تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکایت مذهبی

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
حکایت مذهبی

مردی گله ای گوسفند داشت. هر روز شیر آن ها را می دوشید و تا دلش می خواست آب به آن اضافه می کرد و می فروخت. چوپان به او می گفت: ای مرد! خیانت نکن. این کار ها عاقبت خوبی ندارد. اما مرد به حرف های او گوش نمی کرد. روزی گوسفند ها در دره ای می چریدند. ناگهان باران شدیدی آمد و سیل بزرگی به راه افتاد و همه ی گوسفند ها را برد. چوپان بدون گوسفند پیش صاحب گله برگشت. صاحب گله پرسید:گوسفند ها را چه کردی؟ چوپان گفت: تمام آن آب هایی که توی شیر ها می ریختی سیلی عظیم شد و گوسفند هایت را برد!
==============================================
رسول خدا فرمود: در شب معراج زنی را دیدم دست های خود را گشوده بود و به تمام زینت های دنیوی خود را زینت کرده بود. گفت: یا محمد تامل کن تا با تو حرف بزنم. به او اعتنایی نکردم و رفتم. بعد جبرئیل به من گفت: آن زن که دیدی دنیا بود اگر با او حرف زده بودی امت تو دنیا را بر آخرت اختیار میکردند. وخدا به ما رحم کرد که پیغمبرمان با دنیا صحبت ننمود.
============================================

روایت است که: روزی دو مرد به خدمت حضرت امام حسن مجتبی(ع) آمدند. آن حضرت به یکی از ایشان فرمود: که تو دیشب در خانه ی خود فلان طعام خوردی و با خانواده ی خود فلان سخن گفتی. سپس روی مبارک بدان مرد دیگر نموده فرمود: که تو با پسر بزرگتر خود چنان گفتی و این و آن کردی. آن دو عرض کردند: عجیب است که ما هر چه در خانه ی خود می کنیم شما میدانید. حضرت فرمود: بله هر چه از اخبار تا قیامت واقع خواهد شد حق تعالی رسول خود را بدان آگاه فرموده و حضرت رسول(ص) امیرالمومنین(ع) را تعلیم آن ها فرموده و سرور اولیاء اولاد خود را از آن اخبار فرموده و هر یک از ما آن دیگر را که بعد آید تعلیم میکنیم تا به قائم آل محمد(عج).
===============================================
در زمان خلافت خضرت علی(ع) وقتی سعد به ایشان خبر داد که زیاد ابن ابیه هر روز غذا های مختلف و رنگارنگ را میل و اصراف میکند حضرت این نامه را برای او نوشت. شرح نامه بدین گونه است: ((بسم الله الرحمن الرحیم)) پس از روی میانه روی اصراف را واگذار. در امروز به یاد فردا باش و به قدر ضرورت و نیاز دارائی جمع نما و زیادی را برای روز حاجتت مقدم و از پیش فرست. آیا امید داری که خداوند اجر متواضعین را به تو عطا کندو حال آن که نزد تو گردنکشان باشند؟ و آیا طمع داری که پاداش صدقه پردازان را خداوند بر تو لازم گرداند در حالی که تو در رفاه و نعمت غوطه ور باشی و ضعیفان و نیازمندان را چیزی ندهی؟ همانا هرکس به اندازه ی آنچه که داده و کرده پاداش میبیند و به جائی می رود که خودش قبلا آن را ساخته است. والسلام
====================================================
آورده اندکه: انوشیروان دادگر را در شکارگاه صیدی کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. انوشیروان گفت:((نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد.)) گفتند:((از این قدر چه خلل آید؟)) گفت:((بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده هرکس آمد بر آن مزیدی کرد تا بدین غایت رسید))
============================================
((حسن انطاکی)) مردی حکیم بود. او روزی تعریف کرد: (( در شبی سی- چهل نفر از دوستان من در جایی جمع شده بودند. آن ها یک دانه نان داشتند و آن را وسط سفره گذاشتند. بعد چراغ را خاموش کردند. آن ها این کار را کردند تا اگر کسی خواست بیشتر بخورد از دیگران خجالت نکشد. وقتی که چراغ را روشن کردند نان هنوز دست نخورده وسط سفره باقی مانده بود. هیچکس از آن نخورده بود در حالی که همه گرسنه بودند. آن هنگام بود که دریافتم هر کس سهم خود را به دیگری بخشیده است.))


=============================================
چنانچه در روایات موجود است: شیطان به خداوند عرض کرد من چند فقره بحث و عرض دارم ولی از اظهار آن میترسم. خطاب شد مترس و سوال کن. گفت: من اعتراف و اقرار دارم بر اینکه خدای من قادر و عالم وحکیم است در افعال. خود او میدانست قبل از ایجاد من که در آینده چه میکنم چرا من را خلق کرد؟ دوم این که: چرا من را امر کردی بر طاعت و عبادت خود وحال آن که از اطاعت من نفعی به تو نمیرسد؟ سوم این که: من ملتزم به طاعت و معرفت شدم چرا من را امر کردی به سجده ی آدم (ع)؟ چهارم این که: چرا من را به واسطه ی سجده نکردن به آدم لعنت کردی و حال آن که سال ها بندگی کردم؟ پنجم این که: چرا من را در بهشت راه دادی که آدم را فریب دهم و اغواء کنم؟ ششم این که: عداوت من را با آدم میدانستی چرا من را بر اولادش مسلط گردانیدی که در عروق آن ها بروم و آن ها من را نبینند؟ هفتم این که: چرا من را تا قیامت مهلت دادی اگر مرا هلاک کرده بودی همه راحت بودند؟ این هفت بحث را کرد یک جواب شنید: به او خطاب شد من را حکیم میدانی؟ گفت: بلی خطاب شد: پس همه ی بحث های تو بیجا است زیرا بر حکیم بحثی نیست.
=======================================================
رسم پادشاهان ساسانی چنین بود که اگر کسی نزد ایشان سخنی شیرین می گفت که مورد توجه شاه قرار میگرفت شاه میگفت:((زه)). و چون کلمه ی زه بر زبان شاه جاری میشد خزانه دار هزار دینار به آن شخص میداد. روزی انوشیروان سوار بر اسب با همراهان بسیار عازم شکارگاه بود.راه آنان از کنار دهی میگذشت.پادشاه پیرمردی نود ساله دید که با پشتی خمیده و دستهایی لرزان نهال گردو در زمین میکارد. پادشاه با تعجب پرسید:((پیرمرد گردو میکاری؟)) پیرمرد گفت:(( آری.))انوشیروان گفت:(( خیال میکنی آنقدر زنده بمانی که از میوه های این درخت که کاشته ای بخوری؟)) پیرمرد گفت:(( دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند!)) انوشیروان بسیار از این حرف پیرمرد خوشش آمد و گفت:((زه)) در همین وقت خزانه دار هزار دینار به پیرمرد داد. پیرمرد گفت:((ای شاه هیچکس زودتر از من از میوه ی این درخت نمی خورد.)) شاه گفت:((چطور؟)) پیر گفت:(( اگر من نهال گردو نمیکاشتم شاه از اینجا نمیگذشت از من سوالی نمیکرد و من آن جواب را نمیدادم. من این هزار دینار را از کجا میافتم؟)) شاه خندید و گفت:(( زهازه)) خزانه دار دو هزار دینار دیگر به پیرمرد داد چرا که شاه دو بار کلمه ی زه را تکرار کرده بود.


مطالب مشابه ...










حکایت مذهبی

۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۲۴ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  حکایت های جالب و خواندنی ta.soltani 3 174 ۱۷-۴-۱۳۹۴ ۰۸:۱۳ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] حکایت کوتاه انوشیروان و پیرمرد ta.soltani 0 160 ۸-۷-۱۳۹۳ ۰۳:۳۷ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  [تایپ] حکایت لقمان و میوه ها ta.soltani 0 107 ۴-۷-۱۳۹۳ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت بهلول و خلیفه شراب خوار ta.soltani 10 271 ۲-۷-۱۳۹۳ ۰۷:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت مبال ta.soltani 0 140 ۱۰-۴-۱۳۹۳ ۰۶:۱۰ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani
  حکایت بهلول شکم سیر ღمژگانღ 0 115 ۱-۴-۱۳۹۳ ۰۴:۴۸ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  حکایت پیرمرد و دزد persian_girl 2 182 ۱۱-۳-۱۳۹۳ ۰۶:۵۱ عصر
آخرین ارسال: persian_girl
  دو حکایت از کتاب تذکره الاولیاء ta.soltani 2 159 ۱۴-۲-۱۳۹۳ ۰۳:۴۹ صبح
آخرین ارسال: banafshe sa
  حکایت زیبای پیر مرد تهی دست neda 1 144 ۱۷-۱۱-۱۳۹۲ ۰۴:۰۸ عصر
آخرین ارسال: ღمژگانღ
  حکایت تلخ زندگی کارمند دیروز، قاتل امروز ta.soltani 0 114 ۱۷-۱۱-۱۳۹۲ ۱۱:۱۷ صبح
آخرین ارسال: ta.soltani

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان