تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

جبران خلیل جبران

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
جبران خلیل جبران
"جبران خليل جبران"، شاعر ، نويسنده و نقاش مشهور لبناني، سال 1883 در شهر بشري لبنان متولد شد و سال 1931 در نيويورك درگذشت. او در زمينه شعر , داستان و مقاله‌‏هاي فلسفي و عرفاني آثار گوناگوني به دو زبان عربي و انگليسي به رشته تحرير درآورده كه همه اين آثار به اين دو زبان و بعضي از آنها به زبان‌‏هاي ديگر ترجمه و منتشر شده است. او اصولا كوتاه‌‏نويس و كلمه‌‏پرداز است، در نوشته‌‏هاي او زير هجوم معاني و مفاهيم، دست و پاي قالب‌‏ها مي‌‏شكند و مرز ميان شعر، قصه و مقاله در هم مي‌‏ريزد. "جبران" در قالب داستان شعر مي‌‏گويد و با زبان شعر داستان مي‌‏نويسد. او نويسنده مفاهيم است. از اين رو آثارش در عبور از صافي سخت‌‏گير ترجمه نسبت به آثار ديگران لطمه كمتري مي‌‏خورد
ر خانواده‏اى مسيحى و ساكن روستاى‏بشرى واقع در شمال لبنان متولد شد.پدر وى چوپانى خشن و دائم الخمر بودولى مادرى مهربان، دلسوز و فداكارداشت. وى دوران كودكى را با گشت وگذار در دامن طبيعت و مشاهده مناظرزيباى شمال سپرى نمود. از همان كودكى،گوشه‏گير بود و اوقات زيادى به فكر فرومى‏رفت. او در كنار درس به نقاشى‏علاقه‏اى وافر داشت. تا دوازده سالگى‏كنار برادر و دو خواهرش بسان روستاييان‏ديگر زندگى را در فقر گذراند. در سال‏1895م افزايش فشارهاى اقتصادى، مادررا مصمم كرد تا به همراه كودكان جلاى‏وطن كند و پدر كه در زندان به سر مى‏برد،در وطن باقى ماند. هجرت بدون همراهى‏پدر و تحميل مشقات زندگى بر مادر او رانسبت‏به "زن" خوشبين ساخته و "مرد" رادر نظر او در هاله‏اى از بدبينى قرار داد كه‏هيچگاه اين بدبينى از بين نرفت.

زندگى ، آثار و افكار جبران خليل‏جبران بارها مورد دقت نظر و بررسى‏موشكافانه قرار گرفته است. ناقدان وصاحب نظران هر يك او را به گونه‏اى‏ترسيم نموده‏اند. عده‏اى او را تا مرزپيامبرى بالا برده و گروهى او را دست‏نشانده استعمار، بى‏دين و لاييك‏دانسته‏اند. وجود اينگونه تناقض شديددر آرا، انگيزه لازم براى نگرش مجدد درشخصيت جبران و مطالعه آثار او رافراهم مى‏آورد تا از اين طريق به‏چهره‏اى نزديك به واقع از او دست‏يابيم.
اعضاى خانواده راهى بوستون - يكى‏از ايالتهاى آمريكاى شمالى - شدند و درفقيرترين محله آن منزل گزيدند. برادربزرگش پطرس، در دكان كوچكى مشغول‏به كار شد. مادر نيز به سختى كار مى‏كرداما از آنجا كه خانواده نسبت‏به جبران‏محبتى خاص داشتند و او را كم سن‏تر ازآن مى‏ديدند كه مسؤوليتى بپذيرد ، وى رابه فراگيرى زبان انگليسى و نقاشى‏ترغيب كردند. جبران در چهارده‏سالگى به‏صلاحديد برادر به لبنان بازگشت تا درمدرسه " حكمت" بيروت و پاى درس‏استاد "يوسف حداد "(1949م - 1865م)با زبان پدرانش هرچه بيشتر آشنا گردد.اين مسافرت فرصتى بود تا بار ديگر به‏مشاهده وطن مينوسرشت پرداخته وروحيه تعمق در هستى و عشق به ميهن درروح و جانش زنده شود. همچنين در اين‏مدت با مشاهده بى‏عدالتيهاى اجتماعى وستمى كه فئودالها بر مردم روا مى‏داشتند،بينش خاص اجتماعى او پايه‏ريزى‏شد. (1) در همين سالها شور جوانى، او راشيفته دخترى به نام " حلا ضاهر" كرد امااولين تجربه عشق براى او به ناكامى‏انجاميد. پايبندى به سنتهاى اجتماعى وفقر اقتصادى كه جبران، آن را دليل‏شكست‏خود در عشق مى‏ديد، انگيزه‏پيدايش اثر ادبى او به نام "الاجنحة‏المتكسرة" (بالهاى شكسته) شد. جبران‏در بالهاى شكسته، عامل اساسى ناكامى‏خود را در اختلاف شديد طبقاتى بين‏خانواده دختر و خانواده خود و نيز دخالت‏كاهن مسيحى براى دسترسى به ثروت‏پدر دختر مى‏داند. از اين رو اين كتاب، فرياد اعتراض آميزى نسبت‏به پولداران ودينمردان است (2) ، هر چند در آثار ديگرنيز ستيزه‏جويى وى با كاهنان و مالداران‏كاملا مشهود است. جبران در 1902م وپس از چهار سال بار ديگر به بوستون‏بازگشت و با مصيبت و غم و اندوه مواجه‏شد. بيمارى سل، خواهرش را به كام‏مرگ درافكنده بود. در چهره مادر نيزعلائمى از اين بيمارى ديده مى‏شد. سال‏بعد از آن هم برادر به ديار ابديت پيوست.به دليل اين مصيبتهاى پى‏درپى، ترس ازمردن، كابوس اوقات تنهايى وى گرديد (3) و شايد براى فراموش كردن اين دلهره‏دائمى بود كه خود را وقف هنر كرد. جبران‏كه تا آن زمان به پشتيبانى خانواده‏اش‏دلخوش بود، خواهر ديگرش را تنها قرين‏خود در سرزمين غريب مى‏ديد. او هم‏تمام نيرو و توان خود را در انگشتانش‏جمع كرده بود تا با گلدوزى زندگى خود وبرادر را تامين كند. خواهر - دومين زن‏زندگى جبران بعد از مادر - ايثار گرانه ازاو حمايت مى‏كرد و همين امر بود كه‏سبب شد وى تا پايان عمر نسبت‏به زن‏ديدى مثبت و قدرشناسانه داشته باشد. اوبعدها در نامه‏اى به "مى‏زياده" ياد آورمى‏شود: " با تمام وجودم مديون "زن "هستم. اگر زن(مادر) و زن(خواهر) وزن(دوست) نبود، در ميان خفتگانى كه‏آرامش دنيا را با خرناسه‏هاى خود بر هم‏مى‏زنند، به خواب مى‏رفتم." او در جاى‏ديگر چنين مى‏نويسد: "زن مانند زندگى‏است كه هر انسانى مالك آن است و مانندمرگ است كه بر هر انسانى چيره مى‏گرددو چون ابديت، همه افراد بشر را در برمى‏گيرد." (4)

جبران براى اينكه از خواهر عقب‏نماند به فروش دست نوشته‏ها ونقاشيهاى خود پرداخت. در چنين‏روزگارى پر تب و تاب، اولين اثر ادبى اوبه نام "الموسيقى" منتشر شد. اين اثرادبى، آثار ديگرى چون عرائس المروج(عروس دشتها)، الارواح المتمردة(روانهاى سركش) و الاجنحة المتكسرة(بالهاى شكسته) را در پى داشت.

در پاريس جبران به خاطر نقاشيهاى‏خود مورد تحسين قرار گرفت. يكى ازبازديد كنندگان به نام"مارى هاسكل" كه‏شيفته هنر وى شده بود، براى تكميل اين‏فن به او پيشنهاد مساعدت مالى كرد. اوسومين زن زندگى جبران بود كه به كمكش‏مى‏شتافت. با كمكهاى وى در سال‏1908م به نزد نقاش و پيكرتراش معروف‏فرانسوى "رودان" (1840م - 1917م)رفت تا اصول نقاشى را از اين هنرمند فراگيرد. همانجا با افكار و زندگى شاعر وهنرمند انگليسى ويليام بليك آشنا شد.وابستگى به عالم روح ، تامل و انديشه ودرون نگرى تا سر حد غفلت از اطراف، مشاركت دادن "زن" در تاملات هنرى وملاطفت‏با او، خط و مشى زندگى بليك‏بود. جبران پس از شنيدن اين توصيفات‏مصمم شد تا او را الگوى زندگى خود قراردهد. (5)

شنيدن خبر فوت مادر در پاريس بر اوگران آمد اما چاره‏اى جز صبر نداشت. درسال 1910 م به بوستون بازگشت تا به‏زندگى هنرى خود ادامه دهد و چون‏تنهايى را ترجيح مى‏داد، در نيويورك درآپارتمان كوچكى كه خود آن را " صومعه"مى‏ناميد، اقامت گزيد. در اين شهر مرحله‏ديگرى از زندگى يعنى تنهايى همراه باتامل و تفكر را آغاز مى‏كند. جبران درصومعه‏اش، بيشتر وقت‏خويش را صرف‏نوشتن و نقاشى مى‏كرد. در همين سالها باميخائيل نعيمه و ديگر ادباى مهجر آشناشد. اين جمع در سالهاى بعد به تشكيل‏انجمن ادبى "الرابطة القلمية" همت‏گماشتند. در سال 1920م جبران رسما به‏عنوان رئيس انجمن انتخاب گرديد. اواكنون به اوج شهرت رسيده بود. با اين‏حال به زبان عربى بسنده نكرد بلكه بافراگيرى زبان انگليسى تاليفاتى نيز براى‏خوانندگان اين زبان به رشته تحرير درآورد. اين تاليفات آنچنان مورد استقبال‏قرار گرفت كه در كليساها و حتى در مراسم‏ازدواج خوانده مى‏شد. اما شهرت وى‏مانع از نفوذ و پيشرفت‏خطير بيماريى كه‏از خويشان به ارث برده بود، نمى‏شد. اوكه طى ساليان عمر براى مبارزه بابيماريهاى اخلاقى جامعه قد علم كرده‏بود، حس مى‏كرد كه از درون چيزى او رامى‏كاهد و او توان مبارزه با آن را ندارد، به‏اين‏ترتيب با اينكه هيچ علاقه‏اى به‏ميراث‏خوارى داشت، با وارث شدن‏بيمارى سل، در دهم آوريل سال 1931م‏در بيمارستانى در نيويورك از پاى درآمد.طبق وصيتش، جسدش را به زادگاهش‏منتقل كردند (6) كه تا ابد از تپه‏هاى وادى"قاديشا" صداى ريزش آب و زمزمه‏چوپانان را بشنود و اين جبران بود كه درهيات كودكى درمانده و فقير از بشرى‏خارج شد اما اكنون هر چند زنده نبود امادر چشم هم وطنان خود به مرتبه پيامبرى‏نزديك مى‏شد و اين همان آرزوى ساليان‏دراز او بود. بر سنگ قبرش نوشتند: " هنايرقد نبينا جبران" - كه البته بعدها اين كلمه‏به "بيننا" تغيير يافت.

تاليفات جبران تجلى شخصيت‏اوست. اين تاليفات، شيرين، خواندنى واغلب در قالب داستان است. مكان وقوع‏حوادث، روستاهاى لبنان است و قهرمانهااز ميان روستاييان كشاورز و چوپان‏مى‏باشند كه سادگى و فقر از خصوصيت‏ويژه آنهاست . در ديگر موارد زنان‏ستمديده و قابل ترحم را تصوير مى‏كند وبر آنان دل مى‏سوزاند. شايد بتوان گفت كه‏جبران، براى جبران تحقيرى كه از زمان‏كودكى و در جوانى از جامعه ديده بود،مى‏خواست‏به گونه‏اى مطرح شود ومى‏ديد كه يكى از روشها، حركت مخالف‏با روند عادى جامعه است. لذا همه آنچه‏را كه در جامعه جارى بود ، زير سؤال برده‏و آماج حملات تند و تيز خود قرار مى‏دادو با راه حلهاى خلاف عرف و قاعده‏اى كه‏ارائه مى‏داد، مى‏خواست كرامت از دست‏رفته را به چنگ آورد. (7)
اسلوب ادبى جبران :


سبك ادبى جبران را متاثر از "اسحاق"(1856-1885)،"روسو"(1712-1778)،"نيچه"(1844-1900) و نيز تورات مى‏دانند (9) با وجود اين بايد اعتراف كرد كه جبران،بانى مدرسه رومانتيك شرقى است;مكتبى كه بعد از او هزاران دنباله رو داشت‏و خصوصيات ويژه‏اش به فكر يازجى ياديگران نمى‏رسيد. رومانتيسم جبرانى،آميزه‏اى از نوع غربى آن و چيزهاى ديگربود. مسائل فردى و درونى با مسائل‏فكرى، عاطفى، سياسى، دينى و تمام‏مشكلات اجتماع انسانى قرين بود. بيان‏راه‏حلهاى واقع‏بينانه يا غير واقعى ودرست‏يا نادرست، اين سبك را از نظيرغربى خود متمايز مى‏سازد. در جاى جاى‏آثار جبران و ديگر پيروانش، قضيه وطن‏عربى چونان ستاره‏اى فروزان مى‏درخشد.در عين حال هريك از آثارش، بيانگرجنبه‏اى از جنبه‏هاى روح اوست.

در تمام داستانهاى جبران، گرچه‏قهرمانها متعددند اما همگى يك تنند.جبران همان شبحى است كه پيشه‏اى جزگوركنى ندارد و همان كسى است كه درآخرين دم و قبل از خودكشى مى‏گويد:"زندگى، زنى زيبا اما بد سيرت است;كسى كه سيرت او را بازيابد صورتش رازشت مى‏شمرد." (10) آنچه باعث مى‏شودمخالفان، نوك تيز حمله خود را متوجه‏جبران نمايند، پرداختن افراطى او به‏لذات و عشق جسمانى و ترسيم بدون‏حجاب و پوشش انسان خصوصا "زن" درنوشته‏ها و نقاشيهاست كه اينگونه موارداز آنجا كه با اخلاق دينى در تعارض بوده‏و با لجام گسيختگى و بى بندوبارى‏هم‏سنخ است، بيشتر با باورهاى مذهبى‏متضاد مى‏نمايد.

در اين راستا "هاملتون جب" مستشرق‏اسلام شناس در كتاب "مطالعاتى درتمدن اسلامى " در مبحث ادبيات عرب‏مى‏گويد :" شاميان مهاجر مقيم درمصر وبوستون سبكى برگزيدند كه با ذوق عربى‏متناسب نبود. اينان قادر به حل مسائل‏نفسانى عرب نبودند چرا كه از كيش‏مسيحيت پيروى مى‏كردند. حتى مسائل‏مربوط به سبك را لاينحل باقى گذاشتندزيرا سبك عربى سبكى ويژه و برخاسته‏از الگوهاى اسلامى است كه در راسشان‏قرآن و حديث قرار دارد." (11)

... در صف مخالفان ، مصطفى لطفى‏منفلوطى (1876م -1924م) نويسنده‏معروف مصرى قرار دارد كه به عنوان‏منهدم كننده سبك جبرانى مطرح شده‏است. (12) وى در الازهر درس خواند وشاگرد محمد عبده (1849م -1905م)بود. سبك او نيز سبكى برخاسته از آيات‏قرآن كريم است و در قياس با اسلوب‏مهجر كه متاثر از تورات و انجيل است، باذوق ناقدان عربى تناسب بيشترى دارد.

در معارضه با جبران، برخى ازتحليلگران شخصيت و آثار وى، آن چنان‏مبالغه نموده‏اند كه به استشهاد عنوانهاى‏انتخابى در آثارش (المجنون - يوحناالمجنون - الاله المجنون) و با استناداعتراف صريحش در مقاله المخدرات والمباضع كه مى‏گويد: "انا متطرف حتى‏الجنون" او را مبتلا به نوعى جنون واختلال عصبى و شيزوفرنى واسكيزوفرنى و ماليخوليا دانسته‏اند. (13) جبران بر همه اين اعتراضها واقف بودولى نه كلام آنان را مردود مى‏شمرد و نه ازحرفهاى خود دست‏بر مى‏داشت. او بين‏خود و مقدسات مردم فاصله‏اى به درازاى‏سالها مى‏ديد لذا بر همه آنها پشت‏پا زده وراه و رسمى وراى عرف جامعه را به نسل‏جوان پيشنهاد مى‏كرد و با اعتقادى به‏شدت افراطى بر آن تاسى مى‏جست چراكه اعتقاد داشت: آنكه در بيان حقيقت، راه‏ميانه در پيش گيرد، تنها موفق مى‏شودنيمى از آن را بازگو كند اما نيمه ديگر حق،همواره در حجاب ترس از گمان و قيل وقال مردم باقى خواهد ماند. (14)

با چنين صراحت و اعتماد به نفس وهماهنگى در گفتار و عمل بود كه قشرجوان و نوجوان جامعه چنان به او اقتدامى‏كنند كه "اشتر" مى‏گويد:

"نوشته‏هاى او اثر عظيمى در كشور برجاى نهاد و زنان با الگو قرار دادن "وردة‏الهانى " مردان خود را ترك كردند." (15) واين همان چيزى بود كه جبران‏مى‏خواست و هفده سال قبل از مرگش درسال 1914م بدان اعتراف كرد: (16) " آمده‏ام سخنى بگويم و خواهم گفت‏و اگر مرگ اجازه سخن گفتن ندهد، "فردا"هيچ رازى از رازهاى كتاب بى‏نهايت رامخفى نخواهد داشت و آنچه امروز با يك‏زبان مى‏گويم آينده با زبانهاى بيشمارخواهد گفت ." (17)

او در كنار سبك رومانتيك، از سبك‏سمبوليسم يا رمزگرايى در بسيارى ازجاها استفاده مى‏كند از اين رو تاريخ‏نويسان ادب عربى ، تبلور مكتب رمزى‏در ادبيات عرب را از سوى جبران‏مى‏دانند. جبران با استفاده از اين اساليب وبا تركيب همه عوامل مؤثر بر افكارش ودر راستاى رسالتى كه بر دوش مى‏ديد ،مدرسه‏اى خاص بنا نهاد كه به نام "اسلوب‏جبرانى" اشتهار يافته است و اديبانى‏همچون ميخائيل نعيمه، نسيب عريضه،رشيد ايوب، امين مشرق، نذره حداد،ايليا ابوماضى، عبدالمسيح حداد و وليم‏كستفليس از جمله پيروان اين اسلوب‏بودند. (18) اين مدرسه داراى مشخصات‏ويژه‏اى بود از جمله:

آزادى زبان، جهت دادن نثر به سوى‏شعر، تحكيم پيوند ادب و ساير هنرها،دانستن رسالت اجتماعى براى ادبيات،سير در وادى روحانيت، امتزاج برخى ازارزشهاى ادب غربى با ادب عربى و سوق‏دادن ادبيات به سوى انسانيت. (19) با مرگ جبران، اين چشمه جوشان‏فرو نخشكيد بلكه شعراى مشهورى نظيرابو شبكه، صلاح لبكى و سعيد عقل راسيراب كرد. (20)

سبك او گرچه خالى از نقاط ضعف‏نيست، اما مهارتش در ايجاد وحدت بين‏هنر و زندگى با استفاده از رمزگرايى وخيال پردازى، عاطفه رقيقى است كه به‏الفاظش، طنينى خوش و رنگهايى ديده‏نواز مى‏دهد. سبك ويژه او را " نثر شعرى "خوانده‏اند; نثر است از آن جهت كه داراى‏وزن و قافيه نيست اما در عين حال ازشعر، تعبير عاطفى و مجازى و صور وآهنگ آن را به ارث برده است. (21) از ديدبلاغى كه بدان بنگريم در تعابير او،اسلوب انشاء و خصوصا استفهام درمعنى مجازى (انكار، توبيخ، تمنى،تعجب، حيرت و نگرانى و ...) مكررا به‏كار رفته است، همچنين نثر او به صورخيالى و بديعى مزين گشته و مساوات رابه كنار گذاشته و از ايجاز و خصوصااطناب در بسيارى از جاها استفاده‏كرده‏است. به عنوان نمونه وقتى مى‏گويد:"الغباوة مهدالخلو والخلو مرقدالراحة" (22) به گونه‏اى موجز بيانگر اين‏مطلب است كه غفلت و نادانى در طول‏زندگى انسان او را از تفكر و تجزيه وتحليل مسائل و تلاش براى اصلاح وتغيير امور و گام برداشتن در جهت‏پيشرفت‏باز مى‏دارد و به همين ترتيب اواز دغدغه سختيها و رنج و عذابى كه‏اينگونه امور بر انسان هوشمند و آزاده‏تحميل مى‏كند، در آسايش است. يا واژه" كهوف الشرائع و التقاليد" (23) را براى‏تمام عوامل منفى اعم از جهل و ترس وظلم و تباهى ناشى از تقاليد پوسيده وعرف ستمگر جامعه به استعاره مى‏گيرد.

از لحاظ صنعت‏بديع نيز شاهد كاربردبى‏حد و حصر اين صنعت‏خصوصا طباق‏در انواع آن در آثارش مى‏باشيم. (24) تاسى‏از كلمات تورات و انجيل و نيز كتاب‏مسلمانان، قرآن، در آثار جبران غير قابل‏انكار است. از اين رو مى‏بينيم در داستان خليل كافر آيات انجيل را مورداستشهاد قرار مى‏دهد (الارواح المتمرد،ص 100- 111- 112- 139 -140 -146)و مقاله نشيد الانسان را با آيه 12 از سوره‏مباركه بقره آغاز مى‏كند. (دمعة و ابتسامة،ص 212) و اصطلاحات و اسلوب قرآنى‏در بسيارى از عبارات او مشاهده مى‏شود.بنابراين افكار او به دور از تعاليم الهى وخصوصا مسيحيت نيست. خودش‏مى‏گويد: يسوع از مدتها پيش به افكارم‏چنگ مى‏انداخت. او بزرگترين حقيقت درحيات بشر است. (25) او همچنين ازپيشواى شيعيان حضرت على‏«عليه السلام‏»تمجيد نموده و از صور بلاغى "نهج‏البلاغه" متاثر شده است. (26) تمايل او به‏مسلك صوفيانه و باطنيه، امرى انكارناپذير است. او همصدا با صوفيان معتقداست كه در اين جهان هرچيزى به سوى‏محبت ره مى‏سپارد و هر انسانى در اين راه‏گام بردارد، از حرص و طمع و تكبر فكرى‏و فرهنگى و نيز پيروى كوركورانه از تقاليدو سنن جامعه خواهد رهيد. بدون شك‏يك چنين گرايشى به افكار صوفيانه‏دلايلى شخصى و اجتماعى دارد كه ازمهمترين آنها مبارزه منفى با قدرت حاكم‏مى‏باشد.
آثار جبران :


حاصل عمر جبران در دو دسته آثارخلاصه مى‏شود، متون ادبى و نقاشيها;نوشتارهاى او مجموعا به 16 تاليف‏مى‏رسد كه از ميان آنها 8 كتاب با نامهاى:"الموسيقى" ، "عرائس المروج"، الارواح‏المتمردة " ، "الاجنحة المتكسرة" ، "دمعة‏و ابتسامة" ، "المواكب" ، "العواصف " و"البدائع و الطرائف " به زبان عربى نگاشته‏شده و 8 اثر ديگر با نامهاى: "المجنون" ،"السابق ، "النبى "، "رمل و زبد" ، "يسوع‏بن الانسان "،"آلهة الارض"، "التائه " و"حديقة النبى " به زبان انگليسى نوشته وبعدها توسط مترجمان به عربى ترجمه‏گرديده است.

تاليفات او به دو قسم ادب داستانى وادب غير داستانى (مقاله - امثال - شعرو...) تقسيم مى‏شوند. بهترين نمونه‏داستان بلند او "الاجنحة المتكسرة" است‏و داستانهاى كوتاه او در كتابهايى چون"عرائس المروج "، "الارواح المتمردة"،"دمعة و ابتسامة" ، "العواصف " ،المجنون ، و "السابق " جاى دارند. در اين‏آثار دو نمايشنامه نيز وجود دارد:"الصلبان" كه در كتاب "العواصف " آمده و"ارم ذات العماد" كه در "البدائع والطرائف" آورده شده است. اين دونمايشنامه تا حدى ضعيف به نظرمى‏رسند چرا كه از حركت و ماجراجويى‏كمترى برخوردارند. و در سرتاسر آنهاگفتگو به شكل ممتدى ادامه دارد. البته‏اين نكته را در اكثر داستانهاى او مى‏بينيم .نويسنده وقتى قصه‏اى را آغاز مى‏كند ، درپى ذكر حوادث و وقايع جالب و شنيدنى‏نيست. بلكه هدفش اين است كه لابلاى‏داستان، از زبان قهرمان يا خود كه راوى ياشاهد ماجراست، به تبليغ عقايد و افكار ونظرات خود بپردازد. زيرا حرفه او داستان‏نويسى نيست. او خود را صاحب پيامى‏مى‏داند كه بايد به گوش جهانيان برساند.از اين رو در داستانها " پيام" بر حوادث‏غلبه دارد. او قضاوت را به خواننده‏وانمى‏گذارد بلكه خود وارد صحنه شده باسخنرانيهاى طولانى و غرا، حكم صادرمى‏كند. او براى رساندن پيام خويش به‏الگو نيازمند است و قهرمان داستانها،الگوهايى هستند كه با مردم جامعه به‏همدردى مى‏نشينند. در عموم داستانها،قيام، راه حل نهايى است گرچه قيامهاى اوگاه غير عملى است زيرا با سبك شرق‏همخوانى ندارد.

موضوع داستانها و مقالات او مسائل‏قومى، اجتماعى، فكرى و هنرى يعنى‏چهار گرايشى است كه ويژه ادب معاصرمى‏باشد، در "الاجنحة المتكسرة"،"الارواح المتمردة" ، "عرائس المروج " و"العواصف " متمرد و ناراضى مى‏نمايداما در " دمعة و ابتسامة " رويايى سرگردان‏بوده و در "المجنون " و "السابق " و"المواكب " حكيمى ژرف انديش وسرانجام در "النبى " راهبرى مبشراست. (27)

جبران هنرمندى داراى سبك چندمنظوره است. او با تصويرها و رنگهامى‏انديشد و با الفاظ و خطوط، انديشه وتخيلات خود را آشكار مى‏سازد. گاه باقلم‏مو افكار خود را در قالب خطوطريخته و زمانى به زبان مادرى و وقتى‏ديگر با زبان محل زندگى خود - انگليسى- سخن مى‏گويد. نقاشيها و نوشته‏هاى اودو جلوه از ظهور فكر اويند. او در نقاشيهانيز همچون تاليفات از سبك رمزى كمك‏مى‏گيرد. به عنوان مثال وقتى مى‏خواهدبه قدرت خداوند واحد اشاره كند، تصويركف دستى را مى‏كشد كه در وسط آن يك‏چشم وجود دارد و بقيه اجزاى جهان دريك دايره به صورتى منظم دور اين چشم‏قرار دارند و با اين روش وحدانيت وجودرا كه خود از معتقدان بدان است، تصويرمى‏نمايد و وقتى مى‏خواهد گرايش به‏آزادى را نشان دهد ، جوان قوى و قدبلندى را تصوير مى‏كند كه با داشتن دوبال، پاهايش به زنجير كشيده شده است.او همه قوا را جمع نموده و عضلات راكشيده تا پرواز كند اما توان آن را ندارد چراكه به قيد و بندهاى زيادى كه رمز هوى وخواهشهاى نفسانى است ، بسته شده‏است . (28)
مبانى انديشه جبران :


جبران از معتقدان به وحدت وجوداست. در نظر او خدا و انسان و طبيعت‏همه مظاهر مختلف وجودى يگانه ازلى وابدى‏اند ، از همين رو محور اصلى سخنان"مصطفى " در " النبى" انسان است چرا كه‏در او نفخه اولى دميده شده و ذاتى عارى‏از هر آلودگى دارد :"كالمحيط هى ذاتك‏الربانية فهى ابدا طاهرة من الدنس."(النبى ص 89) اين انسان پس از "جدايى‏از اصل خويش " همواره در اين دنيااحساس غربت مى‏كند و در حالتى مملواز سرگشتگى و حزن و اندوه به سرمى‏برد. او آنگاه عطشش مرتفع مى‏گرددكه يك بار ديگر به ذات مطلق "وصل" گردد. اين معانى با مطالعه مقدمه كتاب"النبى " به دست‏خواهد آمد. شهر"اورفليس" (29) (النبى، ص 43) كه" مصطفى " در آن فرود آمده، رمز دنيا وبيرون شدن از بهشت لقاست و انتظارمصطفى براى بازگشت‏سفينه (عودة‏السفينه، ص 43) رمز اندوه دائمى انسان‏تا اتصال مجدد به منشا هستى مى‏باشد ودرياى بيكران نيز رمز وجود مطلق است.(البحرالواسع، ص‏46) با چنين ديدصوفيانه‏اى، جبران نسبت‏به انسان وهستى خوشبين است و در آنها چيزى جزخير نمى‏بيند و با اعتقاد به اصل وحدت‏وجود، در نظرش همه انسانها سوار برمركبى واحدند تا به ذات الهى‏شان منتقل‏گردند. (30) شايد بارزترين دليل بر صدق‏اين گفتار، مقاله "صوت الشاعر" باشد.جبران در اين مقاله مى‏گويد: "همه جاى‏كره خاكى را دوست مى‏دارم، زيرا كشتزار"انسانيت"يعنى همان روح الهى در زمين‏است. (31) در دنباله مقاله با كاربرد واژه‏هاى"يا اخى" و يا "رفيقى" كه خطابى بر آمده‏از محبت او نسبت‏به انسانيت است،پيوند عاطفى خود را با اطرافيانش به‏نمايش مى‏گذارد: "انت اخى و كلانا ابن‏روح واحد قدوس كلى ... و انت رفيقى‏على طريق الحياة و مسعفى فى ادراك كنه‏الحقيقة المستترة وراء الغيوم. انت انسان‏و قد احببتك يا اخى ... انت اخى و انااحبك ..." (32)

او انسان را از آن جهت كه از روح‏واحد منشا گرفته است، مى‏ستايد و آنگاه‏كه بر او ظلم مى‏شود، همدرد با او اشك‏مى‏ريزد. (33) با وجود اين ديد خوش‏بينانه،مى‏بينيم كتاب "العواصف " سراسر مملواز مقالاتى حاكى از مواضع بدبينانه اونسبت‏به انسان مى‏باشد. او ديگر از انسان‏و طبيعت مايوس گشته است و"العواصف " طوفانهاى ترسناكى است‏عليه هرآنچه مى‏انديشيده و همه‏ديدگاههاى مثبتى كه نسبت‏به مظهر خدادر زمين داشته است. او در بعضى از اين‏مقالات (يا بنى امى ، بين ليل و صباح ،المخدرات و المباضع) (34) اعتراف مى‏كندكه تلاشهايش عقيم بوده و تفكرش ره به‏باطل مى‏پيموده است. اين بدبينى و ياس‏آن چنان بر او سيطره مى‏يابد كه حتى به‏انكار ارزش شاعران، هنرمندان و پيامبران- اين سه قشرى كه همواره مورد ستايش‏او بودند - مى‏رسد. چنانكه از زبان "الاله‏المجنون" (35) (مقاله حفار القبور)مى‏گويد: "شعر حرفه‏اى كهنه و قديمى‏است كه نه به سود مردم و نه به زيانشان‏مى‏باشد. خدا و پيامبران و دين الفاظى‏هستند كه پيشينيان وضع نموده‏اند و تو ازآنان اقتباس كرده‏اى. (36) حكمت نيز صفتى‏از صفات انسانهاى ناتوان است." (37) اينگونه بيراه گفتنها، اوج نااميدى او ازانسان و رابطه‏اش با اجتماع را مى‏رساند.به عبارت ديگر انسان خود به تنهايى ازآنجا كه روح خداست، قابل ستايش است، اما همين انسان آنگاه كه نقش خود را به‏خوبى در جامعه ايفا نمى‏كند، سزاوارطعن مى‏گردد.

نويسنده در آثارش يك بار شخصيت‏انسانها را از لحاظ فردى و بار ديگر ازجهت اجتماعى بررسى مى‏كند. او عقيده‏دارد، افراد در زندگى هر كدام به تنهايى ازفلسفه خاصى پيروى مى‏كنند و به اين‏ترتيب ديدگاه انسانها نسبت‏به محيطخارج سه گونه است: گروهى بر زندگى‏نفرين مى‏فرستند; دسته دوم مباركش‏دانسته‏اند و گروه سوم در آن تامل‏مى‏كنند. جبران، اولى را به خاطردردمندى‏اش و دومى را به خاطر كرمش وسومى را به پاس شعور والايش دوست‏مى‏دارد. (38)

او در قالبى تمثيلى، بينش افراد رانسبت‏به جهان اطراف چندگونه مى‏داند:اول بدبينانى كه به سايه زندگى چشم‏دوخته‏اند. دوم خوش‏بينان سطحى‏نگرى‏كه به جزئيات، دل خوش كرده‏اند. سوم‏رحمدلانى كه به تلاشى بيهوده براى‏يارى رساندن به عدم پرداخته‏اند. چهارم‏صوفيانى كه بتهاى دست‏ساز بشر راعبادت مى‏نمايند. پنجم خيال پردازانى كه‏سرگرم اوهامند. (39)

ادامه دارد

پى‏نوشتها:

1) الفاخورى - حنا: الجامع فى تاريخ الادب‏العربى، دارالجيل، 1995، ط 2 ، ج 2،ص 219-220

2) جبران - جبران خليل: المجموعة الكاملة‏لمؤلفات جبران خليل جبران : (با مقدمه‏ميخائيل نعيمه) لبنان، مكتبة الرسول اكرم ،ص 17-19

3) الفاخورى - حنا: همان منبع

4) غسان - خالد: جبران فى شخصيته و ادبه،بيروت، مؤسسه نوفل، 1983، ط 1، ص 16

5) الفاخورى - حنا: همان منبع ، ص 224

6) حطيط - كاظم: اعلام و رواد، بيروت،دارالكتاب اللبنانى، 1987، ص 439 ; جبران‏جبران خليل: المجموعة الكاملة، ص 30

7) قبش - احمد: تاريخ الشعرالعربى الحديث،

بى‏تا، ص 295-298

- على - ابراهيم: مع اعلام الشعرالعربى، بيروت،منشورات دار احمد، 1974، ص‏171-172

- المقدسى - انيس: الفنون الادبيه و اعلامها،بيروت، دارالعلم للملايين، ط 5 1990 ،ص‏324-326

8) شيخ ناصيف يازجى و دو فرزندش ابراهيم وخليل از علماى بنام دوره خود بوده و در تعريب‏تورات و انجيل سهم عمده‏اى داشته‏اند. در شرح‏حال ابراهيم مى‏خوانيم كه او به دستور اسقفان‏مسيحى و پس از 9 سال تلاش ، انجيل را به زبان‏عربى فصيح ترجمه كرد.

9) الحاوى - خليل: جبران خليل جبران ،(مترجم سعيد فارس باز)، بيروت، دارالعلم‏للملايين، 1982 م، ط 1، ص 25 - 60

- جبران - جبران خليل: فى ضوء المؤثرات‏الاجنبية، نذيرالعظمة، دمشق، دار طلاس، 1987،ط 1، ص 173 - 203

- ابى فاضل - ربيعه: المدخل‏الى ادبنا المعاصر،بيروت، دارالجيل، 1985، ط 1، ص 74

10) جبران - جبران خليل: العواصف، بيروت،مؤسسه نوفل، 1988، ط 2 ، ص 74

11) الجندى - انور: خصائص الادب العربى ،بيروت، دارالكتاب اللبنانى، 1985، ط‏2 ، ص‏304

12) همان منبع ، ص 305

13) خالد - غسان: همان منبع، ص 35-36

14) جبران - جبران خليل: العواصف،ص 100 - 109

15) الاشتر عبدالكريم: النثرالمهجرى، ص 136

16) جبران - جبران خليل: المجموعة الكاملة ،ص 5 مقدمه

17) جبران - جبران خليل: دمعة و ابتسامه،بيروت، مؤسسه نوفل، 1988، ط 2، ص 223

18) الخورى - ابراهيم: نوابغ الادب، ص 21

19) زكاء طنسى: بين نعيمه و جبران ، ص 56-58

20) موسى - منيف: الشعرالعربى‏الحديث فى‏لبنان، بيروت، دارالعوده، 1980، ط 1 ، ص 286

و نيز رك : قصيده غلواء ابو شبكه و قصيده سام‏صلاح لبكى و قصيده قدموس سعيد عقل .

21) جيده - عبدالحميد: الاتجاهات الادبية فى‏الشعر العربى المعاصر ، بيروت ، مؤسسه نوفل،1980 ، ط 1 ، ص 319

22) جبران - جبران خليل: الاجنحة المتكسرة ،بيروت، مؤسسه نوفل، 1988، ط 2، ص 28

23) الاجنحة المتكسرة، ص 30

24) الحاوى - خليل: همان منبع، ص 283-295

25) الفاخورى - حنا: همان منبع، ص 224

26) الحاوى - خليل: همان منبع، ص 301

27) زكا طنسى: همان منبع، ص 21

28) الناعورى - عيسى: ادب المهجر ، مصر ،دارالمعارف ، 1961 م ، ص 54-55

29) جبران - جبران خليل: النبى ، بيروت ،مؤسسه نوفل، 1988 ، ط 2 ، ص 43

30) همان منبع ، ص 91

31) جبران - جبران خليل: دمعة و ابتسامة،ص‏216

32) همان ، ص 218

33) همان ، ص 219

34) جبران - جبران خليل: العواصف ، ص‏71،91،100

35) همان ، ص 33

36) همان ، ص 36

37) همان ، ص 38

38) جبران - جبران خليل: دمعة وابتسامة،ص‏172

39) جبران - جبران خليل: المجنون، بيروت،مؤسسه نوفل ، 1988 ، ط 2، ص 71-73

و جبران - جبران خليل: البدائع و الطرائف،بيروت ، مؤسسه نوفل، 1988، ط‏2، ص 100-103
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : از يك خود كامه، يك بدكار، يك گستاخ، يا كسی كه سرفرازی درونی اش را رها كرده، چشم نيك رای نداشته باش .


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : نفرين بر او كه با بدكار به اندرز خواهی آمده همدستی كند. زيرا همرايی با بدكار مايه رسوايی، و گوش دادن به دروغ خيانت است.


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : برادرم تو را دوست دارم ، هر كه می خواهی باش ، خواه در كليسايت نيايش كنی ، خواه در معبد، و يا در مسجد . من و تو فرزندان يك آيين هستيم ، زيرا راههای گوناگون دين انگشتان دست دوست داشتنی "يگانه برتر " هستند، همان دستی كه سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست يافتن به همه چيز را رسايی و بالندگی جان می بخشد .


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : چه بسيارند گل هايی كه از زمان زاده شدن بويی برنياورده اند! و چه بسيارند ابرهای سترونی كه در آسمان گرد هم آمده، اما هيچ دری نمی افشانند .


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : چه ناچيز است زندگی كسی كه با دست هايش چهره خويش را از جهان جدا ساخته و چيزی نمی بيند، جز خطوط باريك انگشتانش را .


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : كنار يكديگر بايستيد ، اما نه چندان نزديك هم چنان كه ستون های معبد از هم جدا می ايستند و درختان سرو و بلوط در سايه يكديگر نمی بالند .


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : بخشش زودگذر توانگران بر تهيدستان تلخ است و همدردي نمودن نيرومندان با ناتوانان، بی ارزش. چرا كه يادآور برتری آنان است .


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : بسياری از دين ها به شيشه پنجره می مانند. راستی را از پس آنها می بينيم، اما خود، ما را از راستی جدا می كنند .


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : درختان شعرهايی هستند كه زمين بر آسمان می نويسد و ما آنها را بريده و از آنها كاغذ می سازيم تا نادانی و تهی مزی خويش را در انها به نگارش درآوريم .


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دين شماست . آنگاه كه به درون آن پای می نهيد، همه هستی خويش را همراه داشته باشيد .


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : هر گاه مهر به شما اشاره کند دنبالش بروید .
حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است .
و وقتی بال هایش شما را در بر می گیرد اطاعت کنید .
حتی اگر شمشیری که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند .
و اگر با شما سخن گفت او را باور کنید .
گر چه صدایش رویاهای شما را بر آشوبد چون باد شمال که باغ را ویران می کند .
***
زیرا محبت در همان لحظه که با شما صحبت می کند شما را به صلیب می کشد .
و هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .
و هنگامی که بر فراز بالاترین درخت زندگی تان می رود سر شاخه های نازکی را که
جلوی آفتاب می لرزند نوازش می کند . همان وقت به ریشه هایتان که در خاک فرو
رفته می رسد و ان را در ارامش شب تکان می دهد .
***
چون دسته های درو شده گندم شما را در آغوش می گیرد .
و شمارا می کوبد تا عریان شوید .
و می بیزد تا از پوسته های خود رها شوید .
و می ساید تا مثل برف سفید شوید .
و می ورزد تا نرم شوید .
آنگاه شما را به آتش مقدس می سپارد
تا نان مقدس شوید بر خوان مقدس خداوند .





جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : انسان فـرزانه با مشعـل دانش و حکمت، پيش رفته و راه بشريت را روشن می سازد




جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : هيچکس نمی تواند چيزی را بر شما آشکار سازد ، مگر آنچه که از قبل درطليعه ی ناخود آگاه معرفتتان قرار داشته است


جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : آموختن تنها سرمايه ای است که ستمکاران نمی توانند به يغما ببرند




جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : افکار جايگاهی والاتر از دنيای ظاهری دارند .
چه حقير است و کوچک ، زندگی آنکه دستانش را ميان ديده و دنيا قرار داده و هيچ نمی بيند جز خطوط باريک دستانش.
در خانه نادانی ، آينه ای نيست که روح خود را در آن به تماشا بنشيند




جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : براستی آيا اين خداوند است که انسان را آفريده است يا عکس آن؟
خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقيقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ايمان به آن می کوبند ، باز می کند.
نيکی در انسان بايد آزادانه جريان و تسرِی يابد




جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : همه آنچه در خلقت است ، در درون شماست و هر آنچه درون شماست ، در خلقت است.
طبيعت با آغوشی باز و دستانی گرم ، از ما استقبال کرده و می خواهد که از زيبايی اش لذت بريم.
چرا انسان بايد آنچه در طبيعت ساخته شده است از بين برد




جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : شايد بتوانيد دست و پای مرابه غل و زنجير کشيد و يا مرا به زندانی تاريک بيافکنيد
ولی افکار مرا که آزاد است به اسارت در آوريد.
با سالخوردگان و افراد با تجربه مشورت کنيد که چشمهايشان ، چهره ی سالها را ديده و گوشهايشان ، نوای زندگی را شنيده است




جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : شادمانی اسطوره ايست که در جستجويش هستيم.
ظاهر هر چيز بنا بر احساس ما تغيير می کند و به اين خاطر، سحر و زيبايی را در آن می بينيم ، حال آنکه سحر و زيبايی، به واقع درون خود ماست.
آنکه فرشتگان و شياطين را در زيبايی و زشتی زندگی نمی بيند ، به يقين از دانش و آگاهی دور است و روحش نيز تهی از عشق و محبت




جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : انسانيت روح خداوند است در زمين.
در اعماق روح، شوقی است که انسان را از ديده به ناديده ، و به سوی فلسفه و ملکوت سوق می دهد.
آنکه وجود حقيقی خويش را می بيند ، به راستی واقعيت زندگی را برای خود ، بشريت و همه چيز ديده است




جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : در رنجی که ما می بريم ، درد نه تنها در زخم هايمان ، که در اعماق قلب طبيعت نيز حضور دارد.
در تغيير هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می يابند ، همانگونه که انسان در گذر عمر ، با تجربيات و احساساتش تحول می يابد.
در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سياه شب، لبخندی از طلوع نمايان است

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم".
دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."
او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند

پیش فرض

خوابگاه عروس

در همان لحظه عروس خنجر را بالا برد وچونان کسي که جام پر از شرابي را به لبانش نزديک مي کند آن را در سينه خود فرو برد و چون گل سوسني که با داس از ساقه مي برند کنار محبوبش به زمين افتاد زنان از ترس جيغ فرياد زدند و برخي سستي سراپايشان را گرفت و به زمين افتادند و غوغاي مردان از هر سو بلند شد و به آرامي با ترس و احترام به آن دو نعش نزديک شدند.عروس نيمه جان در حالي که خون از سينه اش جاري شده بود به آن ها نگاه کرد گفت:به ما نزديک نشويد اي عيب جويان و مارا از يکديگر جدا نکنيد که ارواح ما که در بالاي سرتان در پروازند چنان گلوهايتان را فشار مي دهد تا جان بسپاريد.بگذاريد اين زمين گرسنه پيکر هاي ما در دهان خود فرو برد بگذاريد آن چنان که تا آمدن بهار دانه هاي در دل خاک از برف زمستان در امانند ما نيز در قلبش نهفته بمانيم تا در امان باشيم عروس خود را به محبوبش نزديک تر کرد و لب هايش را بر لب سرد سليم نهاد و با آخرين نفس هايش بريده بريده اين کلمات را به زبان آورد:ببين اي محبوبم ببين اي داماد روح من شاهد باش که حسودان چگونه گرد خوابگاهمان ايستاده اند ببين که چگونه چشم هايشان را به ما دوخته آند دندان به هم مي سايند و استخوان هايشان صدا مي کند.اي سليم مدت هاست که در انتظار من بوده اي.مرا ببين که اينجا هستم و زنجير ها شکسته و بندها را هم گسسته ام.بيا تا به سوي خورشيد برويم که ديرگاهي است در اين جهان تاريک آنتظار نور را مي کشيم.اي محبوبم همه چيز از چشمانم نهان شده و جز تو چيزي نمي بينم اين لب هاي من اي بزرگ ترين مالک دنيايي من آخرين نفس هاي مرا بپذير.اي سليم بيا تا رهسپار شويم عشق بال گشوده و به سوي نوري شگرف در پرواز است.آن گاه سرش را به سينه سليم گذارد و چشمان بي رمقش بر ميهمانان خيره ماند سکوت حکمفرما شد گويا هيبت مرگ نيروي حرکت را از آن ها گرفته بود در آن هنگام کشيشي که آيين و رسوم ازدواج آنان را جاري کرده بود جلوتر آمد با انگشت به آن دو نعش اشاره کرد و بلند گفت:دستي که اين دو پيکر خون آلود را لمس کند به گناه معصيت دچار شده است.لعنت بر چشماني باد که از غم بر اين دو روح گنهکار اشک بريزد.نعش آن پسر شيطان صفت و آن دختر گمراه بر اين خاک آلوده بماند تا حيوانات وحشي گوشتشان را بخوردند و باد استخوآن هايشان را بپراکند.به خانه هايتان بر گرديد و از گرد اين گنهکارآن پليد بگريزيد.هرکه در اين جا بماند منفور خواهد شد و از درگاه الهي رانده مي شود در ضمن از رفتن به کليسا و عبادت با پارسايان و مسيحيان نير محروم خواهد شد !
سوزان که پيغام رسان بين آن عروس و محبوبش بود شجاعانه جلو آمد در برابر کشيش ايستاد با چشماني اشکبار به او نگاهي کرد و گقت:اي بي رحم کافر من همين جا خواهم ماند تا طلوع فجر از آن ها مراقبت خواهم کرد زير اين شاخه هاي اويخته برايشان گوري خواهم کند و آن ها را در اين باغ که آخرين بوسه هاي زميني را بر هم زدند به خاک خواهم سپرد فورا اين جا را ترک کنيد که عطر دلاويز اين فضا را پر کرده و خوکان و حريصان را مي آشوبد.شتاب کنيد و به خوابگاهتان برگرديد که سرودهاي فرشتگان به گشو هايتان که با گل قوانين ظالمانه و ناعادلانه پر شده داخل نخواهد شد.جمعيت حاضر به آرامي از دور کشيش دور شدند و سوزان چونان مادري مهربان که فرزندانش را در سکوت شب از دست داده است مراقب آن دو ليلا-سليم ماند.وقتي ميهمانان رفتند خود را به زمين انداخت و همراه با گريه فرشتگان اشک ريخت.
پايان
"جبران خليل جبران"

سالمرگ " جبران خليل جبران "

دوشنبه 10 آوريل ( 20 فروردين ) سالروز درگذشت "جبران خليل جبران" , نويسنده , شاعر و هنرمند مسيحي لبناني , آمريكايي است.
به گزارش گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, "خليل جبران،سال 1883 در لبنان متولد و در منطقه بي شاري بزرگ شد. او در جواني هيچ تحصيلات رسمي دريافت نكرد و علت آن فقر خانواده اش بود. اما كشيشان مرتبا به ديدن او رفته و به وي انجيل و زبان عربي مي آموختند.
پس از اينكه پدر "جبران" به دليل عدم پرداخت ماليات هاي سنگين توسط مقامات عثماني به زندان افتاد، دولت اموال آنها را نيز مصادره كرد .پدرش، سال 1894 آزاد شد، اما خانواده خانه و سرپناهي نداشت. مادر "جبران" ( كاميلا ) تصميم گرفت مثل عموي "جبران" به آمريكا مهاجرت كند. اما پدرش در لبنان ماند. در آن زمان يعني سال 1895 بزرگترين مركز اجتماع لبناني - آمريكايي در سوداند پوستون بود. بنابراين خانواده "جبران" در آنجا مستقر شد، "جبران" در آنجا تحصيل رسمي را آغاز كرد .
در اوايل نوجواني هنر طراحي "جبران" چشم معلمانش را گرفت و او را به فرد هنرمند , عكاس و ناشر آوانگارد بوستون معرفي كردند. او هم از استعدادهاي هنري ادبي "جبران" حمايت و آنها را شكوفا ساخت .
سال 1896 ناشري از طراحي هاي "جبران" براي طرح جلد كتابهايش استفاده كرد. "جبران" نخستين نمايشگاه هنري اش را سال 1904 در بوستون برگزار كرد. در اين نمايشگاه "جبران" با "مري اليزابت هاسكل" آشنا شد و دوستي مهمي ميان آنها تشكيل شد و تا آخرين عمر "جبران" ادامه يافت .
"هسكل" نه تنها به زندگي خصوصي "جبران" كه بر فعاليت‌‏هاي حرفه اي او نيز بسيار تاثير گذار بود .
"جبران"، سال 1908 به پاريس رفت و دو سال تحت نظارت "آگوست رادين" به مطالعه هنر پرداخت.
از آنجا كه بيشتر نوشته هاي اوليه "جبران" به زبان عربي بود، بيشتر آثار انگليسي او از بعد از سال 1918 منتشر شد. بيشتر نوشته هاي "جبران" در ارتباط با مسيحيت و انتقاد از كليساهاي فاسد شرق و كشيشان آنهاست .
مشهورترين اثر "جبران" پيامبر مشتمل بر 26 مقاله شاعرانه است كه در دهه 1960 در آمريكا بسيار محبوبيت يافت .
"ژوليت تامپسون" , يكي از آشنايان "جبران" مي گويد: "جبران" به او گفته "عبدل بها" , رهبر فرقه بهايي, الهام بخش و آموزگار وي در نوشتن كتاب " پيامبر, مسيح , پسر انسان " بوده است .
"جبران" ، سال 1931 در نيويورك درگذشت و بنا به خواسته اش، سال 1932 در لبنان دفن شد.
از ديگر آثار او عبارتند از:
"بال هاي شكسته" 1912
"اشك و لبخند" 1914
"ديوانه" 1918
"شن و دريا" 1926
"خدايان زمين" 1929
"سرگردان" 1932
"باغ پيامبر" 1933
پايان پيام

جبران خلیل جبران

۲۱-۱۱-۱۳۹۰ ۰۱:۳۶ عصر
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان