تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکایت های تاریخی2

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 426
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
حکایت های تاریخی2
روزي شاعري احمق به بهلول برخورد کرده و به او گفت:

هروقت کاغذهاي سفيد را مي بينم ، وحشت مي کنم و تا موقعي که اشعاري روي آنها ننويسم ، در وحشت هستم.

بهلول جواب داد: بر عکس شما : من هر وقت کاغذها را مي بينم که تو روي آنها اشعارت را نوشته اي ، وحشت مي کنم!


======================================



روزی یکی از دوستان بهلول گفت:
ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت:
نه! پرسید:
اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت:
نه! پرسید:
پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت:
نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت:
نه! بهلول گفت:
حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت:
نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت:
سرم شکست! بهلول با تعجب گفت:
چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!



============================


ابلهي پرسيد، دنيا را چگونه مي بيني؟

بهلول گفت: تو سعادتمند خواهي زيست!

ابله در حيرت شد و گفت: اين چه جوابي است كه به پرسش من مي دهي؟

گفت: نيكو جوابي است، زيرا عاقل آنچه را ميداند نمي گويد، اما آنچه را كه بگويد مي داند.



==========================


بهلول روزي به مسجد رفت و از ترس آن كه مبادا كفش هايش را بدزدند يا با ديگري عوض شود ، آنها را زير لباد ه اش پيچيد و در گوشه اي نشست.

شخصي كه كنارش بود چون بر آمدگي زير بغل او را ديد گفت:

به گمانم كتاب پر قيمتي در بغل داري؟ چه نوع كتابي است؟

بهلول گفت: كتاب فلسفه.

غربيه پرسيد: از كدام كتاب فروشي خريده اي؟

بهلول گفت: از كفاشي خريده ام .


============================

روزی بهلول وارد قصر هارون شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید جلو رفته و بدون ترس و واهمه بر تخت خلیفه نشست.

غلامان دربار چون آن حال بدیدند، به ضرب چوب و تازیانه بهلول را از تخت پایین کشیدند.

هنگامی که خلیفه وارد شد بهلول را دید که گریه می کند.

از نگهبانان سبب گریه ی او را پرسید گفتند: چون در مکان مخصوص شما نشسته بود او را از آنجا دور کردیم. هارون ایشان را ملامت کرد و بهلول را دلداری داده نوازش نمود.

بهلول گفت: من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو می گریم، زیرا که من چند لحظه در مسند تو نشستم اینقدر صدمه دیدم و اذیت و آزار کشیدم، در این اندیشه ام که تو که یک عمر بر این مسند نشسته ای چه مقدار آزار خواهی کشیدو صدمه خواهی دید، و تو به عاقبت کار خود نمی اندیشی و در فکر کارهای خود نیستی.






مطالب مشابه ...










حکایت های تاریخی2

(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۰-۱۰-۱۳۹۰ ۰۸:۴۹ عصر، توسط گلچین جاویددوست.)
۳۰-۱۰-۱۳۹۰ ۰۸:۴۳ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
  • senior engineer
    آفلاین
  • مدیرکل  سایت
    *******
  • ارسال‌ها: 16,405
  • تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰
  • اعتبار: 587
  • تحصیلات:لیسانس
  • علایق:نگاه کردن توی چشم...
  • محل سکونت:خونمون
  • سپاس ها 40812
    سپاس شده 37095 بار در 12451 ارسال
  • امتیاز کاربر: 1,035,949$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #2
RE: حکایت های تاریخی2
عالين
سلام خدمت همه ی عزیزان
من دوباره اومدم...تازه تر از همیشه...
بازم در خدمتتونمKhansariha (214)

۳۰-۱۰-۱۳۹۰ ۰۸:۴۹ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط گلچین جاویددوست

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  حکایت های جالب و خواندنی ta.soltani 3 168 ۱۷-۴-۱۳۹۴ ۰۸:۱۳ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] حکایت کوتاه انوشیروان و پیرمرد ta.soltani 0 159 ۸-۷-۱۳۹۳ ۰۳:۳۷ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] حکایت لقمان و میوه ها ta.soltani 0 106 ۴-۷-۱۳۹۳ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت بهلول و خلیفه شراب خوار ta.soltani 10 271 ۲-۷-۱۳۹۳ ۰۷:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت مبال ta.soltani 0 140 ۱۰-۴-۱۳۹۳ ۰۶:۱۰ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت بهلول شکم سیر ღمژگانღ 0 115 ۱-۴-۱۳۹۳ ۰۴:۴۸ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  حکایت پیرمرد و دزد persian_girl 2 181 ۱۱-۳-۱۳۹۳ ۰۶:۵۱ عصر
آخرین ارسال: persian_girl
  دو حکایت از کتاب تذکره الاولیاء ta.soltani 2 159 ۱۴-۲-۱۳۹۳ ۰۳:۴۹ صبح
آخرین ارسال: banafshe sa
  حکایت زیبای پیر مرد تهی دست neda 1 144 ۱۷-۱۱-۱۳۹۲ ۰۴:۰۸ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  حکایت تلخ زندگی کارمند دیروز، قاتل امروز ta.soltani 0 113 ۱۷-۱۱-۱۳۹۲ ۱۱:۱۷ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان