴۶ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  حکایت های جالب و خواندنی ta.soltani 3 168 ۱۷-۴-۱۳۹۴ ۰۸:۱۳ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] حکایت کوتاه انوشیروان و پیرمرد ta.soltani 0 159 ۸-۷-۱۳۹۳ ۰۳:۳۷ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] حکایت لقمان و میوه ها ta.soltani 0 106 ۴-۷-۱۳۹۳ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت بهلول و خلیفه شراب خوار ta.soltani 10 271 ۲-۷-۱۳۹۳ ۰۷:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت مبال ta.soltani 0 140 ۱۰-۴-۱۳۹۳ ۰۶:۱۰ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت بهلول شکم سیر ღمژگانღ 0 115 ۱-۴-۱۳۹۳ ۰۴:۴۸ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  حکایت پیرمرد و دزد persian_girl 2 182 ۱۱-۳-۱۳۹۳ ۰۶:۵۱ عصر
آخرین ارسال: persian_girl
  دو حکایت از کتاب تذکره الاولیاء ta.soltani 2 159 ۱۴-۲-۱۳۹۳ ۰۳:۴۹ صبح
آخرین ارسال: banafshe sa
  حکایت زیبای پیر مرد تهی دست neda 1 144 ۱۷-۱۱-۱۳۹۲ ۰۴:۰۸ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  حکایت تلخ زندگی کارمند دیروز، قاتل امروز ta.soltani 0 114 ۱۷-۱۱-۱۳۹۲ ۱۱:۱۷ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان