تبليغات
تبلیغات در دانشجو کلوب محک :: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان ::
جستجوگر انجمن.براي جستجوي مطالب دانشجو کلوپ مي توانيد استفاده کنيد 
برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ارسطو2

نویسنده پیام
  • گلچین جاویددوست
    آفلاین
  • مدیر بازنشسته
    ****
  • ارسال‌ها: 12,853
  • تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰
  • اعتبار: 427
  • تحصیلات:فوق دیپلم
  • علایق:طراحی-کنده کاری-کتاب
  • محل سکونت:ارومیه
  • سپاس ها 16996
    سپاس شده 25772 بار در 9341 ارسال
  • امتیاز کاربر: -348,159$
  • حالت من:حالت من
ارسال: #1
ارسطو2
ارسطو یکی از بزرگترین متفکران جهان است. در سراسر تاريخ فلسفه، گذشته از افلاطون و کانت، شاید هیچ کس ژرفا و پهنای اندیشه او را نداشته باشد، از بیست و چهار قرن تاکنون تاثیر او در فیلسوفان و دانشمندان گیتی بیرون از حد و حساب و بسا بیمانند بوده است. دانشمندان ایرانی حتی پیش از اسلام و قبل از رواج زبان عربی از او متاثر بوده‌اند استاد ذبيح الله صفا می‌نویسد:
"در پاره‌ای از کتاب پهلوی اصطلاحات فراوان علمی موجود است و این اصطلاحات که غالبا قابل تطبیق بر اصطلاحات فلسفی یونانی خاصه حکمت ارسطوست، می‌رساند که تنها به وسیله عیسویان ایرانی، علم یونانی پذیرفته و به زبان سریانی ادا نشده است بلکه زرتشتیان نیز به این کار مبادرت کرده و زبان پهلوی را معادل آوردن بسیاری کلمات در برابر اصطلاحات فلسفی یونانی ثروتمند ساخته بودند...یکی از مشاهیر عیسویان [در عهد ساسانی] پولس ایرانی (paulus persa) رئیس حوزه ایرانی نصیبین است که کتابی مشتمل بر بحث درباره منطق ارسطو به سریانی برای خسرو انوشيروان نوشـــت و در آن نسـبت به اثبات وجود واجــب و توحید و سایر نظر‌های فلاسفه، برتری روش حکما بر اهل ادیان اشاره کرد ....معلمین کلیساهای نسطوری در ایران .... چون به آثار ارسطو توجه داشتند در کلیساهای خود در ایران .... با قوت بسیار به تحقیق در روش این استاد یا شراح اسکندرانی او توجه کردند... مجاهداتی که پیش از خسرو انوشيروان (531 ـ 579م ) شده بود در برابر توجه او به علوم فاقد اهمیت است. این پادشاه که هم فرمانروایی مدبّر و هم سرداری شجاع بود به حکمیت نیز علاقه داشت و از فلسفه افلاطون و ارسطو آگاه بود و ترجمه پهلوی این دو استاد را می‌خواند.

ارسطو در 384 ق.م در شهر یونانی زبان استاگیرا ((stagira واقع در شبه جزیره خالکیدیکس (Chalcidice) چشم به جهان گشود. پدرش نیکو ماخوس (Nicomachus) پزشک بود و عضو صنف آسکله‌پیادای ( asclepiadae ) و طبیب در بار آمونتاس دوم (پادشاه مقدونیه Amyntas). ممکن است ارسطو از کودکی، و در نتیجه شغل پدر، به زیست شناسی دلبسته شده باشد، اما هیچ دلیلی در دست نیست که ار آن هنگام آغاز به تحقیق کرده باشد. پزشکان صنف اسکله‌پیاد فرزندان خویش کالبد شکافی یاد می‌دادند؛ اما ارسطو هنوز بسیار کوچک بود که پدرو مادرش هر دو در گذشتند و بنابراین، بعید است که او از این آموزش بهره‌مند شده باشد.
ارسطو در هفده سالگی به آتن رفت و وارد آکادمیاي افلاطون (plato) شد و تا هنگام مرگ وی در 348 ق.م همچنان شاگرد و همکار او بود و آنجا ماند. اهمیت تاثیر فلسفی افلاطون در همه آثار ارسطو هویداست. حتی وقتی که او از استاد انتقاد می‌کند یعنی بیشتر اوقات به شهادت نوشته‌های موجود ـ به نبوغ افلاطون احترام عمیق می‌گذارد.

پس از مرگ افلاطون‌، ارسطو از آتن رفت. ممکن است بستگيهايشبا دربار مقدونيه سبب رویگردانی مردم از او شده باشد. شاید هم نسبت به انتخاب اسپئوسیپوس (Speusippus) به جانشینی افلاطون نظر خوش نداشته، زیرا با رگه‌ای از آرای مکتب افلاطونی که در آثار اسپئوسیپوس پرورش داده می‌شده موافق نبوده است. به هر تقدیر، ارسطو به دهرت هرمیاس (h*****s)، که از همشاگردیهای گذشته‌اش در آکادمیا و در آن زمان جبار آلوس در تروآد (Troad) بود به آن سان رفت. سه سال آنجا عضو محفل کوچکی از متفکران بود و باپوتیاس (Pythias)، دختری که هرمیاس او را به فرزندی پذیرفته بود، ازدواج کرد. در ایام اقامت در آسوس و سپس در میتوانه (Mitylene) در جزیره لیسبوس (lesbos) ، دست به پژوهشهای در زیست شناسی زد که بعدها شالوده نوشته‌هایی علمی‌اش شد.

در 349 ق.م ارسطو به دعوت فیلیپ مقدونی (Philip of Macedon پادشاه مقدونیه) به پلا(pella ) پایتخت آن سرزمین رفت و مربی فرزند او، اسکندر کبیر (Alexander the great ) شد که پسری سیزده ساله بود.

پس از پایان دوره تربیت اسکندر، ارسطو به استاگیرا بازگشت و چند سال آنجا بود و سپس باز به آتن رفت و به تعلیم فلسفه پرداخت.
ارسطو در آتن از بیگانگان مقیم بود، بنابراین، نمی توانست مالک ملکی در آن شهر باشد. پس بیرون شهر چند ساختمان اجاره کرد و در اینجا که لوکیون (lykeion) نام گرفت. مدرسه‌ای از خود بنیان نهاد. (متصل به ساختمان اصلی ایوانی ستون‌دار "پری پاتوس Peripatos" بود و همین سبب شد که بعدها پیروان ارسطو را "پری پاتیک" بنامند).

او بعضی سخنرانیها برای عامه می‌کرد، اما بشتر اوقاتش به نوشتن یا به درس گفتن برای گروهی کوچکتر از شاگردان جدی می‌گذشت. اغلب آثار موجود او متن درسهایی است که به این گروه داده شده و به نگارش در آمده است. در این گروه چند متفکر نیز مانند تئوفراستوس (Theophrastus) و ائودموس (eudemus) عضویت داشتند که بعدها خود از دانشمندان معتبر شدند. پوتیاس، همسر ارسطو هنوز دیری از این دوره زندگی نگذشته فوت کرد، و او بقیه عمر را با زنی برده به نام هرپولیس (herpyllis) به سربرد و از او پسری موسوم به نام نیکو ماخوس پیدا کرد که کتاب اخلاق نيكوماخوس را به اسم وی کرده است. ارسطو در وصیّت نامه خویش از هرپولیس به علت وفاداری و مهربانی‌اش به نیکی یاد می‌کند، هرچند تا پیش از مرگ خودش او را قانوناً از بند بردگی آزاد نکرد. بر خلاف افلاطون و بسیاریی از افراد تحصیل کرده یونانی در آن روزگار، به نظر می‌رسد که ارسطو منحصرا به جنس مخالف گرایش داشته است. چنین می‌نماید که بر زنان آنچنان احترامی نمي‌گذاشته و حتی توجه دقیقی نمی‌کرده است.
وقتی که در 323 ق.م مرد و احساسات ضد مقدونی در آتن دوباره سر برداشت، ارسطو ناگزیر از ترک آن شهر شد. واضح است که معتقد بوده که جانش در خطر است، زیرا با اشاره به اعدام سقراط(Socrates) می‌گوید اجازه نمی‌دهد آتنیان "دوباره نسبت به فلسفه مرتکب گناه شوند". پس به خالکیس (chalcis) موطن خویشاوندان مادری‌اش، رفت و سال بعد به علت بیماری در‌گذشت.

انديشه هاي ارسطو

فیلسوف واقع بین ما می‌فرماید که حد وسط تنها عامل و یگانه رمز سعادت نیست بلکه مال و حطام دنیوی نیز تا اندازه لازم است، زیرا فقر شخص را زبون می‌کند و چشم او غالبا به دست دیگران است. در صورتی که مال و منال شخص را از آز و طمع دور می‌کند و راحت و فراغی می‌آورد که موجب می‌شود شخص استعداد خود را به کار ببرد. از میان اسباب و معدات خارجی سعادت، دوستی از همه شریف‌تر و برتر ست. در حقیقت دوستی برای دوران خوشبختی لازم‌تر از دوران بدبختی است زیرا وقتی خوشبختی تقسیم شود افزونتر می‌گردد. دوستی صداقت از عادات نیز مهمتر است؛ زیرا «اگر همه با هم دوست شدند عدالت لازم نخواهد بود؛ ولی اگر مردم همه عادل شدند باز از دوستی مستغنی نخواهد گردید.» « دو رفیق یک روحند در دو جسم.»

ولی دایره دوستی باید محدود شود؛ «کسی که دوستان زیاد دارد، هیچ دوست ندارد»؛ و «دوستی کامل و تمام اعیار با اشخاص زیاد ممکن نیست.» دوام دوستی که از روی اعتدال و ملایمت باشد از دوستیهای بسیار گرم و پر هیجان متغیر بیشتر است. دوستی با دوام مستلزم ثبات اخلاق است. رفاقتهای ناپایدار که همچون « فانوس خیال» در تغیر و تبدل است به علت عدم ثبات اخلاق و مزاج است. دوستی نیازمند برابری و همپایگی است زیرا در غیر این صورت یکی مرهون دیگری خواهد بود و پایه دوستی لغزان و لرزان خواهد گردید. « نیکوکاران کسانی را که مورد احسان آنها قرار گرفته‌اند بیشتر دوست خواهند داشت تا اینها نیکوکاران را. غالب مردم علت این امر را در این می‌دانند که نیکوکاران به منزله طلبکارانند و آنها که نیکی و احساس دیده‌اند در حکم بدهکاران، ....و بدهکاران نمی‌خواهند روی طلبکاران را ببیند در حالی که طلبکاران آرزومند بقا و حیات بدهکارانند.» ارسطو این تفسیر را رد می‌کند و ترجیح می‌دهد که نیکوکاران را به هنرمندان تشبیه کند و همچنانکه هنرمند اثر خود را دوست دارد و مادر بچه خود را، نیکوکار نیز شخص مورد احسان خویش را بیشتر دوست دارد. ما آنچه را که ساخته و پرداخته ماست دوست می‌داریم.

اگر چه مال و منال و دوستی برای سعادت لازم است، اصل و جوهر سعادت در خود ماست و آن دانش کامل و صفای روح است. لذایذ حسی مسلما راه خوشبختی نیست؛ همچنانکه سقراط به کسانی که سعادت را در لذایذ حسی می‌دانند می‌گوید: لذت حسي مستلزم دور است، مثل اینکه احساس خارش بکنیم با ناخن خود را می‌خاریم و چون با ناخن خود را می‌خاریم حس خارش می‌کنیم. سیاست نیز راه سعادت نیست زیرا در آن ما در معرض هوا و هوس مردم قرار می‌گیریم و هیچ چیز ناپایدار‌تر و متغیرتر از اخلاق عامه مردم نیست. نه، سعادت نه این است و نه آن، بلکه لذت عقلانی است و ما می‌توانیم این لذت را هنگام درک حقایق دریابیم. " غرض و هدف عمل عقلانی چیزی جز خود آن نیست؛ لذت آن در نفس این عمل است که به محض حصول، آن را به عمل بیشتر ترغیب و تحریص می‌کند؛ این لذتی است که مستقل است یعنی بجز خود به چیز دیگری برای درک لذت نیازمند نیست. مثل سایر لذات خستگی‌پذیر نیست و پس از استیفای آن، استعداد درک لذات بیشتر می‌گردد؛ آری چون این صفات مخصوص و منحصر به لذت عقلانی است، کمال سعادت و خوشبختی نیز در آن است."

مع ذلک، انسان کامل در نظر ارسطو آن نیست که به علم مابعدالطبیعه اشتغال بورزد. مرد کامل خود را بی‌جهت به خطر نمی‌اندازد، زیرا اشیائی که واقعاً جلب نظر او را می‌کند خیلی کم است؛ ولی در مواقع سخت برای فدا کردن جان خود نیز حاضر است، زیرا می‌داند که حیات تحت شرایط معینی باارزش است. او حاضر است که به مردم خدمت کند ولی از احسان و خدمت دیگران به خود شرمگین است، زیرا خدمت احسان به دیگران نشانه برتری، و قبول احسان علامت زیر دستی است ... او در سرگرمیهای عامه مردم شرکت نمی‌کند ... در حب و بغض صریح است؛ گفتار و کردار او با صراحت و استقلال توأم است زیرا اعتنایی به مردم و اشیا ندارد ... او از ستایش دیگران مغرور نمی‌شود، زیرا در نظر او چیز مهمی نیست. او نمی‌تواند به کسی که جز دوستان خویش خوش خدمتی کند؛ زیرا خوش خدمتی از خصال بردگان است . ... او بدیهای دیگران را در یاد نگاه نمی‌دارد و اگر کسی به جای او بدی کرد فراموش می‌کند و در می‌گذرد . ... به حرف زدن زیاد علاقه‌مند نیست . ... او اهمیتی نمی‌دهد که او را بستایند یا از دیگران بدگویی کنند. او بدی دیگران و حتی دشمنان خود را نمی‌گوید مگر به روی ایشان. رفتار او ملایم و صدای او وزین و سنگین و گفتار او معتدل است. زود عصبانی نمی‌شود و از جا در نمی‌رود زیرا آنچه در نظر او مهم است خیلی کم است. صدای حاد و بلند و گامهای تند مال کسی است که به اشیا زیاد توجه دارد. او حوادث زندگی را با شایستگی و خوشی استقبال می‌کند و از اوضاع و احوال بهترین استفاده را مــی‌نماید؛ مانند سردار ماهری که قوای محدود خود را در فن لشکر کشی به بهترین وضعی مورد استفاده قرار می‌دهد. او بهترین رفیق خویش است و از تنهایی لذت می‌برد؛ همچنانکه شخص عاری از فضایل و کمالات دشمن خویش است و تنهایـــی در وحـشت مــی‌ماند.»
چنین است مرد کامل در نظر ارسطو.

در کتاب درباره نفس، او نخست به رد نظریه کسانی می‌کوشد که "پسوخه" را صفت یا یکی از اعراض معرفی می‌کنند، و می‌گوید "پسوخه" را باید "اوسیا" برای موجود زنده بدانیم، یعنی آنچه موجود زنده را آن چیزی می‌کند که هست. امر مورد نظر، همان‌طور که پیشتر در ما بعد الطبیعه بحث شد، عبارت از فهرستی از اجزاء ماوی موجود زنده نیست، بلکه نحوه خاص تشکل اجزاء به منظور ایجاد كارکرد است. تعریف ارسطو از "پسوخه" در فصل اول از دفتر دوم درباره نفس بدین شرح است: "[نفس] کمال اول ( first entelechy ) برای جسم طبیعی آلی است. "او «کمال او» را به جای واژه "صورت" ( eidos ) می‌گذارد که قبلا آن را در همان فصل به کار برده بود تا تاکید کند که غرض از "پسوخه"، تشکل به منظور ایجاد قوه کارکرده است، نه کارکرد بالفعل (مثلا اندیشیدن یا دیدن بالفعل). کسی که به خواب می‌رود و قوای حیاتی خویش را به کار نمی‌اندازد، به این جهت مرده محسوب نمی‌شود. مراد ارسطو از آلی (organio) بظاهر "مجهز بودن به مواردی در خور انجام آن کارها"ست ( واژه یونانی organon به معنای آلت است [که صفت آن می شود " آلـــی "]). پس مقصود او این است که جاندار بودن ذاتی سقراط، یعنی آنچه سقراط بدون آن زنده نخواهد بود، به قسم معینی از ساختار یا تشکل کارکردی وابسته است که به او امکان می‌دهد فعالیتهای خاص انسانی را به انجام برساند. این نظریه درباره "پسخوره" ممکن است هم جانشین مذهب مادی و هم عقاید افلاطونی رایج در روزگار ارسطو شود. اولا مخالف مذهب مادی است زیرا (در اینجا نیز مانند ما بعد الطبیعه) در آن تاکید می‌شود که هیچ فهرستی از اجزاء [مادی] به ما نمی‌گوید که فلان چیز چیست که چگونه دارای این حیات خاص خود می‌شود. فقط توضیح درباره کارکرد یا ساختار ممکن است از عهده چنین کاری برآید، زیرا کارکردهای مورد نظر صرفا ممکن است در بستر موادی پیوسته در دگرگونی صورت بگیرند. پس مخالفت ارسطو با کسانی که بخواهند اعمال نفسانی را به اعمال جسمانی برگردانند یا تحویل کنند از این جهت نیست که جوهرهای غیر مادی در اعمال نفسانی دخالت دارند؛‌ از این روست كه چنین کسان خصوصیات واقعاً زیمدخل در تداوم و تعلیل اعمال مرد نظر را به حساب نمی‌گیرند، حال آنکه اعمال مذکور هر بار می‌تواند در بستر مواردی اندک متفاوت انجام شوند. پیرو مذهب مادی فهم به ما نمی‌دهد، زیرا توضیحات او به ناچار فاقد جامعیت و قدرت یک کاسه کردن [عوامل مختلف] است. ثانیا ارسطو مخالف رای افلاطون است که نفس در آن جوهری غیر مادی لحاظ مــی‌شود. ایراد او این است که افلاطون حجت کافی بر نمی‌انگیزد که اغلب فعالیتهای حیاتی شخص دارای ماهیت غیر جسمانی است. ارسطو بدقت تغذی و تخیل و احساس و حرکت گیاهان و جانوران دارای این قوا را عموما برسی می‌کند، و از بررسیهای او چنین بر می‌آید که هیچ دلیل قوی در دست نیست که این فعالیت‌های موجودات زنده آلی را در هر مورد فعالیتی ندانیم که در بستر قسمی ماده مناسب صورت می‌گیرد. بیشتر دفترهای اول و دوم کتاب درباره نفس مصروف پژوهشهای بسیار جالب توجه در خصوص این کارکردهای حیاتی می‌شود.

در مــورد عقـل (intellect)، ارسـطو به نتیجه‌ای دیگر می‌رسد. در فصلهای چهارم و پنجم از دفتر سوم کتــاب درباره نفس، نتیجـــه مـی‌گیرید که به دلایل قوی می‌توان فکر کرد که چیزی غیر جسمانی در کار است. توجه او در مورد عقل به دو چیز بیش از همه جلب می‌شود: نخست اینکه عقل به ظاهر انعطاف‌پذیری بی‌پایان دارد و می‌تواند "همه چیز بشود" ( یعنی اتحاد عقل و معقول )؛ دوم اینکه گزینش عمل می‌کند، یعنی، به رغم انعطاف‌پذیری، صرفا از هر چیزی انطباع یا ارتسام (impression)نمی‌پذیرد، بلکه به طور فعال و ظاهر آزادانه گاهی روی چیزی متمرکز می‌شود و گاهی روی چیز دیگر. به عقیده ارسطو این جنبه دوم عقل ـ یعنی عقل "فعال" (active_ intellect)، یا عقلی که اندیشه را " می‌سازد " ـ غیر جسمانی و مفارق یا جدایی‌پذیر از جسم موجود زنده است. شاید این عقیده ناشی از ماهیت نظریه خاص او درباره ماده باشد که، بر طبق آن، تبیین اینگونه عمل پیچیده گزینشی آسان نیست. شاید هم ارسطو اینجا نگران مساله جبر علی است، و عقیده دارد که هر گونه توضیح کلا مادی درباره عقل، اندیشه را انتخاب آزادانه متعلق یا مورد فکر محروم خواهد کرد. متأسفانه نمی‌توان بحقیقت گفت که انگیزه ارسطو در اینجا چه بوده است. این فصل معروف یکی از مختصرترین وصيقل نیافته‌ترین فصول در سراسر آثار اوست .

از دیگر توفیق‌های دیگری که در کتاب درباره نفس (و همچنین در خرده طبیعات و حرکت حیوان) نصیب ارسطو شده است، می‌توان از موارد زیر نام برد: نظریه پیچیده درباره احساس [یا درک حسی] (perception) و تخیل و ادراک تخیلی(perceptual imagination)که تاکید در آن بر جنبه‌های فعال و گزینشی این اعمال است؛ نظریه دیگری مرتبط به آن در خصوص فعالیت حیوان که در آن موکدا گفته می‌شود که حرکات جانوران را باید با عطف نظر به جهان به نحوی که نزد آنها تجربه و تعبیر می‌شود، تبیین کنیم؛ مشروحی در باب حافظه و رویا که از حیث روانشناسی و فلسفه بسیار جالب خاطر است. شاهد جاودانگی ارسطو، نه احیای پژوهش در آثار وی، بلکه سراسر مصطلحات ما برای ابزار مکنونات فکری و عقلی و حتی گفتار روزانه ماست. و این نیست مگر نشانه‌ای از ژرفا و پهنای قضیه. در اندیشه ارسطو شمول و کلیتی عظیم نهفته است که به شخص او ارتباط ندارد. تخم هر روندی در عالم نظر در افکار او موجود است. کارشناسان مفهوم انرژی در فیزیک و تکامل در زیست شناسی را چنان به تواتر از نو شکل می‌دهند و در قالبهای جدید می‌ریزند که خیره کننده است. ولی اگر جهانی نبود که قرنها بر حسب صورت و ماده و قوه و فعل بیندیشید، همان طور که دیالکتیک هگل نمی‌توانست از آن مایه بگیرد، مراحل گوناگون تعبیرات آن کارشناسان هم هرگز سرچشمه‌ای نمی‌داشت که از آن برخیزد.

منطق ارسطو

نخستین مزیت و برتری بزرگ ارسطو در این است که وی تقریبا بدون پیشرو و مرشد و به نیروی خاص تفکر قوی خود دانش نوینی بنیاد گذاشت و آن علم منطق است. رنان می‌گوید « هر دماغی که به طور مستقیم یا غیر مستقیم تحت انضباط یونانی در نیامده باشد، بد و ناخوش بار آمده است »؛ ولی در حقیقت دماغ یونانی نیز پیش از اینکه قواعد سخت و جدی ارسطو روش ساده‌ای برای آزمایش فکر و نگاه‌داری آن از خطا ایجاد نکرده بود، نا منظم و درهم و برهم بود. خود افلاطون ( اگر یکی از دوستداران او اجازه چنین انتقادی را به خود بدهد ) نیز یک دماغ نا منظم و مشوش بود و غالبا در پشت ابرها تمثیل و اساطیر گم می‌شد و زیبایی را به حد اعلی همچون پرده‌ای بر روی حقیقت می‌پوشاند. حتی ارسطو نیز غالبا قوانین و اصولی را که خود بنیاد گذاشته بود نقض می‌کرد ولی این نتیجه تأثیر گذشته بود نه آینده‌ای که اندیشه خود او آن را بنا می‌نهاد. انحطاط سیاسی و اقتصادی یونان موجب شد که پس از ارسطو صفات بارزه یونانیان و دماغ یونانی رو به ضعف گذاشت، ولی زمانی که پس از هزار سال زندگی در ظلمت توحّش نژادی نو فرصت و استعداد تفکر و بحث را پیدا کرد، کتاب « ارغنون » ارسطو در منطق ترجمه بوئتیوس ( 525 ـ470 مسیحی ) را راهنمای خود قرار دارد. این کتاب به منزله قالب اندیشه و تفکر و قرون وسطا بود و مادر حقیقی فلسفه اسکولاستیک گردید. این فلسفه گر چه از جهت گرفتاری در حلقه اصول و قواعد معین خشک و بی‌ثمر بود، ولی فکر اروپای جوان را به استدلال و باریک بینی عادت داد. مجموعه اصلاحات دانشها نوین را به وجود آورد و برای پیشرفت اندیشه چنان قواعدی بنیاد نهاد که سر انجام خود این روش و اصول را که موجب ایجاد او شده بود زیر پا نهاد و از آن جلوتر افتاد.

به طور ساده، معنی منطق هنر و روش درست فکر کردن است. منطق روش یا میزان هر علمی و فن هر گونه نظام است و حتی موسیقی قواعد آن را می‌پذیرد. منطق، علم است برای آنکه می‌توان جریانهای درست فکر کردن به قواعد و قوانین را مانند فیزیک و هندسه تا اندازه زیادی به شکل علمی منظم و مرتب در آورد و به هر ذهن و دماغ عادی آن را یاد داد؛ منطق هنر است برای آنکه تمرین آن موجب می‌شود که ذهن انسانی بدون توجه و با دقت تمام درست اندیشه کند، همچنانکه یک پیانیست بدون رنج و زحمت با انگشتان خویش نغمات دل انگیز از پیانو بیرون می‌آورد. هیچ چیز مانند منطق گرانبار و کسالت انگیز نیست و هیچ چیز هم مانند این اندازه با اهمیت نمی‌باشد.

مابعدالطبيعه ارسطو

فلسفه ما بعد الطبیعه و « امور عامه » ارسطو بر پایه زیست شناسی او قرار گرفته است. در اندرون همه اشیای عالم یک قوه دافعه و نیروی فشار دهنده‌ای موجود است تا او را بزرگتر از آنچه هست بکند. هر شیئی مجموعه‌ای از « صورت » و « هیولا » است. صورت حقیقی است که از یک ماده خامی به نام هیولی پدیدار شده است: و خود این صورت به نوبه خود ماده صورتی عالی‌تر و برتر خواهد گردید. مثلا انسان بالغ صورت فعلی کودک است و کودک ماده و هیولا آن است، در حالی که خود کودک صورت جنین و جنین ماده آن است و همین طور جنین صورت نطفه و نطفه هیولی و ماده جنین است تا برسد به مادة المواد و هیولای اولی که فاقد صورت است. ولی چنین چیزی وجود ندارد زیرا هر شیئی موجودی واجد صورتی است و ماده به وسیعترین معنی خود قوه و امکان صورت و صورت فعلیت و حقیقت نهایی ماده است؛ ماده مانع از این است که صورت به نحو دیگری تجلی یابد، و صورت بنا و شکل وجودی ماده می‌باشد. صورت تنها شکل نیست بلکه قوه متشکله و ضرورت و نیروی دافعه درونی است تا ماده را برای هیئت و هدف مخصوصی راهبری کند؛ صورت تحقق استعداد ماده و مجموع قوای عمل و وجود و صیرورت است که در هر شی موجود می‌باشد؛ طبیعت عبارت است از غلبه بر ماده به وسیله صورت و پیشرفت دایمی حیات و پیروزی آن.

طبیعتا هر شیئ در عالم برای استکمال خاص خویش در جنبش است. در میان علل گوناگونی که در حادثه‌ای را به وجود می‌آورند، علت غایی از همه مهمتر و قطعی‌تر است. تمام اشتباهات و خطایای طبیعت در نتیجه عدم اطاعت ماده است که در مقابل این علت غایی مقاومت می‌ورزد؛ موجودات کریه عظیم الجثه یا حقیر و کوتاه از همین راه تولید می‌شوند و منظره عمومی حیات را زشت و ناجور می‌سازند. رشد و تکامل امر تصادفی و اتفاقی نیست ( والا ظهور و تحمل اعضای مفید را که تقریبا همه جا محقق است چگونه می‌توان تفسیر کرد؟)؛ هر چیزی از درون خود به سوی معینی راهنمایی می‌شود و این طبیعت و ساختمان و کمال اول آن است. در درون تخم مرغ سرنوشت آن معین و قطعی شده است و آن اینکه در صورت پرورش آن مرغ به وجود خواهد آمد نه اردک یا غاز؛ و ‍]به قول سعدي] «درخت مقل نه خرما دهد نه شفتالود.» در نظر ارسطو معنی این امر این نیست که یک مشیت و اراده خارجی صور و حادث ارضی را تعیین می‌کند؛ بلکه این تعیین باطنی و داخلی است و از کیفیت ساختمان و نوع شی ناشی است. «در نظر ارسطو مشیت الهی در علم با علل و اسباب طبیعی موافق و مطابق است.»

با این همه خدایی هست، اگر چه این خدا خدای ساده جسمانی که اهل تجسیم و مشبه مذهبان می‌گویند نیست زیرا این عقیده قابل اغماض از مغزهای ناپخته ساده بر می‌خیزد. ارسطو مسئله را از معماری قدیمی حرکت شروع می‌کند و می‌پرسد که آیا حرکت را آغازی هست یا نه؟ او نمی‌خواهد امکان حرکت بی آغازی و ازلی را قبول کند اگر چه ماده ازلی را قبول دارد. ماده می‌تواند ازلی باشد زیرا آن فقط امکان و استعداد دایمی صور مستقبل است؛ ولی باید دید که این توالی عظیم تشکل و حرکت که جان خالی را از اشکال بی‌پایان پر ساخته است کی و چگونه آغاز شده است؟ ارسطو می‌گوید حرکت محقّقاً مبدایی دارد و اگر بخواهیم در یک تسلسل ملال‌انگیز که مسئله را بلانهایت قدم به قدم عقب می‌برد وارد نشویم باید یک محرک اول غیر متحرک به عنوان اصل مسلم قبول کنیم. این موجود جسمانی و مرکب نیست، لامکان است، جنس ندارد، عواطف و احساسات ندارد، لایتغیر و کامل و ازلی است. خدا آفریننده نیست بلکه محرک عالم است؛ او عالم را می‌گرداند؛ نه مانند یک قوه مکانیکی بلکه به عنوان علت العلل همه شئون و افعال و اعمال عالم ؛ « خداوند جهان را چنان ‌رداند که معشوقی عاشق خود را.» خدا علت غایی طبیعت است؛ هم راننده و هم مقصد اشیا است؛ صورت عالم و مبدا حیات و مجموع قوای حیاتی آن است، غایت و هدف دایمی و قائم با لذات جهان و نفس نیرودهنده کل اشیا است؛ قدرت محضه و به قول فلاسفه اسکولاستیک فعل محض است و شاید همان « نیرو »ی مرموز فیزیک و فلاسفه جدید می‌باشد. خدا در نظر ارسطو به قوه مغناطیسی بیشتر شباهت دارد تا به یک شخص.

با وجود این، خدای ارسطو موجودی است عالم به ذات خود ، [خود آگاه؛ شاعر به نفس . ـ م ] و تقریبا روح مرموزی است؛ زیرا خدای ارسطو هیچ کاری نمي‌کند، برای آنکه میل و شوق و خواهش ندارد و چنان فعل محض است که هیچ فعلی از او سر نمي‌زند. چون کمال مطلق است نمی‌تواند به چیزی میل کند و چون نمي‌تواند به چيزي ميل كند پس هیچ کار نمی‌کند. کار او فقط مشاهدات جوهر اشیا است و چون خود او مبدا و جوهر اشیا و صورت همه صورتهاست، این مشاهده ذات خویش است. بیچاره خدای ارسطو! شبیه پادشاهانی است که خود کاری نمی‌کنند و همه را به دست درباریان و عمال خود می‌سپارند « پادشاهی است که سلطنت می‌کند نه حکومت.» جای تعجب نیست که انگلیسی‌ها این قدر ارسطو را دوست دارند؛ زیرا پادشاه آنان نمونه از خدای ارسطو‌ست.

بلکه خدای ارسطو نمونه از خود اوست؛ زیرا این فیلسوف مشاهده را قدری دوست داشت که تصور ذات خدا را فدای آن کرد. خدای ارسطو نمونه کاملی از خود اوست؛ آرام و بی‌جنب و جوش بر عرش خود لمیده است و از غوغا و ادناس و پلیدیهای این جهان به دور است؛ یک دنیا با حکام فیلسوف افلاطون و یهوه یهود ، که از خون و گوشت و مرکب است، و با آب غمخوار و دلسوز مسیحیان فرق دارد.

ارسطو2

۲۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۲:۱۱ صبح
جستجو یافتن همه ارسال های کاربر اهدا امتیازاهدای امتیاز به کاربر پاسخ پاسخ با نقل قول

برای بروز رسانی تاپیک کلیک کنید


پرش به انجمن:

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان