تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اساطیر یونان(نارسیس)

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 426
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
اساطیر یونان(نارسیس)
پسرکی بود زیباروی به نام نارسیسوس یا نارسیس.این پسر به حدّی زیبا بود که هر دختر او را می دید آرزو می کردکاش به همسری وی در می آمد،امّا پسرک هیچ یک از آنان را نمی پسندید و نمی خواست.او با بی قیدی و بی اعتنایی کامل از کنارشان می گذشت.او برای دوشیزگان دل‌شکسته هیچ اهمّیّتی قایل نبود حتی سرگذشت اندوهبار زیباترین پریان،یعنی اِکو نیز نتوانست او را تحت تأثیر قرار بدهد.این دوشیزه نورچشمی و مورد علاقه خاصّ آرتمیس،الهه جنگل و وحوش بود ولی این پری مورد نفرت و انزجار نیرومندترین الهه ها قرار گرفت،یعنی هرا که مثل همیشه سرگرم کشف اسرار ماجراهای عاشقانه زئوس بود.هرا بدگمان شده بود که زئوس با یکی از پریان یا نیمف ها سروسرّی دارد.از این رو به دیدار پریان رفته بود تا ببیند زئوس با کدام یک از آنها ارتباط دارد.امّا باوجود این صحبت های دلنشین و شادی آور اِکو او را از پی گرفتن ماجراهای عشقی زئوس بازداشت.او در حالی که سراپا گوش شده بود،پریان فرصت یافتند و از آنجا رفتند و در نتیجه هرا درنیافت که زئوس دلداده کدام پری است.هرا با همان سنگدلی همیشگی به دشمنی با اِکو برخاست.آن پری نیز در خیل دخترانی قرار گرفت که از سوی هرا به کیفر می رسیدند.هرا گفت:”تو همیشه آخرین نفری خواهی بود که سخن خواهد گفت،هرگز قدرت و توان این را نخواهی داشت که پیش از همه سخن بگویی”

شرایط دشواری بود ،ولی دشوارتر از آن زمانی فرارسید که اکو نیز مانند دیگر دشمنان دلداده، دل در گرو عشق نارسیس گذاشت.وی آن جوان را همیشه دنبال می کرد،امّا نمی توانست با او سخن بگوید.پس با این حال و روزی که داشت چگونه می توانست نظر جوانی را به خود جلب کند که به هیچ دختری اعتنا نمی کرد؟امّا یک روز متوجه شد که بخت با او یار است و فرصتی پیش پایش نهاده است.آن جوان داشت به همراهانش می گفت:”کسی اینجاست؟”و دختر با صدای مقطّع پاسخ داد:”اینجا-اینجا”دختر هنوز پشت درختان پنهان شده بود و آن جوان اوئ را نمی دید و پیوسته بانگ بر می داشت:”بیا” و این کلمه درست همان کلمه ای بود که دختر می خواست به او بگوید.دختر با خوشحالی به او گفت:”بیا”و از پشت درختان بیرون آمد.امّا جوان خشمگین شد و روی از او برتافت و گفت:”نمی خواهم بهتر است بمیرم و نگذارم که تو بر اراده من پیروز شوی”امّا دختر ملتمسانه گفت:”من می گذارم تو بر من چیره شوی”امّا جوان از آنجا رفته بود.دختر شرمسار و با چهره‌ای برافروخته به درون یک غار متروک و دورافتاده پناه برد،و از آن پس هیچ تسلّی خاطر نیافت.هنوز هم در جاهای پرت و متروک زندگی می کند و می گویند که عشق طوری او را از پای انداخته که فقط می تواند صحبت کند.

بدین سان نارسیس به شیوه سنگدلانه و ستمگرانه‌اش که تحقیر عشق بود ادامه داد.امّا سرانجام دعای یکی از دلباختگان دلریش نزد خدایان برآورده شد:”ایکاش می شد این جوان که دیگران را دوست نمی دارد حدّاقل خود را دوست بدارد”

نمسیس،الهه بزرگ،که خشم واقعی معنی می دهد،عهد بست که این دعا را مستجاب کند.چون نارسیس بر آب زلال یک آبگیر خم شد تا آب بنوشد،تصویر خود را در آب دید و بی درنگ دلباخته خود شد.وی بانگ برآورد:”اکنون می دانم که دیگران چه رنجی به خاطر عشق من برده‌اند،زیرا من خود در آتش خود‌شیفتگی می سوزم.با وجود این من چگونه می توانم به آن زیبایی که در آب دیده‌ام دست یابم؟امّا نمی توانم آن را رها کنم و فقط مرگ می تواند مرا برهاند”و چنین اتفاقی نیز روی داد.نارسیس پیوسته لاغر می شد و رو به کاستی می نهاد و همیشه بر آبگیر خم می شد و تا مدتها به زیبایی خویش خیره می شد.اکو نزدیک وی بود امّا نمی توانست کاری بکند و گرهی از کارش بگشاید.امّا در آن هنگام که نارسیس جوان در حال مرگ بود به تصویر خود نگریست و به آن گفت”خداحافظ-خداحافظ” و دختر نیز این سخن را به عنوان آخرین وداع با وی تکرار کرد. می گویند که چون روح نارسیس از رودخانه‌ای که دریای مردگان را دور می زند عبود کرد،بر لبه قایق خم شد تا خود را برای آخرین بار ببیند.

تمامی آن پریانی را که آزرده و به ایشان ستم روا داشته بود به هنگام مرگ با وی مهربانی کردند و گشتند تا جسدش را بیابند و آن را به خاک بسپارند،ولی آن را نیافتند.در جایی که جسدش رها شده بود گلی نو و زیبا شکوفه می شد که آن را به نام و یاد وی نارسیس یا نرگس نامیدند.


مطالب مشابه ...










اساطیر یونان(نارسیس)

۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۳۴ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


مطالب مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  زیبایی نارسیس navid 1 160 ۱۵-۱۱-۱۳۹۱ ۱۱:۳۰ عصر
آخرین ارسال: soghooot
  خدایان یونان گلچین جاویددوست 5 258 ۳۱-۶-۱۳۹۱ ۱۰:۰۶ عصر
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  اساطیر یونان(افرودیت) گلچین جاویددوست 0 360 ۲۷-۱۱-۱۳۹۰ ۱۰:۳۷ عصر
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  اساطیر ایران (سام-زال-رستم-سهراب) گلچین جاویددوست 0 782 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۵۲ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  اساطیر ایران (فریدون) گلچین جاویددوست 0 195 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۴۹ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  اساطیر ایران (طهمورث) گلچین جاویددوست 0 181 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۴۸ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  اساطیر ایران(جمشید) گلچین جاویددوست 0 272 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۴۷ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  اساطیر ایران (هوشنگ) گلچین جاویددوست 0 237 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۴۶ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  اساطیر ایران(کیومرث) گلچین جاویددوست 0 218 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۴۶ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست
  اساطیر ایران(ارش) گلچین جاویددوست 0 205 ۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۴۴ صبح
آخرین ارسال: گلچین جاویددوست

پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان